تبلیغات
9 سرطان 1405 17:04:50

اهمیت این پژوهش را می‌توان در چند محور اساسی توضیح داد:(بخش دوم)

۱. درک بهتر از تحولات سیاسی دو دههٔ اخیر

در سال ۲۰۰۱، افغانستان وارد مرحلهٔ جدیدی از تاریخ سیاسی خود شد. در این میان، هزاره‌ها با مشارکت فعال در عرصه‌های انتخاباتی، مدنی، آموزشی و نظامی، نقش چشمگیری در تثبیت ساختار جمهوریت و حمایت از روندهای نوین ایفا کردند. بررسی دقیق این مشارکت‌ها و نحوهٔ بازتاب آن‌ها در قدرت سیاسی، کمک می‌کند تا تصویر روشن‌تری از دموکراسی نیم‌بند افغانستان و نقش اقوام در آن به دست آید.

۲. بازشناسی هویت و بازتعریف جایگاه اجتماعی

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های دو دههٔ اخیر، احیای هویت فرهنگی و اجتماعی هزاره‌ها بوده است. آنان با استفاده از فرصت‌های نو، توانستند در حوزه‌های دانش، رسانه، فرهنگ و هنر، پیشرفت‌های کم‌سابقه‌ای به دست آورند. پژوهش علمی در این زمینه می‌تواند نشان دهد که چگونه جامعه‌ای که قرن‌ها با حاشیه‌نشینی، تبعیض و خشونت ساختاری روبه‌رو بود، توانست ظرف مدت کوتاهی جایگاه متفاوتی در صحنهٔ ملی پیدا کند.

۳. فهم موانع و مشکلات تاریخی و ساختاری

با وجود پیشرفت‌ها، هزاره‌ها همچنان با چالش‌های گسترده‌ای دست و گریبان بودند؛ از تبعیض قومی و مذهبی گرفته تا حملات تروریستی و انزوای جغرافیایی. پژوهش در این باره کمک می‌کند تا این تناقض ـ یعنی پیشرفت چشمگیر در کنار محرومیت‌های ساختاری ـ بهتر درک شود و پاسخ‌های علمی برای آن ارائه گردد.

۴. اهمیت در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی

هزاره‌ها تنها یک جامعهٔ قومی در افغانستان نیستند، بلکه بخشی از تحولات ژئوپولیتیک منطقه نیز محسوب می‌شوند. مهاجرت گستردهٔ هزاره‌ها به ایران، پاکستان، اروپا و استرالیا سبب شده است که مسئلهٔ آنان در ابعاد بین‌المللی نیز مطرح گردد. از همین رو، مطالعهٔ سرنوشت هزاره‌ها، دریچه‌ای برای فهم بهتر سیاست‌های مهاجرت، حقوق بشر، و روابط بین‌الملل در پیوند با افغانستان است.

۵. ضرورت مستندسازی برای تاریخ آینده

یکی از مشکلات افغانستان، ضعف در ثبت و مستندسازی تاریخ اقوام و گروه‌ها است. اگر پژوهش‌های منسجم و علمی دربارهٔ نقش هزاره‌ها در دو دههٔ اخیر انجام نگیرد، بسیاری از واقعیت‌ها، دستاوردها و حتی رنج‌های این جامعه در گذر زمان فراموش خواهد شد یا به گونه‌ای تحریف‌شده بازتاب خواهد یافت. بنابراین، نگارش و پژوهش در این حوزه، نوعی وظیفهٔ تاریخی و ملی است.

۶. الگو برای سایر اقوام و نسل آینده

بررسی نقش و تجربهٔ هزاره‌ها می‌تواند الگویی برای سایر اقوام افغانستان و نسل جوان باشد. این پژوهش نشان خواهد داد که چگونه یک جامعهٔ به حاشیه رانده‌شده می‌تواند با سرمایه‌گذاری بر آموزش، مشارکت مدنی و فعالیت سیاسی، مسیر خود را به سوی پیشرفت و حضور در ساختار ملی باز کند.

در نتیجه، اهمیت پژوهش در باره هزاره‌ها فراتر از یک موضوع محدود قومی است؛ این پژوهش در واقع راهی است برای فهم سیر تحولات سیاسی افغانستان، تجربهٔ دموکراسی نیم‌بند، چالش‌های عدالت اجتماعی، و بازاندیشی در بارهٔ مفهوم همزیستی ملی. از این منظر، مقدمهٔ کتاب باید تأکید کند که مطالعهٔ هزاره‌ها، هم بعد علمی دارد، هم بعد اخلاقی و تاریخی، و هم برای آیندهٔ افغانستان یک ضرورت انکارناپذیر است.

دوران بیست‌ساله میان سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱، یکی از سرنوشت‌سازترین محدوده‌های تاریخ معاصر افغانستان محسوب می‌شود. این دوره با سقوط نخستین حکومت طالبان در پی حملهٔ ایالات متحده و ائتلاف بین‌المللی آغاز شد و با بازگشت دوبارهٔ طالبان به قدرت در اوت ۲۰۲۱ پایان یافت. در این بیست سال، افغانستان تجربهٔ بی‌سابقه‌ای از تحولات سیاسی، امنیتی، اجتماعی و فرهنگی را پشت سر گذاشت که نه تنها شکل حکومت و ساختار قدرت را متحول کرد، بلکه سرنوشت اقوام مختلف، به ویژه جامعهٔ هزاره‌ها را نیز تحت تأثیر قرار داد.

شروع این چارچوب زمانی با کنفرانس بن در دسامبر ۲۰۰۱ هم‌زمان شد؛ کنفرانسی که با میانجی‌گری جامعهٔ جهانی و به منظور شکل‌گیری دولت موقت برگزار شد و گروه‌های مختلف افغان، از جمله نمایندگان هزاره‌ها، در آن حضور داشتند. این کنفرانس نقطهٔ عطفی بود که برای نخستین بار زمینهٔ حضور رسمی هزاره‌ها در ساختار قدرت فراهم شد و امکان مشارکت آنان در تصمیم‌گیری‌های ملی فراهم گردید. حضور هزاره‌ها در دولت موقت و نقش فعال آنان در مدیریت سیاسی، اولین نشانه‌های تغییر جایگاه این جامعه پس از دهه‌ها محرومیت بود.

با آغاز دورهٔ جمهوری اسلامی افغانستان در سال ۲۰۰۴ و تصویب قانون اساسی جدید، بستر مناسبی برای مشارکت سیاسی گسترده فراهم شد. قانون اساسی حقوق برابر همهٔ شهروندان را تضمین کرد و این امکان را به اقوام مختلف، به ویژه هزاره‌ها، داد تا حضور بیشتری در نهادهای اجرایی، قانون‌گذاری و قضایی داشته باشند. (گرچه در بسیاری از موارد، مردم عادی افغانستان و حتی برخی از افراد صاحب قدرت و زورمند، تمایل چندانی به رعایت و پایبندی کامل به قانون نشان نمی‌دادند. این مسأله ریشه‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی دارد. از یک سو، دهه‌ها جنگ و بی‌ثباتی باعث شده که اعتماد به نهادهای قانونی و حکومتی کاهش یابد و افراد به قوانین رسمی کمتر توجه کنند. از سوی دیگر، سیستم سنتی و قبیله‌ای در بسیاری از مناطق، قوانین عرفی و مناسبات اجتماعی محلی را بر قوانین رسمی ترجیح می‌دهد. در مورد زورمندان و افراد بانفوذ نیز، قدرت و نفوذ شخصی معمولاً بر الزام قانونی ارجحیت پیدا می‌کند و قوانین به‌طور نسبی برای آنان الزام‌آور نیستند. این مسأله منجر به ایجاد شکاف بین قانون و عمل، فساد و نابرابری شده و اعتماد عمومی به سیستم قضایی و اجرایی را کاهش می‌دهد. به بیان ساده، می‌توان گفت: ضعف رعایت قانون در افغانستان محصول ترکیبی از تاریخ پرخشونت، نهادهای ضعیف، سلطه سنت و ساختار قدرت نامتوازن است) این مرحله نشان داد که هزاره‌ها می‌توانند به عنوان یک بازیگر مؤثر در عرصهٔ سیاست ملی ظاهر شوند و نه تنها از حقوق شهروندی خود بهره‌مند گردند، بلکه سهمی واقعی در ساختار قدرت پیدا کنند.

دههٔ نخست این دوره (۲۰۰۱–۲۰۱۰) عمدتاً با بازسازی سیاسی و اجتماعی، تثبیت دولت و حضور گستردهٔ نیروهای بین‌المللی همراه بود. در این سال‌ها، هزاره‌ها توانستند جایگاه خود را در عرصه‌های سیاسی، آموزشی و اجتماعی به تدریج تثبیت کنند. حضور آنان در کابینه، پارلمان و شوراهای ولایتی گسترش یافت و با رشد دانشگاه‌ها و مراکز آموزشی در مناطق هزاره‌نشین، نسل جدید تحصیل‌کردگان هزاره وارد جامعه شد. علاوه بر آن، جامعهٔ هزاره با سرمایه‌گذاری بر آموزش و پرورش زنان، گامی مهم در جهت تغییر فرهنگ سنتی و افزایش مشارکت اجتماعی برداشت.

دههٔ دوم (۲۰۱۰–۲۰۲۱) با چالش‌های جدیدی همراه شد. با خروج تدریجی نیروهای بین‌المللی، فساد، افزایش ناامنی و قدرت گرفتن گروه‌های مخالف، فضای سیاسی و اجتماعی افغانستان متأثر شد. هزاره‌ها، علی‌رغم پیشرفت‌های چشمگیر در تحصیلات و فعالیت‌های مدنی، با تهدیدهای جدی امنیتی روبه‌رو شدند. حملات تروریستی هدفمند بر مدارس دخترانه، مساجد و اجتماعات هزاره‌ها در نقاطی مختلف افغانستان نشان از استمرار خطر و خشونت علیه این جامعه داشت. با این حال، مشارکت فعال هزاره‌ها در انتخابات ریاست‌جمهوری، پارلمانی و شوراهای ولایتی و فعالیت‌های گستردهٔ مدنی، بیانگر پایبندی آنان به ارزش‌های جمهوریت و دموکراسی بود.

در طول این دو دهه، هزاره‌ها نقش مؤثری در دولت‌های مختلف داشتند. در دورهٔ حامد کرزی (۲۰۰۱–۲۰۱۴)، آنان با حضور در کابینه و پارلمان توانستند جایگاه سیاسی خود را تثبیت کنند و نقش مهمی در روند تدوین قانون اساسی و برگزاری انتخابات ایفا نمایند. در دورهٔ اشرف غنی (۲۰۱۴–۲۰۲۱)، هزاره‌ها با حفظ حضور خود در عرصه‌های سیاسی و آموزشی، تلاش کردند تا حقوق مدنی و فرصت‌های برابر را حفظ کنند و حضور در نهادهای امنیتی و دولتی را گسترش دهند، هرچند با موانع و چالش‌های ساختاری و سیاسی متعددی مواجه بودند.

با سقوط جمهوریت در اوت ۲۰۲۱، پایان این دورهٔ دو دهه‌ای و نقطهٔ عطفی در تاریخ معاصر افغانستان و سرنوشت هزاره‌ها بود. این جامعه که طی بیست سال تلاش کرده بود جایگاه تازه‌ای در سیاست، آموزش و فرهنگ ملی به دست آورد، بار دیگر با تهدیدهای امنیتی و محدودیت‌های جدی مواجه شد. مهاجرت گستردهٔ هزاره‌ها به کشورهای همسایه و غرب شدت یافت و دیاسپورای هزاره به بخشی مؤثر و فعال در جوامع میزبان تبدیل شد، در حالی که حضور آنان در داخل کشور به شدت کاهش یافت. بنابراین، چارچوب زمانی ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ نه تنها محدوده‌ای برای بررسی تحولات افغانستان است، بلکه دوره‌ای ویژه برای مطالعهٔ هزاره‌ها به شمار می‌رود. این محدوده نشان می‌دهد که چگونه یک جامعهٔ تاریخی، که قرن‌ها در حاشیه نگه داشته شده بود، توانست در عرصه‌های سیاسی، اجتماعی و علمی پیشرفت کند و در عین حال، با چه موانع و تهدیدهای جدی مواجه بود. فهم دقیق این دوره، کلید تحلیل سرنوشت هزاره‌ها و درک بهتر تاریخ معاصر افغانستان است و می‌تواند راهنمایی برای نسل‌های آینده باشد تا درس‌های مقاومت، پیشرفت و تلاش برای عدالت اجتماعی را بیاموزند.

جلال احمدی

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه شما پس از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.