11 عقرب 1405
11 عقرب 1405 04:37:03

ادامه نوشتار دکتر علی اکبر فیاض : قسمت هجدهم بخش اول- سوم

وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هجدهم: حفیظ الله امین کی بود؟
بخش اول
از اینکه به خاطر مصروفیتم مدتی در انتشار این یاد داشت وقفه افتاد از دوستان عذرخواهم. اما بعد از این در چندین قسمت زندگی و کارهای حفیظ الله امین را با توجه به خاطرات کسانی که خود در شکلگیری قدرت یا مسایل ممکلتی با او از نزدیک در تعامل بوده اند، مورد بررسی قرار می دهیم. برای شما دوستان توفیق آرزومندم.
در قسمت‌های قبل دربارهٔ حفیظ‌الله امین صحبت کردیم. در آن قسمت‌ها، با توجه به وقایع و جریان حزب دموکراتیک خلق و در اریکهٔ قدرت بودن امین، گفتیم؛ البته به گونه‌ای که حوادث زمان ایجاب می‌کرد که نام و کارکرد او هم ذکر شود. اکنون تلاش دارم که به صورت مشخص و اختصاصی دربارهٔ این شخص صحبت کنیم.
حفیظ‌الله امین در سال ۱۳۰۰ هجری شمسی، مترادف با ۱۹۲۹ میلادی، در روستای قاضی‌خیل ولسوالی پغمان از توابع ولایت کابل متولد شد. البته در جای دیگر، تولد وی را سال ۱۳۰۸ شمسی عنوان کرده است.
پدرش «حبیب‌الله» در زمان صدارت «سردار محمد هاشم خان» وظیفهٔ زندانبانی را در توقیف‌خانهٔ کابل داشت که در آن زمان، در آن‌جا اکثر زندانی‌های سیاسی محبوس بودند.
امین دورهٔ تحصیل ابتدایی خود را در روستای خود، در پغمان، سپری کرد و برای ادامهٔ تحصیل به کابل رفت. دورهٔ بالاتر لیسه را در دارالمعلمین گذراند و در لیلیهٔ ابن‌سینا اتاق داشت. دورهٔ لیسانس را در کابل سپری کرد و بعد از فارغ‌التحصیلی، در همان لیسه معلم تعیین گردید. بعد از مدتی، مدیر لیسهٔ شبانه‌روزی ابن‌سینا شد. بعد از مدتی معلمی و کار اداری به عنوان مدیر لیسهٔ ابن‌سینا، با استفاده از بورسیهٔ دولتی دارالمعلمین، در سال ۱۳۳۶ شمسی برای ادامهٔ تحصیل به آمریکا رفت و ماستری رشتهٔ تعلیم و تربیت گرفت. وقتی برگشت، در موسسهٔ آمریکایی در کابل مشغول به کار گردید. در این زمان بود که با نورمحمد تره‌کی آشنا شد.
برای دومین بار هم، برای ادامهٔ تحصیل در سال ۱۳۴۱ش.، با استفاده از بورس تحصیلی به آمریکا رفت و بدون اینکه بتواند مدرک تحصیلی را بگیرد، به افغانستان برگشت.
امین، بعد از اینکه با نورمحمد تره‌کی آشنایی پیدا کرد، توانست وارد حزب دموکراتیک خلق، که رهبر آن نورمحمد تره‌کی بود، گردد. بعد از تاسیس این حزب، دیری نپایید که اختلاف بین اعضای آن ایجاد شد و در نتیجه، به دو جناح «خلق» و «پرچم» تفکیک و تقسیم شدند. رهبری جناح خلق را نورمحمد تره‌کی داشت و رهبری جناح پرچم را ببرک کارمل. در این بین، حفیظ‌الله امین که جزو اعضای ارشد حزب به حساب نمی‌آمد، رهبری نورمحمد تره‌کی را پذیرفت و در جناح خلق قرار گرفت.
حفیظ‌الله امین سال‌ها در حزب به عنوان عضو عادی ماند، ولی نتوانست که از اعضای کمیتهٔ مرکزی و بیروی سیاسی حزب گردد.
وی در تقابل با جناح پرچم و «میر اکبر خیبر»، به عنوان مسوول نظامی جناح خلق تعیین شد. در این مسوولیت از خودش توانایی و خلاقیت نشان داد. به جذب افسران پایین‌رتبهٔ ارتش، که بیشتر جوانانی بودند که از روستاهای دوردست کشور به کابل آمده بودند، پرداخت و توانست تا سال ۱۳۵۷ش.، که کودتای ۷ ثور در این سال صورت گرفت، عدهٔ زیادی از افسران پایین‌رتبهٔ ارتش را، که شامل ضابطان و خوردضابطان و برخی از افسران نسبتاً بلندرتبه بودند، به حزب جذب کند.
در کودتای هفت ثور، نقش مهم و اساسی را بر عهده داشت. در این مورد، در قسمت‌های قبل به تفصیل بررسی کردیم. در ۲۵ سنبلهٔ ۱۳۵۸ش.، پس از کشتن نورمحمد تره‌کی، رهبرش و کسی که او را وارد حزب کرده بود، قدرتش فزونی یافت و رأس قدرت را در اختیار گرفت. وی همزمان منشی عمومی حزب دموکراتیک خلق، رییس شورای انقلابی، رییس‌جمهور، صدر اعظم و وزیر دفاع بود.
صد روز حکومت کرد و در این مدت، تعداد زیادی از مردم افغانستان دستگیر و به صورت مرموز به قتل رسیدند.
بعد از کشتن نورمحمد تره‌کی و به قدرت رسیدن تمام و کمال خودش، فهرست دوازده‌هزار نفری از نابودشدگان را نشر کرد.
در این لیست منتشره، لیست کشته‌شدگان اعلام گردیده بود و به دستور امین گفته شده بود که همهٔ این افراد توسط نورمحمد تره‌کی از بین برده شده‌اند.
بعد از به قدرت رسیدن، شعار «قانونیت، مصونیت و عدالت» را سر داد تا در بین مردم اعتبار به دست آورد. اما مردم از ابتدا می‌دانستند که تمام این کشتارها توسط امین و همراهانش صورت گرفته است؛ مانند اسدالله سروری، داوود تلون، گلابزوی و فعالان استخبارات «آگسا». تره‌کی بیشتر ابزار دست اینان بود تا این‌که خود عامل کشتار مردم باشد. امین بعد از کشتن نورمحمد تره‌کی، علاوه بر توده‌های مردم، در برابر طرفداران رهبر کشته‌شدهٔ خودش هم قرار گرفت. حاکمیتش با مشکلات بیشتری روبه‌رو گشت.
آن‌طوری که اعمال امین نشان می‌دهد، وی برای رسیدن به قدرت مطلقه از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد. این خصلت زمانی که در حزب یک عضو ساده بود، هم تبارز می‌کرد. اما در عین حال، برای رسیدن به خواسته‌اش بسیار پرتلاش و کوشا بوده است.
خاطرات عبدالقادر از حفیظ‌الله امین
ژنرال عبدالقادر، که از هسته‌های اصلی پیروزی کودتای هفت ثور بود، می‌گوید: در هنگام کودتا، برای اینکه سردار محمد داوودخان زنده نماند و مبادا که بتواند داوود به هر صورتی که شده قدرت را از دست ندهد، امین بسیار تلاش کرد که داوودخان را سریع به قتل برساند. این در حالی بود که اعضای حزب دموکراتیک خلق از هر دو جناح، در ساختمان رادیو کابل، در حال مذاکره و مشاوره بودند و امین پلان نابودی داوود را تطبیق می‌کرد. وی اعضای حزب را که در کماندو، قوای زرهی و هوایی بودند، آماده می‌کرد که داوود را به قتل برسانند. «اسدالله سروری» را با عده‌ای آماده کرده بود که از دروازهٔ شرقی ارگ و همچنان کماندوها را به قومندانی «امام‌الدین» و «شاه‌نواز تنی» از دروازهٔ شمالی ارگ آماده کرده بود که داوودخان را به قتل برسانند.
داوود، که در ارگ در محاصرهٔ کودتاچیان قرار گرفته بود و فکر می‌کرد که راهی برای مقابله و نجات برای خودش و اعضای خانواده‌اش وجود ندارد، توسط شخصی من و اسلم وطنجار را خواسته بود که با ما مذاکره نماید. من قصد مذاکره را داشتم و می‌خواستم به ارگ بروم تا با ایشان مذاکره نمایم. با اسلم وطنجار برای این کار از ساختمان رادیو خارج شدیم. وقتی که من می‌خواستم داخل تانک سوار شوم، امین از پشت یخنم کش کرد و گفت که کجا می‌روی؟ من گفتم که داوودخان من را خواسته است. گفت: لازم نیست اکنون بروی. این در حالی بود که وی زمینهٔ قتل داوودخان را فراهم ساخته بود.
در خاطراتش، عبدالقادر می‌گوید که من هرگز قصد کشتن سردار محمد داوودخان را نداشتم، چون از طرفی همین داوودخان بود که شرایط ترقی من در اینکه سمت‌های بالایی در اردو داشته باشم، فراهم کرده بود. من در زمان او بود که رییس مسلخ کابل شدم و در قوهٔ هوایی فرمانده بودم. من با داوودخان از نزدیک آشنایی داشتم و با وزیر دفاع سردار داوودخان، که «جنرال غلام حیدر رسولی» بود، دوست صمیمی بودم. بارها در خانه‌اش مهمان شده بودم و همسرش از من به عنوان فرزندش پذیرایی می‌کرد.
عبدالقادرخان می‌گوید که بعد از اینکه امین در هفت ثور از زندان آزاد شده و به ساختمان رادیو آورده شد، لحظه‌ای آرام نبود و در کنار من و اسلم وطنجار، همواره با دیگر کودتاچیان در فرقه‌های کابل و قوت‌های دیگر ولایات در تماس بود. وی با فرقه‌ها و نظامیان ارشد در ولایات کشور، مانند ننگرهار، هرات، قندهار و…، مرتب در تماس بود.
زمانی که رییس شورای انقلابی نظامیان و قومندان اعلای مملکت بودم، وی نیز از پهلوی من دور نمی‌شد. در اکثر کارهای نظامی و مملکتی که به او ارتباط و تعلق نمی‌گرفت، دخالت و دست‌درازی می‌کرد. بعد از تشکیل کابینه، زمانی که من وزیر دفاع گردیدم، امین خیلی چاپلوسی من را می‌کرد و می‌گفت: قادر جان، مرا مقداری از فنون نظامی را یاد بده و رتبهٔ جنرالی من را امضا کن. گفتم: من چرا امضا کنم؟ این کار من نیست. برو که رهبر، رییس شورای انقلابی، منشی عمومی حزب و رییس دولت، که نورمحمد تره‌کی است، امضا کند. از صلاحیت من نیست.
روزی حتی تا وزارت دفاع به تعقیب من آمد و به صورت خصوصی از من خواست که صرفاً یک ورق را امضا کنم که ایشان رتبهٔ جنرالی دارد. اما این کار را من انجام ندادم. وقتی که می‌رفت، به من گفت: «ولگه خو از گیرم خلاص شوی»!
وقتی که من با خواسته‌هایش همراهی نکردم، تلاش کرد که من را از بین ببرد و علیه من توطیه‌چینی را شروع کرد، تا اینکه من را به جرم کودتا دستگیر کرد که اعدامم کند. اما خدا نخواست که من از بین بروم و خودش از من زودتر از بین رفت.
جنرال عبدالقادرخان دربارهٔ توطیهٔ نسبت دادن کودتا از طرف امین نسبت به خودش می‌گوید: این توطیه را امین با همکاری برادرش «عبدالله امین»، که به عنوان نایب‌الحکومه در شمال کشور مقرر گشته بود، طراحی کرده بود. برادر امین مرکزش در ولایت قندوز بود، اما به خاطر امین قدرتش در تمام ولایات شمال گسترده شده بود.
قادر می‌گوید: قضیه از این قرار بود که روزی عبدالله امین به من تلفون کرد و گفت که یک مسالهٔ مهم را برایت، وزیر صاحب دفاع، عرض می‌کنم که عاجل باید اقدام کنید. گفتم: چه اتفاقی افتاده است؟ گفت: ما خبردار شدیم که اشرار و ضد انقلاب پلان کرده‌اند که فردا بر میدان هوایی و مرکز ولایت قندوز حمله کنند. لذا شما عاجل آمادگی حملهٔ هوایی و زمینی را بگیرید.
آمادگی لازم را برای حمله گرفتم و چند هلیکوپتر را آماده‌باش دادم و همچنان به کماندوها در بالاحصار. منتظر اعلام برادر امین در قندوز ماندم، چون او گفته بود که هرگاه من اعلام کردم، شما حرکت و حمله را شروع کنید و به کسی هم نگویید که حمله افشا نگردد.
من منتظر اعلام ایشان ماندم. اما فردای همان روز، ساعت حدود ده صبح بود که حفیظ‌الله امین از ارگ به من زنگ زد که شما زود بیایید به ارگ. من بدون کدام ذهنیت منفی و قبلی به طرف ارگ حرکت کردم. وقتی به ارگ رسیدم، یک موتر والگا را دیدم که در داخل آن چند نفر نشسته‌اند و مسلح هستند. این باعث تعجب من گردید، اما چیزی به ذهنم نرسید.
اما وقتی در ارگ وارد اتاق‌هایی که اتاق کار امین هم در آن‌جا بود شدم، هنوز در راهرو بودم که کسی از پشت سر محکم به گردنم کوبید که من با رو به زمین افتادم. بعد از آن، من را چند نفر به اتاق دیگری کش کردند و شروع به لت‌وکوب کردند و گفتند که می‌خواستی کودتا بکنی، ای خاین! ما قبلاً خبر شده بودیم و حالا تو و همراهانت را دستگیر کردیم.
این بود که دستگیر شدم و سپس به شدت شکنجه شدم و بعد به ساختمان استخبارات و سپس به زندان منتقل شدم. بله، فهمیدم که علیه من توطیه شده است. امین قصدش از بین بردن من بود، اما بعد از اینکه من در ۶ جدی ۱۳۵۸ش. از زندان پلچرخی آزاد شدم، فهمیدم که دوستان شوروی در حد رهبری نمی‌خواستند که من از بین برده شوم، لذا مانع کشتن من شدند. بعد دیدم که آن کسی که قصد کشتن من را داشت، خود قبل از من از بین رفت.
قادر، امین را در خاطراتش شخصی قدرت‌طلب، بی‌رحم و کسی معرفی کرده است که برای رسیدن به خواسته‌هایش، اگر لازم باشد، آدم‌های زیادی را از بین می‌برد. در زمان جنرال قادرخان هم از بین برده بوده. حتی عدهٔ زیادی را که بعد از کودتا از غزنی و قندهار آورده بودند، از بین بردند. در این زمینه پرتلاش و خستگی‌ناپذیر بود. تلاش می‌کرد که در استخبارات، وزارت دفاع، داخله و اردو افراد مخصوص خود را داشته باشد تا در جریان تمام کارهای مملکت باشد و هر آنچه علیه او باشد، در صورت لزوم و صلاحدید، اقدام کند.
قادر از اینکه در مقطعی از زمان، که ابتدای کودتای ۷ ثور بود، از قدرت بالایی برخوردار گردیده بود، امین سخت نسبت به او حسادت می‌کرد. امین می‌خواست این قدرت را به جای قادر او داشته باشد. این مطلب از برخوردهای او با قادر و روایت قادر در خاطراتش افشا می‌گردد.
علی اکبر فیاض
ادامه دارد

وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هجدهم: حفیظ الله امین کی بود؟
بخش دوم
در بخش گذشته در باره زندگی زمان تحصیل امین، زمان عضویت در حزب خلق قبل از پیروزی کودتا و بودنش در دوره ی سیزدهم پارلمان و کار معلمی در دار المعلمین ابن سینا و مقداری هم از خاطرات جنرال عبد القادر در مورد حفیظ الله امین در زمان بعد از پیروزی کودتا و اینک بخش دوم از قسمت هجدهم.

قادر در خاطرات خود می‌گوید:
«در هنگام کودتا، امین رادیو کابل را رها نمی‌کرد.» (خاطرات سیاسی عبدالقادر، ص۱۸۴)
قادر در جای دیگر می‌گوید: «اعضای رهبری حزب را آورده بودند در دفتر کار من در میدان هوایی، در ریاست ارکان قوای هوایی. آنها پشت سر میز کار من یک میز بزرگ گرد بود، دور آن نشسته بودند. اعضای رهبری که در آن زمان در آن‌جا نشسته بودند عبارت بودند از نورمحمد تره‌کی، ببرک کارمل، دستگیر پنجشیری، صالح محمد زیر، کریم میثاق و…» (همان)
وقتی که در ساختمان رادیو بودیم، کسی خبر آورد که داوودخان می‌خواهد با قادر و وطنجار صحبت کند. قادر می‌گوید: «حامل پیام از طرف داوودخان شخصی به نام «تیمورشاه» بود. او از اقوام داوودخان بود. این وقتی بود که بین اعضای بیروی سیاسی حزب کش‌وگیر جدی در مورد تصمیم با داوودخان بود، که چه کنیم؟»
قادر در ادامه می‌گوید: «وقتی نفر از طرف داوودخان آمد و گفت که داوودخان می‌خواهد با تو گپ بزند، پیش خود فکر کردم که این‌قدر با داوودخان بودی، حالا به او چه می‌گویی؟ به کدام رو پیشش می‌روی؟! جانم می‌لرزید. به زرهپوش سوار شدم و با خود گفتم: «می‌روم». در همین لحظه امین خیز زد، آمد یخن مرا گرفت و از زرهپوش پایینم کرد. {قادر در یکی از مصاحبه های شفاهی اش با یکی از شبکه ها می گوید: امین از پشت یخنم کش کرد} گفت: «تو کجا می‌روی؟ داوود باید خودش پیش تو بیاید.» وطنجار خاموش بود، چون او هم مثل من با داوودخان رابطهٔ نزدیکی داشت. او حتی بیش از من از داوودخان امتیاز گرفته بود.»
این در حالی بود که امین به سروری و امام‌الدین وظیفه داده بود که داوودخان را از بین ببرند. قادر در این مورد می‌گوید: «امین به امام‌الدین وظیفه داده بود که با اسدالله سروری به ارگ بروند. سروری و امام‌الدین همراه کوماندوها وارد قصر گلخانه شده بودند. در آن هنگام، با اندکی مشاجره، داوودخان و خانواده‌اش را کشته بودند که هنوز ما خبر نداشتیم.» (همان، ۱۹۲)
«در مشاجرهٔ بیروی سیاسی، پرچمی‌ها طرفدار محاکمهٔ داوودخان بودند و از بین اعضای رهبری، گروهی هم طرفدار اعدام وی بودند. امین، دستگیر پنجشیری، در بین این گروه بودند. امام‌الدین در این هنگام وارد جلسه شد و گفت که ما داوودخان را کشتیم.» (همان، ۱۹۳)
قادر می‌گوید: «من در تصمیم‌گیری برای سرنوشت داوودخان شرکت نداشتم و در حال سوق و ادارهٔ نظامی بودم.» در آن هنگام، من رییس شورای انقلابی ـ نظامی بودم. در این سمت مرا کسی تعیین نکرده بود. چون فرمانده جنگ بودم، خودبه‌خود رییس شورای انقلابی نظامی شده بودم. بیروی سیاسی «حزب خلق» که بالاترین مرجع تصمیم‌گیری بود، در تصمیماتش من مخالفت نمی‌کردم.» (همان)
وی همچنان می‌گوید: «تا دوازده روز بعد از ۷ ثور، من همچنان رییس شورای انقلابی ـ نظامی بودم و در حقیقت قومندان اعلای کشور من بودم. اما امین تلاش داشت که قدرت را تحویل بدهم.» (همان)
«امین بیشتر اوقات با سلیمان لایق در رادیو بود، ولی من بقیهٔ اعضای بیروی سیاسی را از ساختمان رادیو به وزارت دفاع آوردم. ولی امین بارها با جدیت می‌گفت که «همه را تقاعد بدهیم. خاینین باید بندی شوند.»» (همان، ص۲۰۱)
«منظور امین از اینکه تقاعد بدهیم، افسران مسلکی بلندرتبهٔ اردو، پلیس، افرادی که در مناصب مهم دولتی بودند، مانند جنرالان، وزیران، کارمندان ارشد دولتی و حتی والیان و ولسوالان بود. او می‌خواست یک کتلهٔ بزرگی از کارمندان ارشد و کاربلد دولتی را از کار برکنار کند که هیچ، حتی می‌خواست آنان را بندی و سپس نابود کند که تا توان داشت، چنین هم کرد.» (همان)
برعکس امین که فرمانده کودتای هفت ثور بود، «سردار محمد داوودخان یک وطن‌پرست بود، ملی‌گرا بود. به این خاطر می‌گویم ملی‌گرا بود که به سعادت افغانستان علاقمندی داشت.» (همان، ص۲۱۷)
قادر عنوان می‌کند که امین تلاش می‌کرد که اسنادی از سردار محمد داوودخان پیدا کنیم تا او را به عنوان متقلب، خاین به وطن، دزد، سرمایه‌اندوز، یا هر صفت منفی دیگر، به مردم و جهان معرفی کنیم و دلیلی موجه برای کشتن او باشد. اما نتوانستیم از آرشیف دولتی و یا از جای دیگر چیزی که برای محکومیت او دلیل باشد، پیدا کنیم.
«ما تلاش کردیم که چیزی از داوودخان پیدا کنیم تا علیه او به عنوان سند استفاده کنیم. اما چیزی نیافتیم. هرچه بود در چوکات وظایف بود. حتی نتوانستیم عکسی پیدا کنیم که همسرش سرش لچ باشد، این را نتوانستیم.» (همان، ص۲۱۸)
«همهٔ کسانی که کشته شدند به دستور امین بود. از اولین روزهای کودتا تا زمانی که امین در قدرت بود، فرمان قتل‌ها از طرف ایشان صادر می‌شد. از دوازده هزار نفری که اعلام شده کشته شده‌اند، شاید یک نفر را هم به دستور تره‌کی نکشته باشند.» (همان، ص۲۲۹)
امین زمان‌هایی که فکر می‌کرد به خاطر کاری به من نیاز دارد، چاپلوسانه و با خوش‌زبانی آن مطلب را با من در میان می‌گذاشت. در این زمینه، به عنوان مثال می‌گوید: «امین به من گفت: قادر جان! چقدر خوب می‌شود اگر من را جنرال بسازی!» (همان، ص۲۵۵)
این گفتهٔ امین دور از انتظار من بود. تکان خوردم. «گفتم امین صاحب، تو همین‌طور هم جنرال هستی! جنرال ناشده، کارهای وزارت دفاع را هم پیش می‌بری!»
قادر باز می‌گوید: «بعداً فهمیدم که آن درخواست جنرال شدن هم یک توطیه علیه من بود.»
«امین از این مخالفت من حالتش دگرگون شد. بعد از ظهر همان روز من را به خانه‌اش که در ارگ بود، دعوت کرد و گفت که با هم صحبت هم کنیم. در خانه‌اش که بعد از ظهر رفتم، زن و دخترانش هم بود. در ضمن صحبت به من گفت: «قادر! از سیستان تا واخان هرچه بخواهی بکنی دست باز داری، بکن! اما با من مخالفت نکن.» (همان، ص258)
ادامه دارد.
علی اکبر فیاض

وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هجدهم: حفیظ الله امین کی بود؟
بخش سوم: حفیظ الله امین از دید «جنرال عبد القادر»، رییس شورای انقلابی_ نظامی و وزیر دفاع آن زمان
یادآوری: در قسمت گذشته گفتیم که حفیظ الله امین چه صفاتی داشت و در این زمینه از خاطرات و گفته های جنرال عبد القادر هم استفاده کردیم. و اینک نیز ادامه ی خاطرات قادر از حفیظ الله امین.
امین در منزلش، با مشاجره‌ای که بین او و قادر بر سر خواسته‌های خلاف ضوابط پیش می‌آید، گیلاس روی میز را که داخل آن شراب بوده، به نشانهٔ اعتراض با عصبانیت به زمین می‌کوبد. «گیلاس را چنان به شدت و قهر به زمین سنگی زد که پاش‌پاش شد.» (همان، ص۲۵۸)
قادر می‌گوید که: «من کرتی خود را گرفتم و روی دست خود گذاشتم و از خانهٔ امین در آن هنگام خارج شدم. امین مرا تعقیب کرد. در آیینهٔ عقب‌نمای موتر سی می‌کردم، موترش به تعقیب من روان است. تا وزارت دفاع از پی من آمد و از من می‌خواست که مسایل نظامی را برایش یاد بدهم و از طرفی در تمام کارها و تصمیمات وزارت دفاع دخالت می‌کرد. این در حالی بود که من این کارها را خلاف پرنسیپ می‌دانستم و موافقت نمی‌کردم، تا اینکه عصبانی شد و گفت: «به خدا اگر تو را بانم!» معنای این گپ، این بود که تو را از بین می‌برم.» (همان، ص۲۵۹)
و این واقعه دو روز پیش از وزیر دفاع شدن بود.
قادر می‌گوید: «به راهنمایی و دستور امین، افراد حزبی که فعلاً به قدرت رسیده بودند و مسلح بودند، مردم را دستگیر می‌کردند. اگر در ولایات بود، به کابل می‌فرستادند و به دستور امین در پلیگون پلچرخی تیرباران می‌کردند. از ابتدا من با این کار امین جداً مخالف بودم و این کار که توسط امین صورت می‌گرفت، مخالفت می‌کردم.
به من گزارش رسید که والی غزنی دوازده یا چهارده نفر از بزرگان و ریش‌سفیدان و متنفذین غزنی را دستگیر کرده و به کابل پیش امین فرستاده‌اند تا امین دستور قتل آنها را صادر کند که در پلیگون پلچرخی آنها را از بین ببرند و امین، بعد از رسیدن آنها به کابل، حکم قتل آنان را صادر کرده و به پلیگون فرستاده بود.» (همان، ص۲۶۳)
در این مورد، قادر می‌گوید که وقتی آنان را به طرف پلچرخی می‌بردند، یک نفر از بین آنان حمله می‌کند و تفنگ یک محافظ را می‌گیرد و به محافظان مسلح دیگر حمله می‌کند و راننده را هم می‌زند، اما موتر تعقیبی که مسلح بوده، از پشت فیر می‌کند که تعدادی از این افراد کشته می‌شوند و تعداد زیادی موفق به فرار می‌گردند. آنان جان سالم به در بردند.
قادر باز در خاطراتش می‌گوید همان والی تا زمان اولین روزهای ریاست جمهوری صبغت‌الله مجددی زنده بود و در همان روزها در جلو وزارت خارجه کشته شد. بالاخره انتقام گرفته شد.
«امین تلاش می‌کرد برای تره‌کی کیش شخصیت بسازد و به اندازه‌ای که مردم از تره‌کی برانگیخته و متنفر شوند و در این بین، خود بتواند جای او را بگیرد.» (همان، ص۲۶۷)
قادر می‌گوید من همواره به خاطر کارهای ناخوشایند امین با او مخالفت می‌کردم و او به همین جهت از من کینه به دل گرفته بود. (همان)
«امین چون می‌دید که من با کارهای خلاف قانون و ضابطهٔ انسانی او موافقت نمی‌کنم، در صدد این شد که من را از میان بردارد و همین بود که هر روز شایعهٔ کودتا را او و اطرافیانش به گوشم می‌زدند. امین و سروری در طول دو ماه دایماً به من می‌گفتند که کودتایی در راه هست. می‌گفتم چه کسی کودتا می‌کند؟ جواب می‌دادند به «کمک آمریکایی‌ها کودتا می‌شود.»
پلان امین بود که به صورت مداوم به من در مورد کودتا بگوید و در ذهنم ته‌نشین کند و بعد مرا به جرم سهم داشتن در برنامهٔ کودتا دستگیر کند.» (همان، ص۲۷۷)
البته منِ نویسنده، که در آن زمان کودک بودم، اما پدر مرحومم همواره به اخبار گوش می‌داد. در اخبار می‌شنیدم که گاهی در سخنرانی، حفیظ‌الله امین از کودتا و دسیسه‌های مزدوران امپریالیسم سخن می‌گوید. چون آن روزها همواره از امپریالیسم و توطیه‌گری مزدوران آن در افغانستان، در سخنان امین، به انبوه یاد می‌شد، ناخودآگاه در ذهن بچه‌های هم‌سن‌وسال من این گفته‌ها از بر شده بود.
قادر باز می‌گوید: «به تعقیب این گپ‌ها، شبی قومندان فرقهٔ «بیست نارین» به وزارت دفاع زنگ زده بود و گفته بود: «عبدالله امین از من تقاضا کرده است» چون میدان هوایی قندوز به دست اشرار افتاده است.»
«فردا در این مورد از قندوز تلگرام دریافت کردیم. به «بهرام» قومندان فرقهٔ کوماندو، در بالاحصار، دستور آماده‌باش دادم. به قوای هوایی هم دستور دادم که چند طیاره هم آمادهٔ پرواز باشند.
صبح به من زنگ آمد؛ از ارگ بود و تره‌کی من را خواسته بود. وقتی رفتم پیش تره‌کی، یک پیاله چای و در یک بشقاب کشمش سبز بود و «فیتهٔ قمر گل» را هم گوش می‌کرد و سرش را شور می‌داد. سلام کردم و نشستم.
چند دقیقه بعد امین با عده‌ای آمدند و نشستند، اما امین زود بلند شد و رفت با تلفن دفتر تره‌کی شماره گرفت و زنگ زد. گفت: «هلو قندوز، قندوز.» نمی‌دانم از آن طرف چی گفت. با عصبانیت گوشک تلفن را سر جایش کوبید و گفت: دروغ است، در قندوز هیچ گپی نیست. دسیسه است.
من گفتم: چی دسیسه است؟ به من از قندوز خبر دادند که میدان هوایی در تصرف اشرار است و آمادگی بگیرم. بین من و امین تندی شد و من از ارگ خارج شدم و به وزارت دفاع رفتم.
به تشویش بودم و با خود فکر می‌کردم که یعنی چه؟ چه گپ است؟ به همین فکر بودم که ساعت ده زنگ زدند که به ارگ بروم. وقتی وارد ارگ شدم، یک موتر والگا را دیدم که ایستاده و چند نفر مسلح هم داخل آن هستند. برایم غیرمنتظره بود. چرا این‌گونه است؟
وقتی به طرف قصر گلخانه رفتم، در منزل اول «تلون» ایستاده بود، اما از دو نفر عسکر حاضر‌باش که هم همیشه در آن نقطه ایستاده بودند، خبری نبود. تلون که قومندان امنیهٔ کابل و یاور امین بود، به من گفت: «شما به این اتاق بروید!» (همان، ص۲۸۰)
وقتی داخل اتاق شدم، دروازهٔ اتاق پرده داشت. وقتی لبهٔ پرده را کنار زدم و داخل اتاق شدم، در همین لحظه ضربهٔ محکمی از پشت به گردنم خورد. از شدت ضربه با رو به زمین افتادم. در ه

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه شما پس از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.