کتاب حاضر با محوریت وضعیت، نقش و سرنوشت هزارهها در افغانستان طی دو دههٔ گذشته (۲۰۰۱–۲۰۲۱) نگارش شده است و سعی دارد تصویری نسبتاً جامع و تحلیلی از تحولات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این جامعه ارائه دهد. برای تحقق این هدف، نخست لازم است پرسشهای اساسی و اهداف پژوهش روشن گردد. پرسشها و اهداف، مسیر پژوهش را تعیین میکنند و چارچوبی روشن برای تحلیل دادهها و ارزیابی وقایع فراهم میآورند.
پرسشهای اصلی این کتاب حول محورهای چندگانهٔ تاریخی، سیاسی و اجتماعی جامعهٔ هزاره شکل گرفتهاند و به گونهای طراحی شدهاند که هم بعد تحلیلی و هم بعد توصیفی را پوشش دهند. یکی از پرسشهای بنیادی این است که هزارهها در دو دههٔ اخیر چه نقشی در تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان داشتهاند و چگونه توانستهاند جایگاه خود را در ساختار قدرت تثبیت کنند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند بررسی حضور آنان در دولت، پارلمان، شوراهای ولایتی و نهادهای مدنی و امنیتی است و همچنین تحلیل روند مشارکت آنان در انتخابات و جنبشهای عدالتخواهانه را میطلبد.
پرسش دیگر این است که موانع و چالشهای ساختاری و امنیتی که هزارهها در این دوره با آن مواجه بودهاند، چه بوده و چه تأثیری بر پیشرفت آنان گذاشته است؟ بررسی حملات تروریستی، تبعیضهای قومی و مذهبی، محدودیتهای دسترسی به فرصتهای اقتصادی و آموزشی، و فشارهای سیاسی، بخشی از این تحلیل را تشکیل میدهد. این پرسش کمک میکند تا روشن شود چرا علیرغم پیشرفتهای چشمگیر در حوزههای آموزشی و اجتماعی، جامعهٔ هزاره همچنان با چالشهای جدی مواجه بوده است.
یکی دیگر از پرسشهای مهم این کتاب این است که هزارهها چگونه توانستهاند از فرصتهای دوران جمهوریت برای پیشرفت علمی، فرهنگی و اجتماعی بهرهمند شوند و چه دستاوردهایی در این حوزهها داشتهاند؟ پاسخ به این پرسش، به بررسی رشد تحصیلات عالی، نقش زنان هزاره در آموزش و جامعه مدنی، توسعه رسانهها و فعالیتهای فرهنگی و هنری مربوط میشود. این تحلیل نشان میدهد که چگونه سرمایهگذاری بر دانش و فرهنگ، مسیر تازهای برای حضور هزارهها در صحنهٔ ملی ایجاد کرده است.
پرسش دیگری که اهمیت ویژه دارد، این است که تجربه دموکراسی و جمهوریت چه تأثیری بر هویت سیاسی و اجتماعی هزارهها داشته است؟ این پرسش به بررسی میزان مشارکت سیاسی، فعالیتهای مدنی، جنبشهای اجتماعی و نگرش جامعهٔ هزاره نسبت به دموکراسی و حقوق شهروندی میپردازد و کمک میکند تا تصویر روشنی از نقش آنان در فرآیندهای دموکراتیک افغانستان ارائه شود.
پرسش دیگر اینکه چرا هزاره ها همواره دید استراتیژیک ندارند؟ شاید پاسخ کوتاه این پرسش این باشد، هزارهها قرنها در سایهی تبعیض و سرکوب زیستهاند، در جهانی که آتش و خون بخشی از زندگی روزمرهشان بود. در چنین شرایطی، برنامهریزیهای بزرگ و دید استراتژیک جای خود را به تلاش برای بقا و محافظت از جان و خاک داد؛ وقتی امنیت و روزی افراد تهدید میشود، فکر کردن به آیندهای دور و بلندمدت سخت و شاید ناممکن میشود. فقر، محرومیت از آموزش و منابع، و دسترسی محدود به قدرت سیاسی، این محدودیتها را عمیقتر میکرد، و ناامنی دائمی، مانع ترسیم نقشههای استراتژیک میشد. با این حال، هرچند هزارهها ممکن بود فرصت فکر کردن به بلندپروازیهای کلان نداشته باشند، روح مقاومت و ایستادگیشان همچنان در میان خاکسترهای تاریخ میدرخشد و نشان میدهد که آنان از دل رنج، توانستند دوباره برخیزند و مسیر زندگی را با شجاعت و امید بازسازند.
در کنار پرسشهای بالا، کتاب در پی پاسخ به این پرسش است که سرنوشت هزارهها پس از سقوط جمهوریت چگونه خواهد بود و چه تأثیری بر جامعهٔ داخلی و دیاسپورای آنان خواهد گذاشت؟ این پرسش، بعد پیشبینی و آیندهپژوهی کتاب را تشکیل میدهد و توجه به مسائل مهاجرت، حفظ حقوق اجتماعی و فرهنگی، و چالشهای امنیتی جامعهٔ هزاره را ضروری میسازد.
بنابراین، این کتاب با تمرکز بر پرسشها و اهداف یادشده، تلاش میکند تا نه تنها به صورت توصیفی و تاریخی، بلکه به صورت تحلیلی نیز، نقش هزارهها را در دو دههٔ اخیر افغانستان بررسی کند، دستاوردها و محدودیتها را روشن سازد و زمینهٔ فهم عمیقتری از تحولات جامعهٔ افغانستان و آیندهٔ هزارهها فراهم آورد.
جلال احمدی


