افغانستان، سرزمینی که تاریخش با فراز و فرودهای خونین، امیدهای کوتاهمدت و زخمهای کهنه درآمیخته است، در بیست سال اخیر فصلی نو و پرحادثه را تجربه کرد. در میان اقوام و ملل این دیار، هزارهها شاید بیش از هر قشر دیگر طعم تلخ تبعیض و نیز شیرینی اندک فرصت را چشیده باشند. از سقوط نخستین امارت طالبان تا بازگشت دوباره آن، از بیداری فرهنگی تا مهاجرتهای گسترده، از تلاش برای مشارکت سیاسی تا قربانیبودن در معادلات امنیتی؛ این بیست سال برای هزارهها نه فقط یک مقطع تاریخی، بلکه سرگذشتی عمیق و چندلایه بوده است.
این کتاب تلاشی است برای ثبت آنچه بر هزارهها گذشت؛ نه با هدف بازگویی صرف وقایع، بلکه برای فهم پیوند میان گذشته و آینده. زبان این اثر، رسمی و ادبی است و نگاه آن، همزمان تحلیلی، نقادانه و مسئولانه. نویسنده بر این باور است که تاریخ اگر ثبت نشود، یا فراموش میشود یا بهگونهای دیگر نوشته خواهد شد.
این اثر میکوشد با نگاهی منصفانه، اما بیپرده، واقعیتهای تلخ و شیرین دو دهه اخیر را روایت کند؛ واقعیتهایی که هم از دل اسناد و آمار برآمدهاند و هم از خاطرات و روایتهای مردمی و هم اینکه نویسنده در متن حوادث دو دهه اخیر حضور داشته است. امید است این کتاب بتواند گامی کوچک در راه شناخت بهتر هویت، رنج و امید هزارهها باشد و روزی فرارسد که چنین روایاتی نه برای ثبت زخمها، بلکه برای جشن گرفتن دستاوردها نوشته شوند.
مطالعهٔ وضعیت، نقش و سرنوشت هزارهها در افغانستان نه تنها یک موضوع قومی یا محدود به یک گروه اجتماعی است، بلکه در حقیقت بخشی از فهم تاریخ معاصر و تحولات سیاسی ـ اجتماعی کشور به شمار میرود. هزارهها به عنوان یکی از گروههای عمدهٔ قومی و مذهبی در افغانستان، همواره در کانون رویدادهای سرنوشتساز قرار داشتهاند؛ خواه در دوران سلطنت، خواه در دورههای جمهوریت، یا در نظامهای اقتدارگرای گذشته و حال. از همین رو، پژوهش دربارهٔ این جامعه، در واقع پژوهش دربارهٔ بخشی مهم از تاریخ ملی و تحولات ساختاری افغانستان است.
اهمیت این گونه پژوهشها از آنجا ناشی میشود که هزارهها همواره تجربهای متفاوت و در عین حال تأثیرگذار در تاریخ افغانستان داشتهاند. این جامعه از یک سو در دورههای مختلف با تبعیضهای سازمانیافته، حذف از ساختار قدرت، محرومیتهای اقتصادی و اجتماعی و حتی کشتارهای گسترده روبهرو بوده است و از سوی دیگر، با تلاشهای پیگیر و سرمایهگذاری بر دانش، آموزش و فعالیتهای مدنی توانسته است موقعیت تازهای برای خود در صحنهٔ ملی رقم بزند. این تضاد و دوگانهٔ تاریخی میان حاشیهنشینی و پویایی، هزارهها را به موضوعی مهم برای پژوهشهای علمی بدل میسازد؛ زیرا در مطالعهٔ آنان میتوان هم ابعاد ستم تاریخی را شناخت و هم الگوهای مقاومت، پیشرفت و امید را مشاهده کرد.
این موضوع فقط به شناخت گذشته محدود نمیشود، بلکه برای آیندهٔ افغانستان نیز اهمیتی حیاتی دارد. افغانستان کشوری چندقومی و متکثر است و هیچیک از گروهها به تنهایی توانایی ایجاد ثبات و ادارهٔ پایدار کشور را ندارند. در چنین شرایطی، شناخت دقیق جایگاه و نقش هزارهها به مثابه بخشی از این پیکرهٔ بزرگ، به ما امکان میدهد که تصویر روشنتری از امکان همزیستی، عدالت اجتماعی و توسعهٔ ملی داشته باشیم. اگر این جامعه که جمعیت چشمگیری از کشور را تشکیل میدهد، همواره در حاشیه نگه داشته شود یا حقوق مشروعش نادیده گرفته شود، شکافهای ملی و بحرانهای سیاسی پایدار خواهد بود. از این منظر، پژوهش دربارهٔ هزارهها نه تنها یک ضرورت علمی، بلکه یک وظیفهٔ ملی است.
از سوی دیگر، دو دههٔ اخیر (۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱) نقطهٔ عطفی در تاریخ هزارهها به شمار میرود. این دوره فرصتی بیسابقه برای بازتعریف هویت فرهنگی و اجتماعی آنان بود. هزارهها توانستند در عرصههای سیاسی و مدنی فعال شوند، در انتخابات و جنبشهای عدالتخواهی حضور پررنگ داشته باشند و در بخش آموزش عالی و تحصیلات دانشگاهی رشد چشمگیری را تجربه کنند. نقش زنان هزاره در این دوره بهویژه قابل توجه است؛ چراکه آنان توانستند با حضور گسترده در مدارس و دانشگاهها، تصویری تازه از توانمندیهای این جامعه ارائه دهند. اگر این تحولات بهدرستی مستند و تحلیل نشود، خطر آن وجود دارد که تجربههای تلخ و شیرین این دوره در گذر زمان فراموش گردد یا در روایتهای تحریفشده از میان برود.
افزون بر بُعد داخلی، مسئلهٔ هزارهها دارای جنبههای منطقهای و جهانی نیز هست. مهاجرت گستردهٔ آنان به کشورهای همسایه مانند ایران و پاکستان و همچنین به کشورهای غربی سبب شده است که یک دیاسپورای فعال و اثرگذار شکل گیرد. این مهاجران نه تنها بخشی از حافظهٔ تاریخی و فرهنگی جامعهٔ هزاره را با خود به بیرون از مرزها بردهاند، بلکه اکنون در عرصههای علمی، فرهنگی و حتی سیاسی در کشورهای میزبان فعال هستند. بنابراین، مطالعهٔ وضعیت هزارهها، تنها شناخت یک گروه قومی در محدودهٔ افغانستان نیست، بلکه میتواند درک ما را از پدیدههایی چون مهاجرت، تبعیض قومی و مذهبی، حقوق بشر و روابط بینالملل نیز ژرفتر سازد.
در کنار این ابعاد، نباید فراموش کرد که پژوهش در بارهٔ هزارهها در حکم یک وظیفهٔ اخلاقی و تاریخی نیز هست. تاریخ افغانستان مملو از روایتهای ناقص، یکجانبه و گاه تحریفشده است. بسیاری از وقایع مربوط به هزارهها یا به حاشیه رانده شده یا اساساً ثبت و ضبط نشده است. اگر پژوهشهای علمی و منصفانه در این زمینه صورت نگیرد، آیندگان نه تنها از شناخت درست این جامعه محروم خواهند ماند، بلکه تصویر نادرستی از گذشته در ذهن آنان شکل خواهد گرفت. بنابراین، این پژوهش نوعی ثبت حقیقت و پاسداری از حافظهٔ تاریخی است که میتواند به عدالت تاریخی نیز یاری رساند.
بر این اساس، پرداختن به وضعیت هزارهها نه فقط موضوعی برای علاقهمندان به تاریخ قومی افغانستان، بلکه ضرورتی برای همهٔ کسانی است که در پی شناخت دقیقتر از ساختار اجتماعی، مسیر تحولات سیاسی و چشمانداز آیندهٔ این کشور هستند. این پژوهش میتواند به ما بیاموزد که چگونه یک جامعهٔ بهحاشیهراندهشده توانست با سرمایهگذاری بر آموزش و مشارکت سیاسی، جایگاه تازهای برای خود بیافریند، و در عین حال نشان دهد که چگونه ساختارهای تبعیضآمیز و خشونتبار همچنان مانعی جدی در برابر عدالت و برابری باقی ماندهاند.
به همین دلیل، اهمیت پژوهش دربارهٔ هزارهها را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: شناخت سرنوشت این جامعه، در حقیقت شناخت بخشی بنیادین از سرنوشت افغانستان است. آیندهٔ کشور بدون درک نقش و جایگاه این گروه قومی ـ مذهبی، آیندهای ناقص، مبهم و پرخطر خواهد بود. از این رو، پژوهش دربارهٔ هزارهها نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اجتنابناپذیر برای علم، تاریخ و سیاست افغانستان است.
جلال احمدی


