11 عقرب 1405
11 عقرب 1405 04:37:20

ادامه نوشتار دکتر علی اکبر فیاض : قسمت بیستم بخش سوم- پنجم

وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت بیستم: حفیظ الله امین در روایت سلطان علی کشتمند؛
بخش سوم: روایتی از چگونگی بازداشت کشتمند به دستور امین؛

کشتمند در خاطرات خود از تماس تلفنیِ سکرتر حفیظ‌الله امین یاد می‌کند که از وزارت خارجه با دفتر او تماس گرفته و وی را به ارگ فراخوانده بود. سکرتر امین در جریان این گفت‌وگوی تلفنی، با توسل به دروغ و بهانه‌ای ساختگی، به کشتمند اطلاع داده بود که چون قرار است در کنفرانسی در خارج از کشور شرکت کند، تره‌کی می‌خواهد متن بیانیهٔ او را پیش از سفر بررسی کند؛ ازاین‌رو، باید به ارگ بیاید. درحالی‌که هدف اصلی از این فراخوان، بازداشت کشتمند بود و عامل اصلی آن نیز نه تره‌کی، بلکه حفیظ‌الله امین بود. این رویداد نشان می‌دهد که امین در مسیر دستیابی به قدرت و تحکیم حاکمیت خویش، از به‌کارگیری هیچ وسیله‌ای، حتی فریب و دروغ، ابا نداشت.

کشتمند دربارهٔ چگونگی بازداشت خود می‌نویسد:

«حدود ساعت ۹ صبح اول ماه سنبلهٔ ۱۳۵۷ش. بود که به تلفن دفترم در منزل دوم وزارت پلان‌گذاری کسی زنگ زد و شخصی که زنگ زده بود، گفت: «اکبرجان سکرتر امین صاحب صحبت می‌نماید.»» (همان، ص ۴۲۰)

شخص تماس‌گیرنده «محمد اکبر مهر» نام داشت که از کارمندان وزارت خارجه و در آن زمان، سکرتر حفیظ‌الله امین بود. وی در این تماس به کشتمند گفته بود:

«چون شما می‌خواهید در یک کنفرانس شرکت کنید، تره‌کی صاحب می‌خواهد بیانیهٔ شما را ببیند و هم‌اکنون نزد وی در خانهٔ خلق بیایید.» (همان)

این تماس برای کشتمند غیرعادی و تا اندازه‌ای مشکوک بود؛ زیرا اگر تره‌کی شخصاً خواهان دیدار با او بود، انتظار می‌رفت که فراخوان از طریق دفتر خود تره‌کی صورت گیرد، نه به‌وسیلهٔ سکرتر حفیظ‌الله امین که از وزارت خارجه تماس گرفته بود. کشتمند با اشاره به همین موضوع می‌نویسد:

«این‌گونه تلفون زدن برای من کاملاً غیرمعمول و غیرمترقبه بود؛ زیرا مرا نزد تره‌کی در ارگ فرا می‌خواند، ولی به‌وسیلهٔ سکرتر حفیظ‌الله امین، که از وزارت خارجه زنگ زده بود.» (همان)

این تماس تلفنی، کشتمند را نگران ساخت و ظاهراً احساس کرد که ممکن است خطری در انتظارش باشد. ازاین‌رو، خطاب به شماری از افرادی که در دفتر کارش حضور داشتند، گفت:

«می‌ترسم که نام‌گیرک به سراغم نیامده باشد!» (همان)

کشتمند در ادامهٔ خاطرات خود، برای روشن ساختن مفهوم «نام‌گیرک» و توضیح فضای ترس و اختناقی که در آن روزها بر کشور حاکم بود، به شیوهٔ برخورد حفیظ‌الله امین با مخالفان سیاسی و افراد مظنون اشاره می‌کند و می‌نویسد:

«حفیظ‌الله امین از نخستین روزهای حاکمیت خلقی‌ها، فهرست کشتار شخصیت‌ها و فعالین سیاسی، ملی و اجتماعی، اعم از پرچمی‌ها و غیرحزبی‌های آگاه را در دست داشت و بر طبق آن لیست، تدریجاً آنان را از میان برمی‌داشت. من و دوستان نزدیکم هنگامی که اطلاع می‌یافتیم که کسانی وجود ندارند، می‌گفتیم: «نام‌گیرک آنان را برده است.»» (همان، ص ۴۲۱)

کشتمند پس از دریافت این تماس، با وجود نگرانی و احساس خطری که داشت، دفتر کارش را در وزارت پلان ترک کرد و راهی ارگ شد. ساختمان وزارت پلان در آن زمان، در نزدیکی فوارهٔ آب، واقع در چهارراه پشتونستان، قرار داشت و فاصلهٔ آن تا ارگ چندان زیاد نبود. برای رسیدن به ارگ، کافی بود مسافت کوتاهی را با موتر به‌سوی شمال طی کند؛ زیرا تنها یک چهارراه میان وزارت پلان و ارگ فاصله بود. بر اساس موقعیت این دو محل، به نظر می‌رسد که کشتمند از دروازهٔ شرقی ارگ وارد شده باشد.

وی لحظهٔ ورود به قصر گلخانه و چگونگی بازداشت خود را چنین روایت می‌کند:

«حین ورود به دروازهٔ قصر گلخانه، می‌خواستم طبق معمول در منزل بالا به دفتر تره‌کی بروم، ولی در دهلیز پایینی، «سید محمد داوود تلون» با تفنگچه‌های کمری در دو پهلویش، در مقابلم ایستاد. اشاره کرد که به‌طرف چپ بروم. در منزل پایینی، اتاق بزرگ شیشه‌ای بود که در آن دفتر کار امین قرار داشت، چون او معاون صدر اعظم بود. اما وقتی وارد اتاق شدم، چوکی امین خالی بود، ولی یعقوب که تازه «لوی درستیز» شده بود، از پشت پردهٔ سبز در برابرم بیرون آمد و گفت: «تو را به امر انقلاب دستگیر می‌کنم.» گفتم: «کدام انقلاب؟!» در این هنگام سید داوود تلون از پشت سرم که اکنون نزدیک من بود، گفت: «باز می‌بینی!»» (همان، ص ۴۲۱)

به این ترتیب، کشتمند به‌جای آن‌که با تره‌کی دیدار کند و دربارهٔ متن بیانیهٔ خود گفت‌وگو نماید، با صحنه‌ای از پیش طراحی‌شده برای بازداشتش روبه‌رو شد. در اتاقی که دفتر کار حفیظ‌الله امین بود، نه از امین خبری بود و نه از تره‌کی؛ بلکه یعقوب، لوی درستیز تازه‌مقرر‌شده، در انتظار او بود تا به نام انقلاب بازداشتش کند.

پس از بازداشت، کشتمند را به اتاق دیگری در عقب دفتر کار امین منتقل کردند. در آن‌جا، وسایل شخصی‌اش را بازرسی کردند و کمربند و ساعت او را گرفتند. کشتمند وضعیت خود را در نخستین ساعت‌های بازداشت چنین توصیف می‌کند:

«بعد از بازرسی به اتاق عقبی که جز یک تخت فلزی پای‌شکسته در آن نبود، مرا منتقل کردند و من روی گوشهٔ آن تخت نشستم. داوود تلون کمربند و ساعتم را گرفت. ساعت ۲ عصر من نشسته بودم که یک سرباز با تفنگ و برچهٔ برهنه «پیره‌دار» من ایستاده بود. ماه رمضان بود. در همین وقت بود که افسری آمد و گفت: «چیزی می‌خوری؟ سگرت می‌کشی که برایت بیاورم؟» گفتم: «چیزی نمی‌خورم و سگرت عادت ندارم.»» (کشتمند، ج ۱ و ۲، صص ۴۲۱ و ۴۲۲)

این روایت نشان می‌دهد که بازداشت کشتمند با استفاده از یک بهانهٔ ظاهراً اداری و از طریق فراخواندن او به ارگ صورت گرفت. آنچه در ابتدا دعوتی برای بررسی متن بیانیهٔ وی از سوی تره‌کی وانمود شده بود، در حقیقت زمینه‌سازی برای دستگیری او به دستور حفیظ‌الله امین بود. کشتمند نیز با توجه به فضای سیاسی آن روزگار و سرنوشت شماری از شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی، از همان لحظهٔ دریافت تماس تلفنی، احتمال وقوع چنین حادثه‌ای را احساس کرده بود.
علی اکبر فیاض
ادامه دارد…

وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت بیستم: حفیظ الله امین در روایت سلطان علی کشتمند؛
بخش چهارم: روایتی از شکنجه های بیرحمانه گروه امین؛

در مورد محل بازداشت و شیوه‌های شکنجه‌ای که کشتمند از آن‌ها سخن می‌گوید، جنرال عبدالقادر نیز در خاطرات خود مطالب مشابهی را روایت کرده است که با گفته‌ها و مشاهدات کشتمند مطابقت دارد.
آنچه برای نگارنده مایهٔ شگفتی و تأمل است، رفتار بی‌رحمانه، ناجوانمردانه و عاری از عاطفهٔ امین و شکنجه‌گران وابسته به او در برابر کسانی است که سال‌ها با آنان رفاقت، هم‌کاری حزبی و روابط تشکیلاتی داشتند. چگونه ممکن بود افرادی که سالیان متمادی در یک تشکیلات فعالیت کرده، در مبارزات سیاسی هم‌راه بوده و سرانجام در یک حاکمیت به قدرت رسیده بودند، ناگهان و بدون اثبات هیچ‌گونه جرم و خیانتی، یک‌دیگر را به توطئه متهم کنند و رودررو، چشم‌درچشم، به تحقیر، توهین، بازداشت و شکنجهٔ هم‌رفیقان و هم‌کاران دیرینهٔ خود بپردازند؟

برای نمونه، سید محمد داوود تلون، که از جمله بازداشت‌کنندگان و شکنجه‌گران بود، تا پیش از بازداشت کشتمند، هرگاه او را می‌دید، در برابرش تعظیم می‌کرد و مراتب احترام خود را به‌جا می‌آورد. همین شخص در برابر جنرال عبدالقادر نیز، که وزیر دفاع برحال و دارای رتبهٔ جنرالی بود، سلام نظامی می‌داد. اما به‌محض صدور فرمان بازداشت، همه‌چیز دگرگون می‌شد و همان فرد احترام‌گذار، در جایگاه بازداشت‌کننده، توهین‌کننده و شکنجه‌گر ظاهر می‌گردید.

این دگرگونی ناگهانی رفتار، پرسشی تأمل‌برانگیز را در ذهن نگارنده پدید می‌آورد: چگونه ممکن بود حرمت رفاقت، سابقهٔ مبارزات مشترک و روابط چندین‌سالهٔ حزبی و تشکیلاتی، در یک لحظه زیر پا گذاشته شود و جای آن را دشمنی، خشونت و بی‌رحمی بگیرد؟ اگر رفتار دستگاه امنیتی امین با شخصیت‌های بلندپایهٔ حزبی و دولتی، که سال‌ها با آنان شناخت و ارتباط داشتند، چنین بود، بر مردم عادی و کسانی که هیچ‌گونه رابطه و پشتوانه‌ای در ساختار قدرت نداشتند، چه گذشته است؟

کشتمند در ادامهٔ خاطرات خود، از نخستین ساعت‌های بازداشتش چنین روایت می‌کند:
از صبح تا شب، در زیرزمین قصر گلخانه، در اتاقی که در عقب اتاق نخست قرار داشت و چند پله پایین‌تر بود، نگه‌داری می‌شد. از حوالی ظهر، صدای هوراکشیدن، کف‌زدن و ابراز خوشحالی گروهی از افراد را می‌شنید؛ صداهایی که یادآور شادی و هوراکشیدن آنان پس از بازداشت جنرال عبدالقادر در چند روز پیش بود.

چند ساعت پس از انتقال کشتمند به آن محل، محمد رفیع را نیز بازداشت کرده و به همان‌جا آوردند. کشتمند پیش از آن‌که رفیع را ببیند، از سرفه‌های پی‌درپی و صدای گرفته‌اش، که از اتاق مجاور شنیده می‌شد، او را شناخت؛ زیرا رفیع از سال‌ها پیش به کشیدن زیاد سگرت عادت داشت و به همین سبب، همواره سرفه می‌کرد و صدایش گرفته بود.
با فرارسیدن شب، چند افسر پایین‌رتبه و خُردضابط وارد اتاق شدند. آنان کیسهٔ سیاهی را که برای پوشاندن سر محکومان به اعدام استفاده می‌شد، بر سر کشتمند کشیدند. سپس دو نفر بازوانش را گرفتند، از قصر گلخانه بیرون بردند و در داخل یک موتر جیپ نشاندند. دو مأمور نیز در دو طرف او نشستند.

پس از حرکت موتر، افکار پریشان و نگران‌کننده‌ای به ذهن کشتمند هجوم آورد. نمی‌دانست او را به زندان انتقال می‌دهند یا مستقیماً برای تیرباران می‌برند. این بلاتکلیفی و بی‌خبری از سرنوشت، بر اضطراب و نگرانی او می‌افزود.
پس از مدتی، موتر توقف کرد. مأموران او را پیاده کردند و به اتاقی بردند. هنگامی که کیسهٔ سیاه را از سرش برداشتند، خود را در اتاقی ناآشنا یافت؛ اتاقی با پرده‌های ضخیم و چرکین، چوکی‌ها و تخت‌های کهنه و پایه‌شکسته و انبوهی از مگس‌های آزاردهنده. چراغی با نور تند و آزاردهنده نیز در اتاق روشن بود. کشتمند نمی‌دانست در کجا قرار دارد و به چه محلی انتقال یافته است.
اندکی بعد، شخصی به نام «عزیز اکبری» برای استنطاق وارد اتاق شد و فرمی را در اختیار او گذاشت تا مشخصات خود را در آن بنویسد. پس از تکمیل فرم، بار دیگر کیسهٔ سیاه را بر سرش کشیدند و او را چند متر آن‌طرف‌تر بردند.

شکنجه‌گران ماهر و بی‌رحم

هیئت تحقیق، توهین و شکنجه
کشتمند از گروهی نام می‌برد که خود را «هیئت تحقیق» می‌خواندند، اما به روایت وی، وظیفهٔ آنان بیش از آن‌که کشف حقیقت و بررسی اتهامات باشد، تحقیر، تهدید، استنطاق و شکنجهٔ متهمان بود.
اعضای این هیئت عبارت بودند از: اسدالله امین، اسدالله سروری، سیدمحمدداوود تلون، غلام جیلانی جنرال قوای هوایی، عزیز اکبری(خواهرزاده ی سروری) و تورن جان‌محمد، سکرتر دفتر تره‌کی. (خاطرات کشتمند، همان، صص. ۴۲۳ تا ۴۲۹)

نکتهٔ قابل‌توجه آن است که بیش‌تر این افراد، از دیدگاه کشتمند، تا پیش از بازداشت وی، اشخاص کم‌اهمیت و پادوهایی بیش نبودند که سابقهٔ برجسته‌ای در فعالیت‌های حزبی، تشکیلاتی و اداری نداشتند. البته اسدالله سروری از این جمع مستثنا بود؛ زیرا وی در آن زمان ریاست سازمان مخوف «آگسا» را بر عهده داشت و از جایگاه مهمی در دستگاه امنیتی حکومت برخوردار بود، در عین حال که در کودتای 7 ثور هم شرکت داشت و از افراد امین بود.

کشتمند هنگامی که با اتهام سنگین کودتا علیه نظام روبه‌رو شد، به عمق توطئه‌ای که علیه او شکل گرفته بود، پی برد. وی می‌نویسد:
«تازه متوجه شدم که شکار چه دام وحشتناکی گردیده‌ام. آنان اتهام کودتا علیه نظام را به من می‌زدند. اتهام کودتا علیه نظام، و این خیلی سنگین و خطرناک بود.» (همان، ص. ۴۲۹)

اتهام کودتا علیه نظام، در فضای سیاسی آن روز، از سنگین‌ترین اتهامات به شمار می‌رفت و می‌توانست مجازات اعدام را در پی داشته باشد. افزون بر پیامدهای قضایی و امنیتی، چنین اتهامی برای یکی از اعضای حزب دموکراتیک خلق، معنای سیاسی و تشکیلاتی ویژه‌ای نیز داشت؛ زیرا متهم‌شدن به کودتا علیه حاکمیت حزبی، به‌منزلهٔ خیانت به حزب، خروج از صفوف تشکیلاتی و پشت‌کردن به آرمان‌ها و تعهدات حزبی و به‌اصطلاح انقلابی تلقی می‌شد.
این در حالی بود که کشتمند، به گفتهٔ خودش، از هیچ‌گونه طرح یا اقدام برای کودتا آگاهی نداشت و در هیچ فعالیتی علیه نظام شرکت نکرده بود. او بازداشت و اتهام‌سازی علیه خود را بخشی از توطئه‌ای می‌دانست که به دستور و با هدایت حفیظ‌الله امین سازمان‌دهی شده بود.

کشتمند دربارهٔ ادامهٔ استنطاق و برخورد شکنجه‌گران با خود می‌نویسد:
«پنج شب همان گروه مست و لایعقل، از من پرسیدند و تمسخر کردند و شب پنجم مرا در اتاق منزل دوم ارگ بردند و در آنجا عبدالقادر را در وضعی بسیار ناخوشایند و خراب، در بیچارگی مطلق و محض، خسته و مایوس دیدم.» (همان، ص. ۴۳۰)

کشتمند پس از پنج شب استنطاق، تهدید و تحقیر، هنگامی که به اتاقی در منزل دوم ارگ انتقال یافت، جنرال عبدالقادر را در وضعیتی مشاهده کرد که آثار شکنجه‌های شدید جسمی و فشارهای روانی بر او آشکار بود.
جنرال قادر، به روایت خاطرات خودش، در روزهای بازداشت با انواع شکنجه‌ها، از جمله لت‌وکوب، تطمیع، تهدید، توهین، تحقیر، محرومیت از آب و غذا و شکنجه با جریان برق روبه‌رو شده بود. شدت این شکنجه‌ها چنان بود که وی، در اوج درماندگی و رنج، مرگ را بر ادامهٔ آن وضعیت ترجیح می‌داد.

بدین‌ترتیب، روایت کشتمند از وضعیت جنرال قادر، با آنچه خود قادر دربارهٔ روزهای بازداشت و شکنجه‌اش نوشته است، هم‌خوانی دارد. این هم‌خوانی، افزون بر اهمیت تاریخی، نشان می‌دهد که شیوه‌های استنطاق و شکنجه در دستگاه امنیتی آن روز، تنها به یک فرد اختصاص نداشت، بلکه دست‌کم در برخورد با این دو شخصیت بلندپایهٔ حزبی و دولتی، از الگوی مشابهی پیروی می‌کرد.
«خوانندگان محترم در ضمیمه ی این یادداشت تصویر اسدلله سروری جلاد زمان امین را مشاهده می کنید که در نهایت چگونه زمان او را به تصویر کشانده است!»
علی اکبر فیاض
ادامه دارد…

وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت بیستم: حفیظ الله امین در روایت سلطان علی کشتمند؛
بخش پنجم: آوردن کشتمند به شکنجه‌گاه

سلطان‌علی کشتمند در خاطرات خود روایت می‌کند که پس از بازداشت، او را از اتاقی در منزل پایین به اتاق دیگری در منزل بالا انتقال دادند. در آن‌جا با صحنه‌ای روبه‌رو شد که برایش تکان‌دهنده بود؛ جنرال عبدالقادر را در وضعیتی اسف‌بار و با آثار آشکار شکنجه مشاهده کرد. قادر که پیش از آن به خوش‌مشربی، نشاط و روحیۀ پرانرژی شهرت داشت، اکنون بر اثر شکنجه‌های شدید، چنان تغییر کرده بود که گویی به انسانی دیگر مبدل شده است.

کشتمند پیش از این، به‌ویژه پس از کودتای هفتم ثور، بارها قادر را در دفتر کارش در میدان هوایی، که مقر وزارت دفاع نیز بود، دیده بود. در آن روزها، قادر در جایگاه رئیس شورای انقلابی نظامی، از قدرت و نفوذ گسترده‌ای در ساختار نظامی کشور برخوردار بود و عملاً یکی از مهم‌ترین چهره‌های قدرت به شمار می‌رفت. اما اکنون، همان شخصیت بانفوذ نظامی، پس از بازداشت و تحمل شکنجه‌های طاقت‌فرسای عمال حفیظ‌الله امین، در وضعیتی قرار گرفته بود که از اقتدار و شادابی پیشین او نشانی دیده نمی‌شد.

کشتمند را به اتاقی آورده بودند که قادر نیز در آن حضور داشت. هدف از این رویارویی، واداشتن قادر به تکرار اعترافاتی بود که ظاهراً در نتیجۀ شکنجه‌های شدید از او گرفته شده بود؛ اعترافاتی که بر اساس آن، وی و کشتمند قصد داشتند مشترکاً علیه حاکمیت دست به کودتا بزنند.

کشتمند در شرح این رویارویی می‌نویسد:
«اسدالله امین از قادر خواست که حرف‌های خود را در حضور من تکرار کند. قادر با بی‌میلی اظهار داشت: «من و کشتمند پلان داشتیم که یکجا کودتا نماییم!» و من گفتم: «قادر، تو چرا بر خود و من اتهام وارد می‌نمایی؟» با خود گفتم که چرا و چگونه قادر چنان چیزی را ساخته و بافته است؟»

قادر که ظاهراً دیگر توان تحمل فشارهای روحی و جسمی را نداشت، بلافاصله در پاسخ به اعتراض کشتمند گفت:
«کشتمند، باید بدانی که این ظالم‌ها مرا زده و بسیار شکنجه کرده‌اند! راه دیگر نداشتم!»
کشتمند در ادامۀ این روایت می‌نویسد:
«با استماع این جملۀ قادر، اسدالله امین بلامعطلی از جا برخاست و با خشونت گفت: «دیالوگ بس است. بیا برویم!»» (همان، ص. ۴۳۱)

این گفت‌وگوی کوتاه، اما دردناک، به‌روشنی نشان می‌دهد که اعترافات مورد نظر بازجویان، نه از مسیر تحقیق و اثبات جرم، بلکه در نتیجۀ شکنجه و اعمال فشارهای شدید جسمی و روانی به دست می‌آمد. قادر نیز با بیان این‌که راه دیگری برایش باقی نمانده بود، عملاً اعتراف کرد که سخنانش حاصل شکنجه و اجبار بوده است.
اسدالله امین که در این صحنه نقش یکی از عوامل محوری بازجویی و شکنجه را بر عهده داشت، داماد و برادرزادۀ حفیظ‌الله امین بود.

نکتۀ درخور توجه دیگر آن است که، تا آن‌جا که نگارندۀ این سطور اطلاع دارد، پیش از کودتای هفتم ثور، رابطۀ نزدیک و سازمان‌یافته‌ای میان کشتمند و قادر وجود نداشت که بتوان بر اساس آن، ادعای طراحی مشترک کودتا را توجیه کرد.

این دو شخصیت، از نظر پیشینۀ تحصیلی، فعالیت‌های سیاسی و جایگاه تشکیلاتی، مسیرهای متفاوتی را پیموده بودند. کشتمند از اعضای باسابقۀ جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود و تحصیلات عالی خود را در رشتۀ اقتصاد در دانشگاه کابل به پایان رسانده بود. در مقابل، قادر یک نظامی حرفه‌ای به شمار می‌رفت که تحصیلات خود را از حربی پوهنحی آغاز کرده و سپس در بخش نیروی هوایی نظامی در اتحاد شوروی ادامه داده بود. وی اصالتاً از ولسوالی غوریان ولایت هرات بود و پیش از کودتا نیز سابقۀ کوتاهی از عضویت در جناح خلق حزب دموکراتیک خلق افغانستان داشت.

بنابراین، با توجه به تفاوت پیشینه‌ها و مسیر فعالیت‌های سیاسی و حرفه‌ای آنان، به نظر می‌رسد که آشنایی و ارتباط این دو، بیش‌تر پس از پیروزی کودتای هفتم ثور و در چارچوب مسئولیت‌های رسمی دولتی شکل گرفته باشد؛ زمانی که جنرال عبدالقادر مسئولیت وزارت دفاع و سلطان‌علی کشتمند مسئولیت وزارت پلان را بر عهده داشتند.

در تأیید این موضوع، خود کشتمند نیز دربارۀ نوع رابطۀ خویش با قادر توضیح می‌دهد:
«میان من و قادر صرفاً یک شناخت رسمی بود. قادر انسانی ظریف و خوش‌مشربی بود. چند باری از روی مزاح به من گفته بود: «بیا یک روز چاشت یک شوربای عسکری بخور تا بودجۀ انکشافی وزارت دفاع را اجرایی نمایی.»» (همان، ص. ۴۳۲)

این روایت نشان می‌دهد که مناسبات میان آن دو، بیش‌تر در محدودۀ روابط رسمی و اداری قرار داشت و گاهی نیز با شوخی‌های دوستانه همراه می‌شد. در چنین وضعیتی، اتهام طراحی و سازمان‌دهی مشترک کودتا، آن‌هم بدون ارائۀ شواهد معتبر، بیش از آن‌که نتیجۀ یک تحقیق مستند باشد، به اتهامی ساختگی شباهت داشت که هدف آن فراهم‌ساختن زمینۀ محکومیت و حذف متهمان بود.
پس از این رویارویی، بازجویی از کشتمند با شدت و خشونت بیش‌تری ادامه یافت. در این مرحله، سید داوود تلون نیز در شمار بازجویان و شکنجه‌گران حضور داشت. به روایت کشتمند، تلون در حالی که با لحنی آمیخته با تهدید، توهین و تمسخر سخن می‌گفت، وسیلۀ ضبط صدا را آماده کرد و خطاب به او گفت:
«حالا دیگر حرف می‌زنی یا سر حرف بیاورم تو را؟!»
سپس با لحنی تهدیدآمیز افزود:
«حقایق کودتا را بگو!» (همان، ص. ۴۳۴)

اما از آن‌جا که کشتمند اتهام واردشده را نمی‌پذیرفت و حاضر نبود به ارتکاب عملی که انجام نداده بود اعتراف کند، بازجویان به شکنجه‌های شدیدتر متوسل شدند.

به روایت کشتمند، هنگامی که بازجویی‌ها به نتیجۀ مورد نظر نرسید، اسدالله سروری به سید داوود تلون اشاره کرد که شکنجه را آغاز کند و سپس خود از اتاق بیرون رفت. پس از آن، شکنجه‌های بی‌رحمانه‌ای آغاز شد که در آن، افزون بر تلون و سروری، اسدالله امین نیز نقش داشت.

یکی از هولناک‌ترین شیوه‌های شکنجه، استفاده از جریان برق بود. شکنجه‌گران پس از واردکردن جریان برق به بدن کشتمند، بر پیکرش آب می‌پاشیدند تا شدت آزار و درد را افزایش دهند.

کشتمند در توصیف این شکنجه‌ها از حضور و نقش چند تن از عوامل بازجویی یاد می‌کند. به گفتۀ او، «تورن جان‌محمد» روی سینه‌اش نشسته و دهانش را بسته بود، در حالی که غلام‌جیلانی دست او را محکم گرفته بود و دست دیگرش نیز بسته شده بود. در چنین وضعیتی، شکنجه با جریان برق آغاز شد.
کشتمند شدت درد و رنج ناشی از این شکنجه را چنین توصیف می‌کند:
«وقتی جریان برق وارد بدنم می‌شد، گویی که در آنی از بین می‌روم.» (همان، ص. ۴۳۷)

وی در جای دیگری، با عبارتی تکان‌دهنده، تجربۀ خود از شکنجه با برق را چنین بیان می‌کند:
«وقتی سروری مرا برق داد، برق در وجودم چنان عمل کرد، گویا به هزاران پارچه تجزیه می‌شوم.» (همان)

جنرال عبدالقادر نیز در خاطرات خود از شکنجه‌هایی مشابه سخن گفته و درد ناشی از جریان برق را با تعابیری نزدیک به همین توصیف کرده است. شباهت این روایت‌ها نشان می‌دهد که شیوۀ شکنجه با برق، تنها به یک زندانی محدود نبوده، بلکه علیه شماری دیگر از بازداشت‌شدگان نیز به کار گرفته می‌شده است.

مطالعۀ خاطرات کشتمند و قادر، تصویری هولناک از رفتار شکنجه‌گران و شیوه‌های بازجویی در آن دوران به دست می‌دهد. شرح جزئیات این شکنجه‌ها چنان دردناک و تکان‌دهنده است که بازگویی همۀ آن‌ها در این مختصر نمی‌گنجد. ازاین‌رو، شایسته است خوانندگان گرامی برای آگاهی بیش‌تر از ابعاد این رویدادها، به متن اصلی خاطرات این دو شخصیت مراجعه کنند.

آن‌چه در این میان اهمیت ویژه دارد، هدف اصلی شکنجه‌گران از اعمال چنین خشونت‌هایی است. آنان ظاهراً در پی کشف حقیقت نبودند، بلکه می‌کوشیدند متهمان را به پذیرش اتهاماتی وادار کنند که از پیش برایشان تنظیم شده بود.

کشتمند در این مورد می‌نویسد:
«پاسخ من به سؤالات آنان هیچ ارزشی نداشت، آن‌ها فقط جواب مخصوص خود را می‌خواستند و آن این‌که «من می‌خواستم علیه امین و تره‌کی کودتا کنم.»» (همان)

این سخنان به‌خوبی ماهیت بازجویی‌ها را آشکار می‌سازد. برای شکنجه‌گران، آن‌چه اهمیت داشت، نه صحت و سقم اتهامات، بلکه گرفتن اعترافاتی بود که بتواند خواسته‌های آنان را برآورده سازد.
شدت شکنجه‌های جسمی، همراه با تحقیر، توهین و فشارهای روانی، سرانجام کشتمند را به مرحله‌ای رساند که، به روایت خودش، احساس می‌کرد تمام توان و مقاومتش در هم شکسته است. او خود را در نهایت درماندگی و تحقیر می‌دید و از مشاهدۀ رفتار کسانی که زمانی تصور چنین بی‌رحمی‌هایی را از آنان نداشت، سخت متأثر شده بود.

در چنین شرایطی، رنج و شکنجه چنان بر او سنگینی می‌کرد که مرگ را بر ادامۀ آن وضعیت ترجیح می‌داد.

کشتمند روایت می‌کند که یکی از شکنجه‌گران از او پرسید:
«تصمیم گرفته‌ای که بگویی؟»
و او در پاسخ گفت:
«تصمیم مرگ گرفته‌ام و شما هرچه زودتر مرا بکشید.»

وی در جای دیگری، شدت و سنگینی شکنجه‌ها را به‌گونه‌ای توصیف می‌کند که به گفتۀ خودش، حتی برای درهم‌شکستن توان و تحمل یک فیل نیز کافی بود.

کشتمند دربارۀ رفتار شکنجه‌گران می‌نویسد:
«لحظات خیلی وحشتناکی بود. اصلاً قدرت تحمل باقی نمانده بود. شکنجه‌گران آدم‌های مغرور، بی‌شخصیت و توهین‌گر و مست بودند.» (کشتمند، ص. ۴۵۱)

این روایت‌ها، افزون بر نشان‌دادن شدت خشونت جسمی، از تلاش آگاهانۀ شکنجه‌گران برای درهم‌شکستن شخصیت، عزت‌نفس و ارادۀ زندانیان نیز حکایت دارد. تحقیر و توهین، در کنار شکنجه‌های جسمی، بخشی از شیوۀ برخورد با کسانی بود که به اتهامات سیاسی بازداشت شده بودند.

به روایت کشتمند، تمام این شکنجه‌ها در «کوتی باغچۀ ارگ» صورت گرفته بود؛ مکانی که برای او به یکی از تلخ‌ترین و دردناک‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش مبدل شد.

فضای حاکم بر آن‌جا، رفتار خشونت‌آمیز مأموران و نامعلوم‌بودن سرنوشت بازداشت‌شدگان، چنان هراس‌انگیز بود که امید به رهایی را در وجود زندانیان به‌شدت تضعیف می‌کرد.

کشتمند در توصیف این وضعیت می‌نویسد:
«حرکات عمال رژیم چنان مرموز و توأم با خشونت بود که برای امید جای کمی باقی مانده بود. آری، در دشوارترین شرایط، توکل به خداوند می‌تواند مایۀ تسلی انسان گردد.» (کشتمند، ص. ۴۵۳)

این عبارت نشان می‌دهد که کشتمند در اوج رنج و درماندگی، هنگامی که امید به نجات از راه‌های معمول تقریباً از میان رفته بود، در توکل به خداوند نوعی آرامش و تسلی خاطر می‌جست.

اما رنج و اضطراب او با پایان شکنجه‌ها خاتمه نیافت. پس از تحمل شکنجه‌های فراوان، مأموران او را از اتاق بیرون بردند و بار دیگر همان کیسۀ سیاهی را که بر سر محکومان به اعدام می‌کشیدند، بر سرش انداختند. سپس وی را سوار موتر کردند، بی‌آن‌که از مقصد و سرنوشت خود آگاهی داشته باشد.
در آن لحظات، کشتمند نمی‌دانست که او را برای اعدام و تیرباران می‌برند یا قرار است به زندان انتقال دهند. همین بی‌خبری، همراه با خاطرات تلخ شکنجه‌های گذشته، بر هراس و نگرانی او می‌افزود.

به روایت کشتمند، هنگامی که موتر از ارگ به‌سوی پلچرخی حرکت می‌کرد، او در تمام مسیر، خود را در میان دو سرنوشت احتمالی می‌دید: مرگ یا زندان.

برای او، جهت حرکت موتر اهمیت حیاتی یافته بود. اگر موتر در مسیر جاده به‌سوی چپ می‌پیچید، معنایش این بود که او را به‌طرف «پولیگون»، محل تیرباران، می‌برند و سرنوشتش به اعدام ختم خواهد شد؛ اما اگر موتر به‌سمت راست تغییر مسیر می‌داد، این احتمال وجود داشت که به زندان پلچرخی انتقال یابد و دست‌کم از مرگ فوری نجات پیدا کند.

بدین‌ترتیب، کشتمند پس از گذراندن روزهایی آکنده از شکنجه، تحقیر و رنج‌های طاقت‌فرسا، اکنون در وضعیتی قرار گرفته بود که حتی کوچک‌ترین تغییر در مسیر حرکت موتر می‌توانست برای او نشانۀ مرگ یا ادامۀ زندگی باشد.
چه وضعیت هولناکی است که انسانی پس از تحمل آن‌همه آزار و شکنجه، به‌جایی برسد که انتقال به زندان را نه ادامۀ اسارت، بلکه روزنه‌ای از امید به زنده‌ماندن بداند!
این بخش از خاطرات کشتمند، تنها روایت رنج‌های فردی یک زندانی سیاسی نیست، بلکه تصویری از فضای اختناق، بی‌قانونی و خشونتی است که در آن، اتهام می‌توانست جای حقیقت را بگیرد، اعتراف زیر شکنجه به‌منزلۀ اثبات جرم تلقی شود و سرنوشت انسان‌ها نه بر بنیاد عدالت و قانون، بلکه بر اساس ارادۀ صاحبان قدرت و عوامل سرکوب تعیین گردد.
علی اکبر فیاض
ادامه دارد…

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه شما پس از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.