هزارهها و ضرورت لابی
از قرائن حالیه و مقالیه چنین برمیآید که افغانستان، تحولات مهم سیاسیرا در شکم پرورانده و دارد درد رایمان را میکشد؛ اما در این میان، هزارهها با یکی از جدیترین پرسشهای تاریخی خود روبهرو هستند:
در معادله افغانستانِ فردا، جایگاه ما کجاست؟
تجربه سالهای اخیر از مقاومت غرب کابل، نشست بُن، دوره انتقالی، جمهوریت یک و دو جنبش روشنایی تا بلخاب و بهسود نشان داده که مسئله هزارهها فقط امنیتیِ محض نیست؛ من باور دارم مسئله اصلی، جایگاه هزارهها در ساختار قدرت، منابع و تصمیمگیری هست.
پس اگر نخبگان هزاره و فرهیختگان قوم واقعن نگران آیندهاند، به نظرم دو جبهه باید جدی گرفته شود و رویش کار، هزینه و سرمایهگذاری شود:
یکم: دانش. هیچ قدرتی به اندازه آگاهی ماندگار نیست. جامعهای که دانش تولید نمیکند، دیر یا زود مجبور میشود تصمیمهای دیگران را اجرا کند. علوم جدید، اقتصاد، فناوری، حقوق، سیاست، دیپلماسی و رسانه باید از «انتخاب فردی» به تکلیف اجتماعی تبدیل شوند.
دوم: لابی و مذاکره: در داخل افغانستان، سیاست هزارهها نباید در انزوا تعریف شود. ائتلافهای تاکتیکی با تاجیکها، اوزبیکها و دیگر نیروهای سیاسی، هرجا منافع مشترک وجود دارد، میتواند بخشی از راهبرد سیاسی باشد.
در خارج نیز باید از «انتظار برای حمایت جهان» عبور کنیم و به سمت لابی حرفهای، شبکهسازی و دیپلماسی جامعه مدنی برویم.
قدرت فقط تفنگ و چوکی نیست؛ دانش، سازمان، اقتصاد، رسانه، ائتلاف و لابی هم قدرتاند.
و شاید راهبردیترین اشتباه ما این باشد که وقتی دیگران مشغول ساختن ائتلافهای فردا هستند، ما هنوز سرگرم یخنگیریهای دیروزیم.
افغانستانِ فردا سهم کسانی خواهد بود که امروز برای داشتن سهم خود، ظرفیت ساختهاند.
دوست دارم برشهای کوتاه در مورد ظرفیت لابی و لابیگری هزارهها با «منطقه» و «جهان» از این دریچه چپ و راست قلاچ کنم.
تا بعد …
یکم : هزارهها و ضرورت لابی ( ایران)
باری چندسال پیش من در جمع خیلی دوستانهای، در موضوع واکاویِ قیمومیتِ سیاسیِ خارجی، برای هزارهها وبحث ضرورت لابیگری هزارگی، تذکیر و تحذیر دادهبودم ! که: ما در آینده تقاص سیلی استراتیژیک شهید مزاری را با لگد راهبردی ایرانی ها خواهیم خورد.
در کل ما هزارهها بد پیشروی میکنیم اگر مست شدیم تمام پلهای پشت سرخویش را خراب میکنیم و راه عقبنشینی تاکتیکی نمیگذاریم !!
جالب است هزارههای که عمق راهبردی هلال شیعی ایرانی را در جنوب آسیا متوقف ساختند و بیشتر به لیبرالیسم امریکایی چراغ سبز نشان دادند، توقع دارند ایرانیها بگذارند تهران را دشت برچی بسازند.
ایران هرگز پس از قفاک شهید مزاری به هزاره ها اعتماد نخواهد کرد پس هرگونه تله پاتی وسمپاتی با ایرانی ها به ضرر هزاره خواهد بود و خلق هزاره جز گوشتدم توپ شدن یا موش آزمایشگاهی بودن و در پایان روز پیشمرگه های روی میدان مین دویدن برای حاکمیت ولایت فقیه دیگر هیچ خوراک ندارد.
ایرانیها با کارت مذهب در میدان، با راهبرد «ناتوی شیعی» بازی میکنند و اینکارت در میدان افغانستان اصلا برای ایرانیها خوراک ندارد تا روی هزارهها سرمایه گذاری و هزینه کنند زیرا با چاق کردن استراتیژی «صدور مقاومت» و ایجاد «امپراطوری فردوسی» در میدان پشتونها و تاجیکان کارتهای برای روکردن دارند و نیازی به هزارهها نمیبینند.
ادامه دارد …
هزارهها و ضرورت لابی؛ امریکا
دوم:
قومایِ گرامی! امریکاییها با حسابکردن روی پشتونها در بیست سال اخیر دو خطای استراتیژیک و راهبردی نمودند و دیگر به هیچ قمیتی حاضر نیستند روی پشتونها در افغانستان سرمایهگزاری کنند.
امریکا با دکترین سلطه و بسط هژمونی لیبرال در سه حوزه مبارزه به تروریسم، تحقق صلح و نظام دموکراسی در افغانستان توسط لابیهای چون خلیلزاد و علی احمد جلالی و در کل اطاق لابی فعال پشتونها در غرب متقبل پرداخت هزینهی شد که وجاحت بین المللی امریکا را به عنوان برادربزرگ جهان زیر سوال برد
گرانو هزارگانو! امریکا دوست دایمی هزارهها نیست؛ همانگونه که دشمن دایمی ما هم نیست. امریکا منافع دایمی دارد.
کاخ سفید در دو دهه گذشته با دولت کرزی و حکومت غنی همکاری گسترده کرد؛ میلیاردها دلار هزینه شد، نهادهای امنیتی و سیاسی ساخته شد و حتی در ۲۰۱۴ امریکا مستقیمن در شکلگیری توافق سیاسی میان اشرف غنی و عبدالله نقش داشت.
اما سرانجام آن پروژه فروپاشید.
پس مسئله هزارهها نباید این باشد که امریکا را «دوست» خود کنیم؛ مسئله این است که هزارهها در محاسبات امریکا دیده شوند.
و این بدون لابی ممکن نیست.
در واشنگتن، کسی برای مظلومیت ما امتیاز سیاسی نمیدهد؛ منافع، اطلاعات، شبکه، سازمان و توان اثرگذاری است که توجه میخرد.
ما اگر میخواهیم در سیاست امریکا درباره افغانستان شنیده شویم، باید از مرحله «لطفاً صدای ما را بشنوید» عبور کنیم و به مرحله «این است منافع مشترک ما» برسیم.
دموکراسیخواهی، حقوق زنان، مبارزه با تروریسم، آموزش، جامعه مدنی، رسانه و امنیت منطقهای میتوانند نقاط اتصال هزارهها با بخشی از سیاست خارجی غرب باشند؛ اما این ظرفیتها بدون سازمان و لابی به قدرت سیاسی تبدیل نمیشوند.
بامیان را نباید اربیلِ امریکا تصور کرد؛ باید بامیان را آنقدر از نظر فکری، سیاسی و دیپلماتیک توانمند کرد که واشنگتن ناچار شود آن را در معادلات افغانستان ببیند.
تفاوت این دو نگاه بسیار بزرگ است.
ما نباید مهره امریکا شویم؛ باید به بازیگری تبدیل شویم که امریکا ناچار باشد او را در محاسباتش لحاظ کند.
ادامه دارد …

