وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هجدهم: حفیظ الله امین کی بود؟
بخش پنجم: حفیظ الله امین در خاطرات کریم میثاق
ادامه مطالب قبل:
چون امین با میثاق رابطهای نزدیک داشت، در بسیاری از مسایل مهم نیز با او مشورت میکرد. در روز قتل نورمحمد ترهکی، امین کریم میثاق را به دفتر کارش طلب میکند. میثاق در این باره مینویسد:
«در تاریخ 9 یا 10 میزان 1358ش. حفیظالله امین مرا به دفتر کارش خواست. وقتی به دفترش در قصر گلخانه رفتم، پشت همان میز کارش نشسته بود. او در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود، خجالتزده به نظر میرسید. سرش را بالا کرد و به من گفت: «امشب از طرق وسایل ارتباط جمعی اعلام میشود که «نورمحمد ترهکی» بر اثر مریضی که عاید حالش بود، وفات کرد.» برای من این خبر غیر قابل قبول بود.»
(خاطرهها، گپهایی از گذشته، کریم میثاق، صص 398، 399)
کریم میثاق میگوید لحظاتی خاموش ماندم و گفتم: «آخر کشتیش؟» و او نیز در پاسخ گفت: «چارهی دیگر نبود.» (همان)
وی ادامه میدهد:
«در حالی که در وسط اتاق ایستاده بودیم، امین این بار با عصبانیت، حق به جانب و صدای بلند گفت: «ولی او مرا میکشت، چرا او مرا میکشت؟ برایش چه کرده بودم؟ غیر از خدمت برای مقام، آبرو و شخصیتش در حزب و دولت؟ برای من راه دیگر باقی نگذاشت جز اینکه همین حادثه واقع میشد. راستش نمیخواستم او از بین برود، میخواستم تا آخر زندگیاش در همین ارگ زنده نگاهش کنم، اما رفقای شوروی از کلمهی زنده نگاه کردن خوششان نیامد و زنده نگاه داشتنش را به ضرر من میدیدند.»
(همان، ص 401)
از این روایت دیده میشود که میثاق با امین رابطهای نزدیک داشته است. امین دربارهی حوادث مهمی، همانند قتل رهبرش، با او صحبت میکند؛ گرچه در جریان این گفتگو گاهی با تندی و حق به جانب سخن میگوید و گاهی با حالتی متأثر، سر به زیر و حتی با گریه حرف میزند.
از سوی دیگر، از همین روایتها میتوان دریافت که رهبران شوروی در تصمیمات آن زمان افغانستان نقش اساسی بازی میکردند. آنان از یکسو، در هنگام برگشت نورمحمد ترهکی از سفر کوبا، در مسکو به او میگویند که امین اجنت امریکا است و باید از بین برده شود؛ و از سوی دیگر، سفیر و مشاوران شوروی در کابل به امین میگویند که باید ترهکی را از میان بردارد و در عین حال، از امین به نیکی تعریف میکنند. این مطالب را میتوان از گفتههای خود امین، ترهکی و شماری از افراد حزب دموکراتیک خلق دریافت.
پس از قتل نورمحمد ترهکی به دست حفیظالله امین، این پرسش مطرح میشود که واکنش اعضای حزب دموکراتیک خلق، بهویژه اعضای «جناح خلق»، چه بوده است؟ زیرا تا آن زمان، سران و چهرههای مهم «جناح پرچم»، مانند ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد، نوراحمد نور، داکتر نجیبالله و شماری دیگر، به عنوان سفیر یا در سمتهای دیپلوماتیک افغانستان به کشورهای دیگر فرستاده شده بودند. عدهای دیگر که در داخل کشور باقی مانده بودند، مانند سلطانعلی کشتمند، محمد رفیع و حتی عبدالقادر ــ که خود از جناح خلق بود ــ در زندان به سر میبردند یا برخی نیز از بین برده شده بودند.
میثاق این پرسش را در خاطراتش چنین پاسخ میدهد:
«آنانی که در وقت قدرت ترهکی زیاد چاپلوسی میکردند و صفتهای رنگارنگ برایش ساخته بودند، تصاویر ترهکی را پاره پاره کردند و فحش و ناسزا گفتن به ترهکی را شروع کردند.» (همان)
وی در خاطراتش همچنان گوشزد میکند که با کشتن ترهکی، ممکن بود امین خود در مخمصهای جدی گرفتار شود.
طبق گفتهی میثاق، امین با کشتن نورمحمد ترهکی در مخمصه افتاده بود و شوروی نیز در صدد از بین بردن او برآمده بود؛ به گونهای که در زمان «الکساندر پوزانف»، سفیر شوروی در کابل، مقدمات از میان برداشتن امین فراهم شده بود. اما امین از طریق دستگاه استخباراتی خود، که ریاست آن را داماد و برادرزادهاش اسدالله امین بر عهده داشت، دریافته بود که سفیر شوروی در صدد کنار زدن و حتی نابودی او است. وی با ارسال نامهای به «برژنف»، موضوع را به اطلاع او رسانده بود.
پس از آن، الکساندر پوزانف، سفیر شوروی، و مشاوری به نام «صولتشاه میرگناف»، که کارمند امور تجاری سفارت شوروی بود، از پستهای شان برکنار شدند و به دستور شخص برژنف به شوروی فراخوانده شدند. سفیر جدید شوروی به نام «فکرت احمد جانویچ» با فاصلهی زمانی اندکی وارد افغانستان شد و به سرعت از سوی امین منظور گردید. با این حال، از بین بردن امین تصمیمی بود که از سوی رهبران ارشد شوروی، از جمله برژنف، گرفته شده بود. آنان نمیخواستند این تصمیم افشا گردد و تلاش داشتند امین تا آخرین لحظه در بیخبری باقی بماند. (همان، صص 404ـ409)
میثاق مینویسد که امین، پس از برکناری نورمحمد ترهکی و رسیدن به قدرت، با طرح شعار «مصونیت، قانونیت و عدالت» تلاش کرد امور کشور را بر بنیاد این شعار و از طریق تدوین قانون اساسی جدید پیش ببرد و حاکمیت خویش را بر اساس قانون استوار سازد. (همان، ص 390)
میثاق، ضمن آنکه دربارهی امین بهگونهای نورمال و بدون حب و بغض مینویسد و گفتگوهای مستقیم خود با او را نیز منعکس میسازد، از برخی رویدادهای منفی دوران حاکمیت امین، از جمله کشتارهای بیرویه، نیز پرده برمیدارد.
او میگوید:
«محمد اسماعیل مبلغ در زمان امین و توسط «محمدعزیز اکبری»، خواهرزادهی «اسدالله سروری»، از بین برده شد. و برادر بزرگ امین به نام «عبدالله امین» تمام قدرت شمال کشور را در زمان امین در دست داشت.» (همان، ص 391)
میثاق، از جمله اعمال منفی دوران امین، به از بین بردن «محمد اسماعیل مبلغ» نیز اشاره میکند. مبلغ از افراد دانشمند و باسواد کشور بود. با آنکه عالم دین، شیعه و هزاره بود، از دانش و آگاهی گستردهای برخوردار بود. اهل مطالعه و منبر، صاحب سخن و دارای آثار مکتوب بود. در دایرةالمعارف آریانا مقالات متعددی از او به چاپ رسیده است. همچنان کتابی تحت عنوان «دین تریاک تودهها نیست» را در همان دوره نوشته بود.
وی استاد دانشگاه کابل بود. فلسفه تدریس میکرد و از استادان بنام و باسواد عصر ظاهرشاه و داوودخان به شمار میرفت. به دلیل آنکه شیعه و هزاره بود، رییس دانشکدهی «فلسفه و علوم اجتماعی» آن زمان تلاش کرد او را از مقام استادی برکنار و از دانشگاه اخراج نماید. اما «عبدالحی حبیبی»، تاریخنگار افغانستان، با تصمیم رییس دانشکده مخالفت کرد و گفت دانش و سوادی که مبلغ دارد، در این پوهنتون کمتر کسی از آن برخوردار است. مخالفت حبیبی سبب شد که مبلغ همچنان در کرسی تدریس خود باقی بماند.
علی اکبر فیاض
ادامه دارد.
وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هجدهم: برخی از وقایع دوران حاکمیت امین.
بخش ششم: ادامه مطالب قبل
اینجانب نیز یک بار در ایام کودکی، محمد اسماعیل مبلغ را از نزدیک دیده بودم. خداوند پدرکلانم را بیامرزد؛ شخصی باسواد و اهل دانش بود و علاوه بر افغانستان، در سوریه، عراق و ایران نیز تحصیل کرده بود.
آن زمان، پدرم و عموهایم در خانهٔ پدری، در افشار دارالامان، زندگی میکردند. من تنها نواسهٔ پسری پدرکلانم بودم که اگر کسی دروازه را دقالباب میکرد، میتوانستم بروم و دروازه را باز کنم.
روزی، حدود ساعت یک یا دو بعد از ظهر، دروازهٔ منزل ما دقالباب شد. من دواندوان رفتم و دروازه را باز کردم. همین قدر به یاد دارم که مردی میانسال، با قدی نسبتاً بلند و عینک بر چشم، در حالی که کلای پوست قرهقل بر سر داشت، پشت دروازه ایستاده بود. آنطرفتر، در میدانی روبهروی منزل ما، یک موتر جیپ قدیمی روسیِ سبزرنگ و ترپالی پارک شده بود.
سلام کردم. جواب سلامم را داد و پرسید:
«بچهٔ کی هستی؟»
نام پدرم را گفتم. پرسید:
«بابایت هست؟»
منظورش پدرکلانم بود. گفتم:
«آ، هست.»
گفت:
«بابایت را کار دارم.»
دواندوان نزد پدرکلانم رفتم و گفتم کسی پشت دروازه آمده و شما را کار دارد. مثل اینکه ایشان از پیش خبر داشت و منتظر بود؛ زیرا در حال آمادهشدن و پوشیدن لباسهایش بود. مادرکلانم نیز آماده میشد. ما مادرکلان را «بیبیجان» صدا میکردیم.
آن روز آنان رفتند و من نمیدانستم به کجا میروند. اکنون چنین احساس میکنم که شاید برای ملاقات یا دیدار خانوادگیِ شخص مهمی رفته باشند.
سالها بعد، هنگامی که عکس شهید محمد اسماعیل مبلغ را دیدم، ناگهان آن روز به خاطرم آمد؛ همان مرد عینکی که کلای پوست بر سر داشت، با جیپ قدیمی آمده بود و همراه پدرکلانم رفته بود. آنگاه دریافتم که آن شخص، محمد اسماعیل مبلغ بوده است.
البته پدرکلانم در عصر خود با بسیاری از بزرگان و شخصیتهای علمی، فرهنگی و سیاسی آشنایی و دوستی داشت. از جمله کسانی که به یاد دارم به منزل ما میآمد، خلیلالله خلیلی بود که در مقطعی سفیر افغانستان در کشور عراق بود.
همچنین روزی که مرحوم بیبیجانم نیز حضور داشت و من همراه آنان بودم، به منزل میرعلیاحمد حجت در چنداول رفته بودیم. مرحوم حجت قد نسبتاً میانه ای داشت و هنگامی که پدرکلانم در کنار ایشان میایستاد، تفاوت قدشان کاملاً نمایان بود. آنان با یکدیگر صحبت میکردند، اما من در سنی نبودم که بتوانم سخنانشان را درک کنم.
صحن حیاط مرحوم حجت کوچک بود و حوض کوچکی نیز در داخل حولی داشت؛ شاید حدود یک متر در یکونیم متر و با ارتفاعی در حدود یک متر. بخشی از کوچه ای که در آن منزلشان بود نیز سرپوشیده بود؛ شاید حدود ده متر. وقتی وارد کوچه میشدی، درِ منزل ایشان در سمت راست قرار داشت.
به هر صورت، این خاطره را از آن جهت نقل کردم که کریم میثاق در خاطرات خود از به شهادت رساندن محمد اسماعیل مبلغ به دست امین یاد کرده است.
عبدالقادر نیز در خاطرات خود از برادر امین، به نام عبدالله امین، یاد کرده است؛ کسی که در سمت شمال نایبالحکومه بود و تقریباً تمام قدرت آن ساحه را در دست داشت و مرکزیت کارش شهر قندوز بود.
به گفتهٔ میثاق، پس از آنکه امین به قدرت رسید، «برادرزادهاش «اسدالله امین» را به جای اسدالله سروری رییس استخبارات قرار داد و نام «آگسا» را به «د استخباراتو موسسه»، به نام «کام»، تبدیل ساخت.» (همان، ص ۳۹۲)
از دید میثاق، پس از قتل نورمحمد ترهکی، امین به آن قدرتی که میخواست دست یافته بود؛ اما در همان حال، اعضای قدیمی و بزرگسال حزب نگاه دیگری به او داشتند. آنان از رفتار و شیوهٔ عملکرد امین آزرده بودند و در نتیجه، از او هراس نیز داشتند. امین چنان به قدرت چسپیده بود که به هیچکس اجازه نمیداد حتی اندکی قدرت و استقلال عمل داشته باشد؛ حتی به کسانی چون اسدالله سروری، گلابزوی و اسلم وطنجار که در پیروزی کودتا از همراهان و حامیان او به شمار میرفتند.
در بخشهای مختلف خاطرات میثاق، حضور امین بهگونهای طبیعی و پیوسته احساس میشود؛ زیرا در فعالیتهای کاری و حزبی میثاق، نقش و دخالت امین را نمیتوان نادیده گرفت. حتی سفرهای خارجی میثاق نیز با موافقت و رضایت امین انجام میشد؛ چرا که پس از قتل نورمحمد ترهکی، امین عملاً همهکارهٔ حزب و دولت شده بود.
میثاق در مقطعی بنا داشت برای انجام یک سفر کاری به بلگراد برود. از قضا، در بخشی از این سفر، تا فرانکفورت با شاهولی همسفر بود. شاهولی در آن هنگام معاون صدراعظم، یعنی حفیظالله امین، بود. از نظر زمانی نیز این سفر فاصلهٔ چندانی با کشتهشدن ترهکی نداشت. میثاق در جریان همین سفر میخواست از شاهولی بپرسد که چرا امین، ترهکی را از میان برداشت.
میثاق در این زمینه مینویسد:
«در سفری که بعد از قتل ترهکی، من به اشتراک در جلسهٔ سالانهٔ بانک جهانی عازم بلگراد، پایتخت «یوگوسلویا» شدم و «داکتر شاهولی» جهت اشتراک در اسامبلهٔ (جلسه) عمومی ملل متحد عازم نیویورک میشد، هر دوی ما تا فرانکفورت جرمنی پرواز مشترک داشتیم. در جریان سفر، از حادثهای که بین ترهکی و امین رخ داد، از شاهولی علت را پرسیدم. شاهولی گفت: «امین آدم بااستعداد است، میتواند مشکلات را از سر راه بردارد. مشکل اساسی این بود که شورویها با امین با شک و تردید برخورد میکنند. هرگاه امین بتواند اعتماد آنان را جلب کند، با کمک آنان میشود که ریفورمها، اصلاحات، انقلاب و نظام را مستحکم کند.»»
(خاطرات میثاق، ص ۲۹۴)
از این بیان میتوان دریافت که شاهولی، که روزگاری از ترهکی حمایت میکرد و او را رهبر و پیشوای بلامنازعهٔ خود میدانست، اکنون که امین به قدرت مطلق رسیده بود، از او توصیف و حمایت میکرد. البته این احتمال را نیز نمیتوان نادیده گرفت که شاید هراسی که از امین داشت، در چنین اظهارنظری بیتأثیر نبوده باشد.
میثاق از شاهولی به عنوان شخصی کمحرف یاد میکند و این ویژگی او را در چند جای خاطرات خود نیز مورد اشاره قرار داده است. از اینرو، سخنان شاهولی دربارهٔ امین، بهویژه در فضای سیاسیِ پس از قتل ترهکی، قابل تأمل است و میتواند بازتابی از فضای هراس، احتیاط و مصلحتاندیشی حاکم بر حلقهٔ رهبری حزب در آن روزگار نیز تلقی شود.
علی اکبر فیاض
ادامه دارد.
