وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت هفدهم: نقش حفیظالله امین در قدرتگیری حزب دموکراتیک خلق
زمان قدرت حفیظالله امین، برای من که در آن هنگام کودکی بیش نبودم، زمان ترس، وحشت و هراس بود. البته در آغاز به قدرت رسیدن اعضای حزب دموکراتیک خلق از طریق کودتا، شناخت افراد و اعضای این حزب که زمام امور را در دست گرفته بودند، آسان نبود. هر کسی تحلیلی میکرد و اکثریت مردم افغانستان، از جمله اعضای خانوادهٔ ما، شناخت چندانی از آنان نداشتند.
وقتی به قدرت رسیدند، در رادیو و تلویزیون تحلیلها و شعارهای فراوانی مطرح میکردند. اصولاً جریانی ایدئولوژیک بودند و از شماری از کشورها و رهبران آنها در شعارها و سخنرانیهایشان تمجید و تعریف میکردند؛ مانند اتحاد جماهیر شوروی و رهبران آن، از جمله برژنف، و نیز کوبا و کرهٔ شمالی. همچنین از «لنین کبیر» سخن میگفتند و با کلمهٔ «هورا» ابراز احساسات میکردند؛ واژهای که برای من و شاید بسیاری از مردم افغانستان نامأنوس و غیرقابل فهم بود، زیرا تا آن زمان در شعارها چیزی جز «زندهباد»، «مردهباد» و «پایندهباد» نشنیده بودم.
از سوی دیگر، این جریان با تانک، توپ، طیاره و در مجموع با اسلحه و کشتار به قدرت رسیده بود. همانگونه که در قسمتهای پیشین گفتم، میان شعارهای آنان و عملکردشان همواره نوعی تقابل دیده میشد. مخالفان خود را با عناوینی چون «مرتجع»، «ضد امنیت ملی»، «مزدوران خارجی» و «اخوانالشیاطین» یاد میکردند و از نیمهٔ دوم سال ۱۳۵۷ش، پس از پیروزی انقلاب ایران، عنوان «خمینیستها» نیز به فهرست شعارهای منفی آنان افزوده شد.
از سوی دیگر، ملاها، متنفذان محلی، تجار بزرگ، افراد معروف و صاحباقتدار در میان مردم و نیز تحصیلکردگان کشورهای غیرکمونیستی را در زمرهٔ دشمنان خود به حساب میآوردند.
چند ماهی از پیروزی کودتا نگذشته بود که دستگیریهای گستردهٔ مردم در شهرها و روستاها آغاز شد. گویی یا باید از اعضای حزب دموکراتیک خلق میبودی، یا آماده میشدی که به بهانهای دستگیر شوی.
در میان نامهای شناختهشده در کابل، سه نفر بودند که شنیدن نامشان در دل بسیاری از مردم ترس و وحشت ایجاد میکرد. در رأس آنان حفیظالله امین قرار داشت، پس از او اسدالله سروری و سپس سید داوود ترون. حفیظالله امین قومندان کودتای ۷ ثور بود که اکنون وزیر خارجه و تقریباً همهکارهٔ تصمیمگیریها در ارگ به شمار میرفت. اسدالله سروری رئیس اطلاعات و امنیت یا استخبارات «آگسا» بود و سید داوود ترون، سریاور امین و همچنان قومندان امنیهٔ کابل.
هر کسی که دستگیر میشد، در ذهن و گمان مردم کابل، افراد یکی از این سه نفر در گرفتاری یا کشتن او دخیل بودند.
نام امین و ترون نیز تقریباً هر روز از طریق رادیو و تلویزیون کابل شنیده میشد. وقتی تلویزیون را روشن میکردی، حتماً پس از چند دقیقه تصویر یا سخنرانیای از امین پخش میشد.
اما من از نیمهٔ دوم سال ۱۳۵۷ش، یا بهتر بگویم از آغاز سال ۱۳۵۸ش، دیگر به مکتب نمیرفتم؛ زیرا کسانی به پدرم گفته بودند که نام شما در فهرست افرادی قرار دارد که باید دستگیر شوند.
پدر مرحومم شخصی باسواد و سخنوری نامدار بود. او در شهر دمشق و کشور عراق تحصیل کرده بود و به زبانهای عربی و فارسی تسلط کامل داشت و به هر دو زبان سخنرانی میکرد. پشتو نیز صحبت میکرد.
کمی از این زمان فاصله بگیریم و به سالهای گذشته بازگردیم.
زمانی که پدرم برای تحصیل کشور را ترک کرد، هنوز این جریانهای سیاسی به صورت عملی در افغانستان حضور و فعالیت آشکاری نداشتند. من در آن زمان شاید چهار یا پنج ساله بودم. وقتی پدرم کابل را به قصد تحصیل ترک کرد، ما را نیز با خود برد.
آن زمان بسهایی که به طرف هرات میرفتند، از روبهروی سینما پامیر حرکت میکردند؛ از پیش بانکی که فکر میکنم نامش «بانک رهنی تجارتی» بود، زیرا این بانک بعدها نیز در همان ساختمان وجود داشت. هنوز بسهای ۳۰۲ در افغانستان وجود نداشت. بسهایی بودند که انجین آنها در قسمت پیش روی موتر قرار داشت.
بس حدود ساعت هفت صبح حرکت کرد. بیشتر اقوام مادریام برای خداحافظی آمده بودند، اما پدرکلان و عموهایم در آن زمان در افغانستان نبودند. تعدادی از اقوام پدریام نیز هنگام حرکت ما برای خداحافظی آمده بودند. وقتی حرکت کردیم، برخی گریه میکردند و دست یا گوشهٔ عمامه و چادرشان را بر روی صورت خود گرفته بودند.
در آن روزگار، مردم افغانستان کمتر به خارج از کشور سفر میکردند و حتی برای تحصیل نیز شمار بسیار اندکی به کشورهای دیگر میرفتند.
ساعت هفت صبح که موتر حرکت کرد، از مسیر دهمزنگ به طرف کوتهسنگی روان شد. وقتی موتر از دهمزنگ عبور کرد، چشمانم به سوی قصر دارالامان خیره ماند. سرک دارالامان تقریباً خلوت بود و دو طرف آن را درختان بلندبالای چنار پوشانده بودند.
خاطرات اندک کودکیام که در محلهٔ افشار دارالامان گذشته بود، در ذهنم زنده شد. تنها چند روز پیش از آن، پدرم یگانه حویلیای را که داشتیم به حاجی ایوب فروخته بود تا در دوران تحصیل، مخارج خود و خانوادهاش را تأمین کند. با همان احساس کودکانه گریستم و از داخل موتر با محلهٔ خود خداحافظی کردم.
موتر به سرعت از کپنی نیز گذشت و وارد جادهٔ قندهار شد. نزدیک ظهر به غزنی رسیدیم. بس در کنار رستورانی توقف کرد. همینقدر به یاد دارم که پدر برای ما کرایی سفارش داد. کرایی غزنی در آن زمان بسیار خوشمزه بود و گوشت سرخشدهٔ فراوانی داشت.
پس از غزنی به طرف قندهار حرکت کردیم و نزدیک غروب آفتاب به قندهار رسیدیم. هرگاه وقت نماز میشد، راننده توقف میکرد و میگفت: «نماز بخوانید.»
تمام شب موتر در حرکت بود و در مسیر راه نیز مسافر سوار میکرد. پس از قندهار، شب هنگام در منطقهای چند نفر را سوار کرد. آنان پشتو صحبت میکردند و من چیزی نمیفهمیدم. پس از مدتی میانشان جنجال و دعوا آغاز شد. ظاهراً اختلافشان بر سر یک رادیو بود که در دست یکی از آنان قرار داشت و دیگری ادعا میکرد که رادیو مال اوست.
جنجال بالا گرفت و آنان شروع به زدن یکدیگر کردند. راننده در نیمههای شب آنها را پیاده کرد و به راه خود ادامه داد.
فردای آن روز، هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که به هرات رسیدیم. شب را در مسافرخانهای ماندیم. صبح روز بعد با یک مینیبوس به طرف مرز اسلامقلعه حرکت کردیم. همان روز از مرز عبور کردیم و شب به شهر مشهد رسیدیم.
مشهد شهر نسبتاً بزرگی بود؛ به اندازهٔ کابل نبود، اما شهری بزرگ به نظر میرسید. شب به مسافرخانهای در نزدیکی زیارت امام رضا علیهالسلام رفتیم که میگفتند «مسافرخانهٔ حاجی رمضان» نام دارد.
چند روز در مشهد ماندیم. مسافران ایرانی با پدر و مادرم بسیار محترمانه برخورد میکردند. بیشتر مسافران کسانی بودند که برای زیارت آمده بودند.
سفر ما تا دمشق حدود سه هفته طول کشید. در مسیر راه، همهچیز برایم تازگی داشت؛ مردم محلات و شهرهای مختلف و برای نخستین بار انسانهایی با زبانهای گوناگون میدیدم: ترکی، کردی و عربی و نیز لهجههای متفاوت فارسی. در مشهد به گونهای فارسی صحبت میکردند که در مسیر شمال ایران آنگونه صحبت نمیشد.
پدرم حدود چهار سال برای تحصیل در خارج از کشور ماند. پس از پایان تحصیل او، هنگام بازگشت نیز همین مسیر را یک بار دیگر پیمودیم.
ادامه دارد…
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت
ادامه ی قسمت هفدهم: حفیظ الله امین به عنوان قدرت مطلقه آن زمان؛
تاثیر این حاکمیت بر زندگی خانوادگی ما؛
در قسمت پیش گفتم که پدرم حدود چهار سال برای تحصیل در خارج از کشور ماند. پس از پایان تحصیل او، هنگام بازگشت نیز همین مسیر را یک بار دیگر پیمودیم.
وقتی از شهر تایباد ایران به مرز دوغارون رسیدیم و از آنجا وارد مرز و کمرک اسلامقلعه شدیم، کمرک اسلامقلعه در مقایسه با کمرک ایران بسیار خاکآلود و فرسوده بود و ساختمانی با سقف چوبی داشت.
برای من که سه کشور را دیده بودم و اکنون وارد خاک خودم شده بودم، این منظره بسیار سرخوردگیآور بود. در آن زمان که حکومت سردار داوودخان بر سر کار بود، احساس میکردم وارد یک خاکستردان شدهایم؛ زیرا در مسیر بازگشت از سوریه، عراق و سپس ایران عبور کرده بودیم و هر سه کشور از نظر آبادانی با افغانستان قابل مقایسه نبودند.
سوریه کشوری نسبتاً آباد و سرسبز بود و مردم آن، بهویژه در شهرها و خیابانها، بیشتر با لباسهای روز ظاهر میشدند. عراق از نظر رفاه شاید به سوریه نمیرسید، اما وضعیت خوبی داشت. بسهای شهری و تاکسیهای آن کشورها نیز با بسهای فرسودهٔ شهری کابل و هرات قابل مقایسه نبودند.
ایران نیز، بهویژه شهرهای تهران و مشهد که در مسیر ما قرار داشتند، و همچنان جادههای شمال ایران، زیبا و نسبتاً پیشرفته به نظر میرسیدند.
در آن زمان رییس جمهور سوریه حافظ اسد از حزب بعث بود و نظام حاکمیتی آن هم متمایل به قدرت شرق یعنی اتحاد شوری و همچنان بر عراق هم حزب بعث حاکم بود و رییس جمهور آن حسن البکر. پدرم می گفت که حزب حاکم در سوریه و عراق ابتدا یکی بودند که همان حزب بعث باشد، بعدا از هم جدا شده اند. نظام حاکمیتی ایران شاهی بود.
اکنون برگردیم به زمان مورد بحث، یعنی دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و قدرت مطلقه ی حفیظ الله امین.
به هر حال، پدرم تحت تعقیب قرار گرفته بود، با آنکه در هیچیک از جریانهای سیاسی عضویت نداشت. بنابراین من ناچار شدم درس را ترک کنم و برای امرار معاش خانواده، در غیاب پدر کار کنم. شاید نه یا ده ساله بودم.
مدتی در رستوران یکی از اقوام کار میکردم. پس از رفتن مشتریان، ظرفها، پیالهها و چاینکها را جمع میکردم و معاش اندکی میگرفتم.
پس از مدتی به دستفروشی روی آوردم. مواد خوراکی را از محل تولید یا مغازههای کلیفروشی میخریدم و بیشتر به مغازهداران بازار میفروختم. یکی از آن اقلام، چاکلت مینو بود که خریدار خوبی داشت.
مسیر فروشم از ابتدای جادهٔ میوند آغاز میشد و از مندوی، پلخشتی، جادهٔ نادر پشتون و فوارهٔ آب میگذشت. سپس از پیش فروشگاه بزرگ افغان به نام فروشگاه قاری امان، پلباغ عمومی و طرف وزارت معارف میرفتم و از آنجا به طرف دهافغانان و جویشیر بازمیگشتم.
برای «نان چاشت» به خانه میرفتم. آن زمان خانهٔ ما در چنداول بود؛ زیرا پدرم خانهٔ دارالامان را فروخته بود و اکنون مستأجر بودیم.
اگر هنگام چاشت دیرتر به خانه میرسیدم، مادرم بسیار نگران میشد. خواهرم میآمد و لب سرک منتظر میایستاد.
البته گاهی چند جلد کتاب نیز با خود حمل میکردم تا وانمود کنم که درس میخوانم. شبها تلاش میکردم مطالعه کنم. بیشتر داستان میخواندم، زیرا کتابهای دیگر برایم ثقیل و دشوار بود.
پس از نان چاشت، دوباره همان مسیر را دنبال میکردم؛ اما فروش بعد از ظهر دیگر رونق پیش از ظهر را نداشت، زیرا مغازهداران به تدریج عازم خانههایشان میشدند و کارمندان نیز رخصت میشدند. تلاش میکردم پیش از غروب آفتاب به خانه بازگردم.
پدرم در این ایام به خانهٔ اقوام دور ما میرفت؛ گاهی به خیرخانه، پغمان، للندر و ریشخور. به یاد ندارم که دقیقاً به خانهٔ چه کسانی میرفت، اما در جامعه احترام خاصی داشت.
بالاخره روزی به خانه آمد و گفت: «یکی از دوستانم که رنگمالی، یعنی نقاشی ساختمان، میکند، به من گفته است بیا با من رنگمالی کن.»
پس از آن، مدتی برای رنگمالی میرفت. کالای «رنگپر» به تن میکرد و «دولهٔ رنگ» و دیگر وسایل رنگمالی را داخل یک بوجی با خود حمل میکرد.
روزی به خانه آمد و به مادرم گفت: «رفیقم کار رنگمالی بخشی از وزارت داخله را گرفته و به من هم گفته است که باهم کار کنیم.»
میگفت: «رفیقم از مردم شمالی است؛ آدم خوبی است. از زمانی که من در چاریکار عسکری بودم، او را میشناسم. اکنون در چهلستون زندگی میکند. یکی از اقوامش در وزارت صاحبمنصب است و حزبی هم هست.»
به مادرم گفته بود: «با اینکه در وزارت داخله کار میکنم، احساس امنیت دارم؛ زیرا به عنوان یک کارگر سادهٔ رنگمال که همیشه لباسم آلوده به رنگ است، کسی به من توجه نمیکند و همه مرا «کاکا» صدا میزنند.»
باز هم نقل میکرد: «آدمهای زیادی را به وزارت داخله میآورند؛ از کلانهای پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک. مدتی در آنجا میمانند. گاهی با بعضی از آنان همکلام میشویم، زیرا وقتی نوبت رنگ کردن اتاق میرسد، آنان را از اتاق بیرون میکنند و ما منتظر میمانیم. از تمام نقاط کشور نفر میآورند؛ از مشرقی، قندهار، شمال کشور و هزارهجات. اکثر آنان ترسیدهاند و منتظر اعدام هستند. البته نه ما حق صحبت کردن با آنان را داریم و نه آنان اجازه دارند با ما صحبت کنند.»
پدرم نیز همواره هراس داشت که اگر او را شناسایی کنند، دستگیرش خواهند کرد و دوستش نیز از این موضوع آگاه بود.
حدود شش ماه در وزارت داخله و متعلقات آن کار کرد تا اینکه در ششم جدی تحول دیگری رخ داد و پس از آن، ظاهراً دیگر پدرم تحت تعقیب نبود و به خانه بازگشت.
علی اکبر فیاض
