از: دکتر علی اکبر فیاض
قسمت اول: دو کودتا
شاید پنج ساله بودم، صبح زود یکی از اقوام خانه ما آمد و صبحانه را در کنار پدرم صرف کرد، میگفت امشب(۲۶. سرطان.۱۳۵۲ش.) با اینکه هوا صاف بود صدای رعد و برق و گرمپس میآمد!
پدرم میگفت بله من هم شنیدم.
بعدا صدای مارش از رادیو کابل پخش و با فاصله کمی سردار محمد داوود خان بیانیه خواند.
فهمیده شد که کودتا شده و حکومت از شاهی به جمهوری تغییر کرده.
چهار سال و اندی گذشت چندان اوضاع بد نبود، در این زمان بود که بس های ملی به نام “ملی بس” جای بس های فرسوده شخصی داخل شهری را گرفت، مردم کمی خوش بودند.
پدرم میگفت: پاچا گردشی شده ولی مملکت رو به پیشرفت است، پدرم در آن عصر نسبتا آدم با سوادی بود، در یکی از کشورهای عربی تحصیل کرده بود و اینک بعد از پایان تحصیلاتش مدتی بود که در کشورش بود گاهی از تغییرات کشورهای عربی و جنگ هفت روزه ی اعراب و اسرائیل میگفت ولی من خیلی چیزی نمیفهمیدم.
میگفت: تمام اعراب از یک کشور کوچک به نام اسرائیل شکست خوردند و ذلیل شدند و تا امروز با ذلت و سرخمی زندگی میگذرانند.
من هم یادم آمد وقتی پدرم از دمشق با پایان تحصیلات اش با ما به طرف کابل میآمد، از یک بیابان عبور میکردیم به طرف عراق میآمدیم، یک جایی رسیدیم که تمام طیارات سوخته بود و فقط اسکلت های سوخته باقی بود، بعدها فهمیدم که طیارات جنگی سوریه را اسرائیل قبل از پرواز آتش زده بوده.
دیگر کمی هوشیار شده بودم و دست چپ و راست خود را میفهمیدم سال ۱۳۵۷ بود، شبی تلویزیون کابل اعلام کرد که سران کمونیست را دستگیر کرده اند. اینها میخواستند کودتا کنند و به زودی ممکن بود اعدام شوند.
فردای همان روز بود که طیارات جت در فضای کابل به پرواز درآمدند و مستقیم ارگ ریاست جمهوری را بمبارد میکردند و گفته میشد که از طرف پلچرخی تانک ها هم به طرف ارگ برای محافظت در حرکت است. معلم ها شاگردان را رخصت کردند.
معلوم شد که طرفداران دستگیر شده ها کودتا کرده اند و نظام داوودخانی هم سقوط کرد.
وقتی بیرون آمدم و با چندتا از بچه های محله طرف جاده میوند و پل باغ عمومی رفتیم، سر چهار راهها مردان جوان مسلح ایستاده بودند و لباس نظامی نداشتند، برایم این وضع تعجب آور بود اما مردم میگفتند اینها اعضای حزب خلق و پرچم هستند که به قدرت رسیده اند.
حکومت جدید اعلام کرد که دیگر “حکومت خلق” بر این سرزمین است و به تعقیب آن شعار داد: ” نان، کالا، کار” ( دودی، کالی، کور)اما سالی نگذشته بود که دستگیریهای وسیع از همین خلق شروع شد و دیگر نه کالا بود و نه نان، بلکه بردن و زندان و کشتن بود.
از سوی دیگر طرفداران دین مقدس اسلام از شهر و روستا سر برآوردند و جهاد مقدس شروع شد، دیگر بین شهر و روستا مرز تعیین شده بود!
علی اکبر فیاض
قسمت دوم: باز دید از ارگ،
در قسمت قبلی گفتم که جهاد مقدس شروع شده بود و تقریبا اسلامگراها که مبارزه ی شان را مقدس میدانستند بیشتر و بلکه اکثرا خواستگاه شان روستا بود. کسانی که بعدها نام شان سر فصل اخبار و نقل مجالس شده بود مانند “استاد ربانی” بدخشی، “گلبدین حکمتیار” قندوزی و “احمدشاه مسعود” پنجشیری.
اینها آن طوریکه یکی از اقوام ما آن زمان محصل رشته طب پوهنتون کابل بود نقل میکرد، حکمتیار و مسعود در لیلیه پوهنتون ساکن بودند، چون از اطراف آمده بودند و یکی دیگر از آشناها که در هتل پلازا کار میکرد، میگفت: حکمتیار یک بالاپوش سیاه دراز داشت و اکثرا همان را میپوشید و مسعود پکول به سر داشت و با پتو خود را میپیچید و گاهی به هوتل پلازا در ده افغانان میآمدند و برای مخالفین و مجاهدین پیسه جمع میکردند و روزی از من هم ۴۰۰ افغانی گرفتند.
به هر صورت دوستان من تلاش میکنم بدون استفاده از منابع نوشتاری فقط خاطرات و شنیده های خود را درج کنم، گرچه ممکن است پراکنده گویی هم شده باشد.
برگردیم به روزهای اول پیروزی حزب خلق و پرچم. بعد از سقوط نظام سلسله شاهی که در حقیقت از زمان دوست محمد خان بارکزایی شروع شده بود و با کشته شدن “سردار محمد داوودخان” به پایان رسید. در همان روزهای اول پیروزی، ارگ شاهی حدود چهل روز درهایش به روی عموم باز شده بود و اعلام کرده بودند که “خانه خلق” است و عموم مردم میتوانند از آنجا بازدید کنند. روزی من هم با معیت مامایم که آن وقت محصل پوهنتون کابل بود(خداوند ایشان را رحمت کند و روحش شاد) به دیدن ارگ شاهی رفتم، تقریبا همه ی نقاط آنجا را دیدم، برج ساعت که فکر کنم گلوله ی توپ کودتاچیان اصابت کرده بود و قسمتی از آن تخریب شده بود، قصر گلخانه، محوطه های ارگ و خانههای محل سکونت خاندان شاهی و داوود خان، یک خانه که اگر اشتباه نکنم کلکین آن هم باز بود روی فرش قالین آن خون زیاد ریخته بود دیوار هم خون آلود شده بود.
میگفتند که داوود خان با اعضای خانواده اش در همین اینجا با فیر کلاشینکف به قتل رسیده اند.
ارگ خانههایی که داشت دارای زیر زمین هایی بود که کلکین های کوچک داشتند و احساس میشد تاریک و مرطوب هستند.
آن روز به سرک سمت شرق ارگ هم تانکهایی پارک بود که به مردم محافظین تانکها اجازه میدادند داخل تانک شوند و آن را تماشا کنند.
من داخل یکی از آنها رفتم، وسایل زیاد نظامی داخلش بود مانند کلاه، مرمی تانک و فکر کنم کیسه خواب … بود که نمیدانستم چیست. چیزی که هيچگاه فراموش نمیکنم این بود که پاره های گوشت انسان روی درخت بود و خشک شده.
آن طور که از رادیو و تلویزیون میشنیدم و سر زبان مردم هم بود، سه نفر نقش اساسی و عملی در عملیات فروپاشی نظام داوودخانی داشتند دو نفر در حملات زمینی به نام اسلم وطنجار و محمد گلابزوی که عکس افسر ایستاده در حال سلام نظامی داخل تانک است و یک نفر در حملات هوایی به نام دگروال عبد القادر مردم میگفتند که عبد القادر ابتدا توسط افراد طرفدار داوودخان دستگیر شده بود اما او موفق به فرار شد و خود را در میدان هوایی بگرام رساند و چون قومندان نیروی هوایی بود، دستور بمباران ارگ ریاست جمهوری را صادر کرد و افراد اسلم وطنجار و گلابزوی حملات زمینی به طرف ارگ را هدایت میکردند.
بعد از آن دیگر برایم رغبتی برای تماشا نبود و برگشتیم.
البته آن روزها مردم برای تماشای ارگ حتی از شهرهای دیگر هم میآمدند لذا بسیار شلوغ بود. در این شلوغی برای زنان و دختران امکان تماشای ارگ نبود، چون مورد آزار مردان قرار میگرفتند.
علی اکبر فیاض
خاطراتی از آن روزهای کمی سخت؛
قسمت سوم: سه شخصی که در رسانه های آن روز نام شان زیاد گرفته میشد؛
آن روزها که سن و سالی کمی داشتم و شاید ده دوازده ساله بودم، اوضاع کشور و مخصوصا کابل به هم خورده بود و چیزهای جدیدی را میتوانستی تجربه کنی، برای اولین بار بود که تانک میدیدی، طیاره جت و جنگی را میدیدی، بمبارد کاخ ریاست جمهوری را میدیدی، تکههایی گوشتهای خشک شده ی انسان را روی درخت های اطراف سرکهای ارگ میدیدی، مردان مسلح بدون یونیفرم را در چهار راههای کابل میدیدی، شعارهایی میشنیدی که تا به حال حتی به گوشت هم نخورده بود مانند: حمایت از خلق ستمدیده، رفیق تره کی، رفیق حفیظ الله امین و رفیق و رفیق زیاد گفته میشد، دیگر واژه ی رفیق جای شاغلی را گرفته بود و رادیو و تلویزیون و مجلات قبل از نام بزرگان دولتی این واژه را به کار میبردند.
به هرحال از اصل عنوان دور نشوم و آن اینکه آن روزها نام سه نفر را جدای از نور محمد ترکی، ببرک کامل و حفیظ الله امین، در هر جا میشنیدیم که کاملا از بر شده بودیم و ده کوچه ناخود آگاه شبیه نطاق تلویزیون نام آنها را میگرفتیم که عبارت بودند از محمد اسلم وطنجار، عبد القادرخان و سید محمد گلاب زوی که هر سه در پیروزی کودتا نقش اساسی و کلیدی داشتند.
میگفتند محمد اسلم وطنجار با راهنمایی و دستور حفیظ الله امین که در خانه بوده و مانند دیگر سران حزب خلق و پرچم زندان نشده بود، واحد موتوریزه قطعه شماره ۴ و واحد زرهپوش تانکهای قطعه شماره ۱۵ پلچرخی را علیه دولت هدایت میکرد. البته پیام حفیظ الله امین را سید محمد گلاب زوی که عضو مرکزی حزب دموکراتیک خلق بود تا ساعت یک شب پس از شش ثور به تمام قطعات و واحدهای زمینی و هوایی رساند. محمد اسلم وطنجار فرماندهی نیروی زمینی و عبد القادر خان نیروی هوایی را برای شروع کودتا بر عهده گرفتند و همه تدابیر برای درهم کوبیدن وزارت دفاع، کاخ ریاست جمهوری، میدان هوایی کابل و ساختمان رادیو و تلویزیون اتخاذ شد. بعد از آن قوه در انتظار فرمان کودتا تا سپیده دم و آغاز کودتا منتظر ماندند.
دگروال محمد اسلم وطنجار در جریان کودتا فرمانده قوای زمینی بود، تانک معروف شماره ۸۱۵ اسلم وطنجار، سربازان و افسران وفادار به سردار محمد داوود خان، رئیس جمهوری را در ارگ زیر آتش توپخانه گرفت و توانست کنترول اطراف ارگ و وزارت دفاع را بدست بگیرد.
از طرف دیگر دگروال عبد القادرخان، قومندان نیروی هوایی، حمله هوایی برق آسایی را توسط جتها به کاخ سلطنتی شروع کرد که در جریان این درگیریها قوای کودتا موفق شدند ارگ را تصرف کنند و داوود خان و اعضای خانواده اش را به قتل برسانند.
اسلم وطنجار بعد از پیروزی بر ارگ، وظیفه گرفت که اعلامیه ای را از طرف حزب به زبان پشتو در رادیو کابل مبنی بر ایجاد شورای انقلابی قوای مسلح که عبد القادر سرپرست آن بود قرائت کند و پیروزی کودتا را از رادیو اعلام کرد.
سید محمد گلاب زوی افسر پلیس و عضو جناح “خلق” حزب دموکراتیک خلق نقش مهم اجرایی در کودتا داشت. او به عنوان یکی از سازمان دهندگان اصلی، دستور شروع کودتا را از فرد واسط “حفیظ الله امین” در دهمزنگ دریافت و با هماهنگی وطنجار، تانکها و قوای زرهی را به سمت ارگ هدایت کرد. گرچه که گلاب زوی در اولین ساعات کودتا به قول برخی زخمی میشود و عبد القادر دستگیر و تنها اسلم وطنجار است که کودتا را پیش میبرد ولی عبد القادر موفق به فرار میشود و خود را به میدان هوایی بگرام میرساند و به پیلوت ها دستور میدهد که ارگ را در هم بکوبد و چنین میشود.
آن روز را خوب به یاد دارم که جت ها ارگ را از ارتفاع بسیار پایین بمبارد میکردند و دو باره پرواز میکردند و کوه وسط شهر کابل که همان کوه آسمایی و علی آباد باشد را دوره میکردند و مجدد بمبارد میکردند. این عملیات بعد از ظهر با شدت ادامه داشت به گونه ای که خانه ی ما در نزدیکی محله سینما پامیر به شدت تکان میخورد.
البته اولین پیام آغاز کودتا توسط عبد الرحمان پسر حفیظ الله امین به گلاب زوی رسید و خودش بعدا گفته است که من این پیام را در دهمزنگ دریافت کردم و بلافاصله آن را به افسران حزب رساندم.
گلاب زوی به پاس خدمات و نقشش در کوتا بعد از پیروزی به پست های مهمی رسید از جمله در زمان حاکمیت جناح پرچم به عنوان وزیر داخله کار کرد.
علی اکبر فیاض
خاطراتی از آن روزهای کمی سخت؛
قسمت چهارم: صالح محمد زیری و داوود تلون هم در رسانههای آن روز نام شان زیاد گرفته میشد؛
داکتر صالح محمد زیری و سید داوود تلون، آن روزها در رادیو و تلویزیون چنان نام شان تکرار میشد که تقریبا بچههای هم سن و سال من در شهر کابل از بر شده بودند.
گویند: زیری از اوایل تاسیس حزب دموکراتیک خلق عضویت آن را پذیرفته بوده و در اولین کنگره حزب در سال ۱۳۴۴ش. شرکت داشته.
او اهل قندهار و از قوم مومند بوده، پدرش شغل خیاطی داشته است.
در سال ۱۳۱۵ش. در قندهار متولد شده. بعد اتمام لیسه در دانشکدهٔ طلب کابل درس خوانده است.
در کودتای ۷ ثور شرکت داشته و بعد از پیروزی کودتا ابتدا به عنوان وزیر زراعت و اصلاحات ارضی تعیین شد و بعدا به عنوان وزیر صحت عامه هم نقش ایفا کرد. در حزب از دوستان امین بود و زمانی که بین “نور محمد تره کی” رهبر جناح خلق و “حفیظ الله امین” اختلاف ایجاد شد، وی در کنار امین قرار گرفت.
در شب ۶ جدی سال ۱۳۵۸ش. که حفیظ الله امین از عده ای به صرف شام در قصر تاج بیگ در دارالامان دعوت کرده بود، ایشان به همراه خانواده اش مهمان بود و تا لحظات قبل از کشته شده امین در کنار او بود، از سوپ سمی که روسها تهیه کرده بود، وی نیز خورده بود و سرش گیج میرفت.
بعد از کشته شدن امین، وی و خانواده اش مدتی زندانی شدند، اما با وساطت دوستانش مانند وطنجار، گلابزوی و سروری از زندان رهایی یافت و مدتی هم در زمان حاکمیت جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل هم کار دولتی داشت و به عنوان وزیر صحت عامه ایفای نقش میکرد، اما در زمان کودتای جنرال تنی علیه داکتر نجیب الله متهم به دست داشتن به کودتا شد و در محکمه ی ابتدایی محکوم به اعدام. اما در تجدید نظر حکمش به زندان تقلیل یافت.
بعد از رهایی از زندان از افغانستان خارج شد و در لندن در سن ۸۷ سالگی از دنیا رفت.
برخی منتقد ایشان است که در طول زندگی اش نخواست از مسائلی که در حاکمیت خلق و پرچم اتفاق افتاده بود پرده بردارد و یا چیزی بگوید. وی صرفا خاطره همسرش از بدو دستگیری بعد از کشته شدن امین تا دستگیری و زندان و رهایی را به فارسی ترجمه کرده است. در آنجا همسر وی گفته است که وقتی ما در یکی از خانه های قصر تاج بیگ تحت نظر بودیم یک مرد مسلح چاق با قد بلند و یونیفرم عسکری به اتاق ما که صرفا زنان و کودکان بود آمد و دو دور تک تک ما را از نظر گذراند و همسر و دختر امین هم با ما بود و رو به ما گفت: امین خائن را من کشتم و باز همسر زیری میگوید: فکر کنم ایشان “سروری” بود.
گرچه که زن زیری آن خاطره را به زبان پشتو نوشته است.
اما سید داوود تلون، در کودتای هفت ثور تحت قومنده اسلم وطنجار شرکت داشت. در جناح بندی های حزبی در کنار حفیظ الله امین قرار گرفت و مدتها عملا محافظ و سپس سریاور ایشان بود گرچه که در آن زمان منشی شورای انقلابی هم بود.
مدتی ایشان به عنوان قومندان امنیه ی کابل وظیفه اجرا کرد.
ادامه..
خاطراتی از آن روزهای کمی سخت؛
قسمت چهارم: صالح محمد زیری و داوود تلون هم در رسانههای آن روز نام شان زیاد گرفته میشد؛
داکتر صالح محمد زیری و سید داوود تلون، آن روزها در رادیو و تلویزیون چنان نام شان تکرار میشد که تقریبا بچههای هم سن و سال من در شهر کابل از بر شده بودند.
گویند: زیری از اوایل تاسیس حزب دموکراتیک خلق عضویت آن را پذیرفته بوده و در اولین کنگره حزب در سال ۱۳۴۴ش. شرکت داشته.
او اهل قندهار و از قوم مومند بوده، پدرش شغل خیاطی داشته است.
در سال ۱۳۱۵ش. در قندهار متولد شده. بعد اتمام لیسه در دانشکدهٔ طلب کابل درس خوانده است.
در کودتای ۷ ثور شرکت داشته و بعد از پیروزی کودتا ابتدا به عنوان وزیر زراعت و اصلاحات ارضی تعیین شد و بعدا به عنوان وزیر صحت عامه هم نقش ایفا کرد. در حزب از دوستان امین بود و زمانی که بین “نور محمد تره کی” رهبر جناح خلق و “حفیظ الله امین” اختلاف ایجاد شد، وی در کنار امین قرار گرفت.
در شب ۶ جدی سال ۱۳۵۸ش. که حفیظ الله امین از عده ای به صرف شام در قصر تاج بیگ در دارالامان دعوت کرده بود، ایشان به همراه خانواده اش مهمان بود و تا لحظات قبل از کشته شده امین در کنار او بود، از سوپ سمی که روسها تهیه کرده بود، وی نیز خورده بود و سرش گیج میرفت.
بعد از کشته شدن امین، وی و خانواده اش مدتی زندانی شدند، اما با وساطت دوستانش مانند وطنجار، گلابزوی و سروری از زندان رهایی یافت و مدتی هم در زمان حاکمیت جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل هم کار دولتی داشت و به عنوان وزیر صحت عامه ایفای نقش میکرد، اما در زمان کودتای جنرال تنی علیه داکتر نجیب الله متهم به دست داشتن به کودتا شد و در محکمه ی ابتدایی محکوم به اعدام. اما در تجدید نظر حکمش به زندان تقلیل یافت.
بعد از رهایی از زندان از افغانستان خارج شد و در لندن در سن ۸۷ سالگی از دنیا رفت.
برخی منتقد ایشان است که در طول زندگی اش نخواست از مسائلی که در حاکمیت خلق و پرچم اتفاق افتاده بود پرده بردارد و یا چیزی بگوید. وی صرفا خاطره همسرش از بدو دستگیری بعد از کشته شدن امین تا دستگیری و زندان و رهایی را به فارسی ترجمه کرده است. در آنجا همسر وی گفته است که وقتی ما در یکی از خانه های قصر تاج بیگ تحت نظر بودیم یک مرد مسلح چاق با قد بلند و یونیفرم عسکری به اتاق ما که صرفا زنان و کودکان بود آمد و دو دور تک تک ما را از نظر گذراند و همسر و دختر امین هم با ما بود و رو به ما گفت: امین خائن را من کشتم و باز همسر زیری میگوید: فکر کنم ایشان “سروری” بود.
گرچه که زن زیری آن خاطره را به زبان پشتو نوشته است.
اما سید داوود تلون، در کودتای هفت ثور تحت قومنده اسلم وطنجار شرکت داشت. در جناح بندی های حزبی در کنار حفیظ الله امین قرار گرفت و مدتها عملا محافظ و سپس سریاور ایشان بود گرچه که در آن زمان منشی شورای انقلابی هم بود.
مدتی ایشان به عنوان قومندان امنیه ی کابل وظیفه اجرا کرد.
ادامه..
علی اکبر فیاض
ادامه قسمت چهارم:
نزاع تره کی و امین؛ کشته شدن تلون؛
در برخی از منابع ذکر شده است که داوود تلون در کودتا نقش داشت و جزو افسرانی بود که مستقیما با طرفداران سردار داوودخان درگیر بود که بعد از حاکمیت کودتاچیان در همان روزهای اول پیروزی دارای پست و مقام شد: “جگرن داود تلون رئیس هواشناسی نیروی هوایی، فرمانده نیروهای داخلی و دستیار نور محمد تره کی شد و در این مقام معلوم شد که او منبع مهمی از اطلاعات محرمانه برای امین بود”. (کالبدی شکافی کودتای نظامی، آلکساندر بیریخین، مترجم: ع.ق. فضلی)
سید داوود تلون مدتی که قومندان امنیه شهر کابل بود، از طرف حفیظ الله امین حمایت میشد. گویند: در زمانی که وی قومندان امنیه کابل بود، سفیر آمريکا به نام “آدولف دابس” از کوچه مرغا ربوده و به “هتل کابل” که اکنون “هتل سرینا” است، انتقال داده شد، گرچه کسانی که او را ربوده بوند ارتباط خودشان را با حزب دموکراتیک خلق افغانستان انکار میکردند اما به فرمان سید داوود تلون حکم فیر به داخل اتاق داده شد که در نتیجه این فیرها هم گروگان گیران و هم سفیر کشته شدند.
در این مورد گفته شده است: ” به گفته فقیر محمد فقیری رئیس دفتر “شورای انقلابی” آن زمان چهار نفر که عضو “سازمان فدائیان و زحمتکشان افغانستان” به رهبری “بحر الدین باعث بدخشی” که شاخه ی انشعابی “ستم ملی” به رهبری طاهر بدخشی بود، بودند. آنها در قبال رهایی سفیر آمريکا، آزادی رهبرشان، بحر الدین باعث بدخشی را از زندان میخواستند. آنان سفیر را در طبقه دوم هتل و در اتاق ۱۱۷ برده بودند. اما به دستور قومندان امنیه کابل که در آن زمان داوود تلون بود، از داخل سالن هتل به درب اتاق فیر صورت گرفت و سفیر به همراه ربایندگان همه کشته شدند”. (B B C, صفحه فارسی)
در حادثه قتل احمد ظاهر که در کوتل منتهی به سالنگ این اتفاق افتاد، به موتر ایشان فیر شد، این فیر به دستور تلون صورت گرفت.
تلون که باجه ی احمد ظاهر بود و خسر احمد ظاهر همواره تلون را وادار میکرد که او را بکشد چون خالده همسر احمد ظاهر توسط کس دیگر به قتل رسیده بود ولی خسرش همواره احمد ظاهر را مقصر میدانست چون وی معتقد بود که در حفاظت از دخترش کوتاهی صورت گرفته است. از سوی دیگر غطی دختر حفیظ الله امین هم بسیار دوست داشت که احمد ظاهر بیاید در ارگ و برای او اواز بخواند و چند بار این کار را کرده بود. این موارد باعث میشد که احمد ظاهر از بین برداشته شود و تلون میتوانست به راحتی این کار را انجام دهد. و در نهایت خود تلون هم سه ماه بعد از ترور احمد ظاهر در جدال بین ترکی و امین توسط محافظان تره کی کشته شد.
نور محمد ترکی در سفری که به خارج از افغانستان(هاوانا پایتخت کوبا) داشت تمام اختیارات خویش و از جمله قومندانی اعلای کشور را به حفیظ الله امین تفویض کرده بود، این مطلب باعث قدرتمند شدن امین شد. امین از این سمت استفاده کرد و طرفداران خودش را در راس قدرت گماشت، بعد از آمدن تره کی از سفر، به امین بدبین گشت و تلاش کرد که امین را از بین ببرد. در ملاقاتی که به سفارش سفیر اتحاد جماهير شوری به نام “الکساندر پوزانف” با حضور ایشان و شرکت امین و تره کی در ارگ تدارک دیده شده بود، به محض بالا شدن امین و همراهانش از راه پلهای حرم سرای ارگ که در ابتدای آنها تلون قرار داشت، محافظان تره کی جلو دروازه ايستاده بودند و تلون به پشتو به آنها میگوید که از راه کناره شوید، اما آنها کناره نمیشوند، و تلون با تفنگچه به طرف آنها فیر میکند که به شانه یکی از محافظان تره کی اصابت میکند و بالمقابل آنها با کلاشینکف به طرف محافظان و خود امین فیر میکنند که تلون زخمی و سپس کشته میشود اما امین و بقیه ی همراهانش موفق به فرار میشوند، شخص دیگری که زخمی شده بود توسط امین و محافظانش به شفاخانه ۴۰۰ بستر منتقل میشود.
طبق اسنادی که خود امین گفته: به تره کی بلافاصله زنگ زدم که اجازه بدهید تلون را ببریم شفاخانه که زخمی شده، تره کی میگوید: بگذار مثل سگ واری این خائن بميرد!.
علی اکبر فیاض
خاطراتی از آن روزهای کمی سخت؛
قسمت پنجم: دو روز بعد از کودتای ۷ ثور؛
کودتا که در میانه روز هفت ثور به صورت عملی با فیر توپ به ساختمان وزارت دفاع آغاز شده بود، نتوانسته بود تا پایان هشت ثور یعنی فردای همان روز در کابل به صورت کامل طرفداران دولت داوود خان را وادار به تسلیم نماید.
بگذارید از اینجا بگویم که من دو روز بعد از کودتا از ناحيه اول کابل که محله چنداول، عاشقان و عارفان، سرچوک… را شامل میشود و البته خانه ما در منطقه ی ناحيه اول شهر کابل بود، به طرف آخر پوهنتون که محله ای به نام “ده نو” بود میرفتم، بس های شهری منظم کار نمیکرد، بنابراین من تا چوک دهمزنگ پیاده رفتم، کمی هراس داشتم چون اوضاع امنیتی خوب به نظر نمیرسید. وقتی به طرف دهمزنگ میرفتم از مسیر سرک پیش شفاخانه ابن سینا رفتم و مردم هم پیاده زیاد میرفتند، از “پل آرتن” به سمت محله نوآباد عبور کردم و از کناره ی رود کابل به سوی باغ وحش رفتم تا به دهمزنگ رسیدم، هنگام عبور از عرض سرک منتهی به دارالامان متوجه شدم که قسمتی از قیر وسط سرک تخریب شده و خون زیادی در همان منطقه ریخته است.
به سرعت عرض جاده را عبور کردم، اما بیش از این یادم نیست که چگونه آن روز به “ده نو” رسیدم. اما از روز کودتا یادم هست که چطور جتها برای بمبارد ارگ در هوا رقص میکردند و این را هم از منطقه آخر پوهنتون شاهد بودم، طیارات جنگی میرفتند، ارگ را بمبارد میکردند و از طرف باغ بالا و کارته مامورین پس دوره میکردند و باز رقص کنان به طرف ارگ میرفتند.
البته مردم میگفتند که از فرقه ریشخور قوا به حمایت سردار داوود خان آمده بودند که قومندان آن توسط افسر پائین رتبه ی نفوذی کودتاچیان ترور میشود و در نتیجه قوت نظامی در همین جا متوقف میگردد. یعنی منطقه نزديک به چوک دهمزنگ که قسمتی از جاده خراب شده بود و خون آن جا ریخته بود.
اما من در روز هفت ثور که تمام مسیر را از ده نو تا منطقه سینما پامیر پیاده آمده بودم، در مسیر هیچ ادوات نظامی چه اردو و پليس را ندیدم فقط مردم وحشت زده و هراسان به طرف خانه هایشان در حرکت بودند.
فردای کودتا صدای فیر سلاح ثقیله از طرف ریشخور و دارالامان شنیده میشد و طیارات جت هم به همان استقامت در پرواز بودند.
البته شنیده میشد که فرقه ریشخور، قرغه در کابل و فرقه ولایت ننگرهار به حمایت از دولت و علیه کودتاچیان حرکت کرده و اقدام نظامی را روی دست گرفته بودند.
در قسمت بعد …
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت ششم: مقاومت در برابر کودتاچیان؛
در قسمت قبلی گفتم که هنگام عبور از عرض سرک منتهی به دارالامان در چوک دهمزنگ، قسمتی از سرک تخریب شده بود به نظر میرسید که اثر چین تانک زرهی باشد و خون زیادی هم در همان مکان ریخته شده بود که هنوز اثر آن روی سرک باقی بود.
تا این جا دقیقا یادم هست ولی من بیش از این چیزی نمیدانم اما این سوال مطرح میگردد که قطعات اردو، پلیس و نیروهای امنیتی در برابر کودتاچیان چکار کردند؟ چقدر مقاومت کردند؟
طبیعی است که تابعین وزارت دفاع، داخله، امنیت ملی و گارد ریاست جمهوری مورد هجوم قرار گرفته بودند.
در روز کودتا در ارگ ریاست جمهوری سردار داوود خان از هفت صبح منتظر عبد القدیر خان نورستانی وزیر داخله بود تا در مورد دستگیر شدگان سران حزب دموکراتیک خلق افغانستان صحبت کنند.
دستگیرشدگان عبارت بودند از:
نور محمد تره کی، ببرک کارمل، داکتر شاه ولی، عبد الحکیم شرعی جوزجانی، غلام دستگیر پنجشیری، سلیمان لایق، محمد حسن بارق شفیعی، محمد حسن ضمیر صافی، و حفیظ الله امین که هنوز دستگیر نشده بود و در خانه ی خودش واقع در خوشحال خان مینه تحت نظر بود.
در همین صبح جلسه کابینه دولت به ریاست سردار محمد داوودخان برگزار شد و آجندای آن هم تصميم گیری در مورد سران “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” که بعد از ترور “میر اکبر خیبر” دستگیر شده بودند، چون “ببرک کارمل” در هنگام دفن “خیبر” دولت را متهم به کشتن آن کرده و دولت را تهدید به انتقام کرده بود و همچنان “نور محمد تره کی” رهبر “جناح خلق” نیز دولت داوود خان را قاتل خوانده بود. از سوی دیگر شائبه ی کودتا از طرف این حزب میرفت. جلسه به صورت معمول تشکیل شده بود، اما همان طور که در قسمتهای قبل گفتيم در همین روز تصمیم کودتا به صورت عملی به دستور “حفیظ امین” گرفته شده بود و قوای زرهی ۴ به قومندانی “جگرن اسلم وطنجار” از پلچرخی به استقامت ارگ در حرکت بود و هر لحظه به ارگ و وزارت دفاع نزدیکتر میشد. گفته شده که در این هنگام یکی از محافظان داوود خان وارد جلسه شده و به او نزدیگ میگردد و از حرکت قطعات زرهی و تانکها به سمت ارگ خبر میدهد، داوودخان با کمی هراس و تعجب میگوید من چنین دستوری ندادهام و رو به وزیر دفاع و داخله کرده از آنان سوال میکنند. اما در همین هنگام گلوله توپ به ساختمان وزارت دفاع اصابت میکند و وضع تغییر میکند و داوودخان و وزرا جلسه را ترک میکنند. چنان که گزارش شده است، ساعت ۱۰:۳۰ صبح اولین مرمی توپ به وزارت دفاع اصابت میکند و به تعقیب آن ساعت یازه ارتباط رئیسجمهور با فرماندهان ارتش قطع میگردد و اعضای کابینه متفرق میگردند.
وزیر دفاع “جنرال غلام حیدر رسولی” به طرف وزارت دفاع که در جوار شرقی ارگ قرار دارد، حرکت میکند اما در مقابل تعداد زیادی از تانکها و افراد اردو قرار میگیرد که آماده و مصمم حمله به وزارت دفاع و ارگ هستند. تلاش میکند که با افسران و فرماندهان ارشد نظامی تماس بگیرد، اما حملات سریع و غافلگیرانه زمینی و هوایی از طرف کودتاگران مانع اقدام مؤثر ایشان گردید.
اما وزیر داخله، “عبد القدیر نورستانی”، بعد از خروج از ارگ، موفق گردید که قطعاتی از پلیس را آماده دفاع از حاکمیت کند.
ادامه دارد.
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه قسمت ششم؛
روایت تلاش برای مقاومت علیه یک کودتا توسط جنرال غلام حیدر رسولی:
همان طوری که گفته شد، بعد از فیر مرمی توپ به ساختمان وزارت دفاع و خبر شدن سردار محمد داوود خان از حمله کودتاچیان، خود داوودخان و وزیران دفاع و داخله در صدد تقابل با حملات کودتاگران آماده شدند. وزیر دفاع تلاش کرد که از فرقههای ۷ ریشخور و ۸ قرغه حمایت بگیرد به طوری که قوای زرهی و اردو را به حمایت از ارگ به جانب کابل دستور حرکت بدهد. اما نفوذی های حزب دموکراتیک خلق افغانستان در این دو فرقه هم فعال شدند و تلاش کردند که افسران فرمانده را یا ترور و یا دستگیر و لذا درگیری در داخل فرقهها مانع حرکت سریع و دقیق قوتهای آن دو فرقه گردید.
بنابراین وزیر دفاع، “تورن جنرال غلام حیدر رسولی” تلاش کرد که خود به طرف غرب کابل حرکت نماید تا اگر بتواند فرماندهی اردوی واقع در دو فرقه را به عهده بگیرید.
در از این روایتهای متفاوتی ذکر شده است.
برخی گفته اند: “بعد از اینکه دید کودتاچیان ارگ را در محاصره گرفته اند و وزارت دفاع هم در تیررس آنان قرار دارد داخل یک جیپ عسکری نشسته و به طرف فرقه ۸ که قرغه باشد در حرکت شد و به جهت وارختایی راننده، موتر عسکری جیپ با یک تاکسی در مسیر راه تصادف کرد و سر رسولی زخمی شد و خون فوران کرد و سر و صورت ایشان خون آلود گردید. وقتی که افسران اردو این را دیدند هراسناک شدند و از رفتن به طرف ارگ خودداری نموده و به جانب فرقه عقب نشینی کردند. رسولی هم وضعیت را که این گونه دید برگشت و به طرف چهل ستون رفت و در خانه ی باغبان ارگ پناهنده شد ولی پسر باغبان او را به کودتاچیان معرفی کرد که بعد از دستگیری تیر باران گردید”.
برخی هم گرفتهاند که: “در فارم زراعتی وزارت دفاع واقع در دارالامان دستگیر و همان شب تیر باران شده است”.
روایت دیگر اينست که: “بعد از نا امیدی از تقابل با کودتا به طرف چهار آسیاب رفته و در همان ولسوالى در دشت سقاوه در خيمه کوچیها پنهان شده بود که مورد شناسایی کودتاگران قرار گرفته و تیر باران شده است.” و گفته شده: “در خانه ی دهقان خود در منطقه ی دارالامان پناه گرفته بوده که آن دهقان به کودتاگران خبر میدهد و تیر باران گردید.”
و البته روایت های دیگر هم هست اینکه: ” طی حملات نیروی زرهی و بمبارد هوایی در مقر وزارت دفاع کشته شد”. و اینکه به همراه وزیر داخله و قوای پلیس مقاومت کردند و بعد از عدم پیروزی از شهر خارج شدند تا بتوانید قوت اردو را در خارج از شهر نظم بدهند تا بر کودتاچیان حمله کنند اما موفق نمیشوند و هرود یکجا دستگیر شده و تیرباران میشوند.
این هم سرنوشت وزیران جمهوریتی که رئیس آن میخواست با ارتش پاکستان جهت گرفتن پشتونستان و برداشتن مرز دیورند مقابله کند.
در مورد جنرال رسولی گفته شده است که از نواسه های “امیر محمد افضل خان” بارکزایی فرزند دوست محمد خان بوده و از سال ۱۳۵۵ش. تا کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ش. وزیر دفاع کشور بوده است.
ادامه دارد.
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه قسمت ششم: تداوم مقاومت در برابر کودتاچیان؛
همانگونه که در قسمتهای قبل نوشتم، در تاریخ ۹ ثور، یعنی دو روز بعد از کودتا، وقتی از عرض سرک دارالامان در ضلع جنوبی چوک دهمزنگ به طرف سرک منتهی به “کوته سنگی”(میرویس میدان) عبور میکردم متوجه تخریب وسط جاده و آثار بر جای مانده از خون شدم. این همواره برایم سوال خلق میکرد که آیا قطعات نظامی اردو از فرقه ریشخور به طرف مرکز شهر آمده تا از حاکمیت در برابر کودتاچیان حمایت و دفاع نمايند؟ چون در خانواده ما کسی در ارگانهای نظامی نبود و از سویی سن کم من ايجاب میکرد که نتوانم از بزرگترها این مساله را بپرسم و پاسخ این سوال تا هنوز برایم داده نشده است. البته بین مردم شهر کابل در کوچه و بازار گفته میشد که قوتهای نظامی از طرف دارالامان و فرقه ریشخور توانستهاند تا همین نقطه بيايند، اما در همین نقطه قومندان اصلی توسط یک شخص نظامی پائین رتبه و نفوذی طرفدار کودتا با فیر کلاشینکف به قتل میرسد.
در این مورد “ناصر آریا” در یادداشتهای خودش از “دگروال محمد هاشم خان نوروزی” نام میبرد و میگوید: قومندان هاشم خان نوروزی بعد از خبر شدن کودتا علیه حکومت، با افراد زیر دست خودش از فرقه ی ریشخور برای دفاع از دولت سردار محمد داوود خان عازم ارگ ریاست جمهوری گردید، که افراد تحت قومنده این افسر در منطقه دهمزنگ و گذرگاه مورد هجوم حملات زمینی و هوایی کودتاچیان قرار میگیرند متوقف میگردند. و باز گفته شده است که دگروال محمد هاشم خان نوروزی، قومندان غند ۵۵ پیاده ی فرقه ی ریشخور در هنگام کودتا قوایش را تا دهمزنگ رساند. در این هنگام از زمین و هوا مورد هجوم قرار گرفتند. گفته شده است که: در حادثه رئیس ارکان حرب به قتل رسید و زیر چین تانک او را انداختند که تا امروز جسد و قبر او معلوم نیست.(عمر خان، فرزند ایشان) این قضیه شب ۸ ثور اتفاق افتاد. اما روز ۸ ثور بعد از اتمام کار ارگ و کشته شدن داوودخان به همراه خانواده و شکست گارد ریاست جمهوری، کودتاچیان بمبارد فرقه ریشخور را به شدت شروع کردند و این در طول روز ادامه داشت و دافع هوا هم از فرقه ریشخور فیر میکرد تا اینکه یک طیاره میک سرنگون گردید و پیلوت خودش را در منطقه تحت تصرف کودتاگران انداخت. در آخرهای روز تقریبا فرقه ریشخور دیگر نمیتوانست مقاومت کند، چون افسران فرمانده یا کشته شده بودند و یا از اینکه اطلاع يافتند سردارداوودخان به قتل رسيده است، مقاومت را بیهوده میدانستند.
در همین مورد از افسر نظامی دیگری هم به نام “محمد قاسم خان” با درجه “دگروالی” و قومندان غند ۵۵ فرقه ۷ ریشخور نام برده شده است که در برابر کودتاچیان ایستادگی کرد و در نهایت کشته شد.
گفته میشد که: داوود خان هم افسران طرفدار خود را بيشتر در فرقه های ۷ ریشخور و ۸ قرغه منتقل کرده بود. جنرال غلام حیدر رسولی هم به همین جهت در هنگام کودتا تلاش داشت خود را به فرقه ریشخور برساند که موفق نشد.
ادامه دارد…
علیوقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه قسمت ششم: مقاومتهای پراکنده در فرقههای کابل و ننگرهار؛
ترس شدید کودتاگران از وارد عمل شدن فرقه ۱۱ ننگرهار؛
از آنجایی که کودتا به صورت سری، کوبنده، ضربتی و باخشونت بالا، در یک زمان بسیار اندک و سریع توسط قوای زرهی و نیروی هوایی آغاز شد، توان مقابله مؤثر را از وزارت دفاع، گارد ریاست جمهوری، وزارت داخله و نیروهای امنیتی سلب کرد. به گونه ای که رئیسجمهور و وزیران بعد از رسیدن و فیر مرمی توپ توسط قوای کودتاگران تازه متوجه شدند که کودتا صورت گرفته و آنها در ارگ هم کاملا در محاصره و تیر رس آنها هستند، قبل از اینکه به فکر مقابله و نحوه آن باشند، به فکر نجات جان خود افتادند، سردارداوودخان مجبور بود در ارگ بماند، چون تمام اعضای خانواده اش ساکن ارگ بود و از سوی دیگر امکان بیرون شدن هم برایش نبود، ولی وزیر دفاع توانست خود را به غرب شهر برساند ولی همان طور که گفته شد نتوانسته قوای موجود در دو فرقه بزرگ و مجهز قرغه و ریشخور را تحت قومنده بسازد و لذا به فکر دفاع از جان خود بر آمد.
اما در شرق افغانستان درست در فرقه ۱۱ هم مقاومت در برابر کودتا شروع شده بود و قصد حرکت به سمت کابل را داشتند. آن طور که حکایت شده است یکی از رهبران و قومندانان این مقاومت “تورن جنرال محمد یونس خان”، ارکان حرب و قومندان آن فرقه بوده.
وی در جریان کودتای ۷ ثور تلاش کرد که اوضاع را در فرقه تحت کنترل بگیرد، چون اعضای حزب دموکراتیک خلق در آنجا هم حضور و نفوذ داشتند، در این مورد موفق نشد.
و در عین حال وی سعی کرد که قوا را به سمت کابل و به حمایت از دولت “سردار محمد داوود خان”، حرکت بدهد ولی در آخر همان روز توسط نیروهای نفوذی کودتاچیان به قتل رسید. و تاکنون جنازه و محل دفن آن معلوم نشده است.
در این مورد جنرال سید حسن رشاد میگوید: “جنرال صاحب یونس خان، یک افسر استثنائی با احساس وطن پرستی و دست پاک وظایف محوله را به انجام میرساند. اما او را [در آن روز کودتا] توله خنزیرهای ناپاک امین سفاک به حساب شخصی شهید کردند”. (فیسبوک: Said Hasan Reshad)
و یکی از قومندانان کودتا که از افسران ارشد نظام هم بوده میگوید: “من ساعت ۹ صبح روز پنجشنبه ۷ ثور در قوای زرهی ۴ به فرمان جگرن اسلم وطنجار تقسیمات تانکها را شروع کردم و به صورت ضربتی و سریع به طرف ارگ حرکت کردیم، حمله و فیر تانکها با فیر مرمی توپ به وزارت دفاع شروع شد، قوای هوایی به رهبری دگروال عبد القادرخان شروع به بمبارد ارگ، وزارت دفاع و رادیو و تلویزیون نمود ما در کارد ریاست جمهوری هم افرادی داشتیم. اما بعد از گذشت چند ساعت از شروع کودتا، اسلم وطنجار و برخی دیگر از قومندانان قوت های زمینی از همه بیشتر از فرقه ی ۱۱ مشرقی ترس داشتند که به طرف کابل حرکت کند و مخصوصا جنرال محمد یونس خان که این کار را کرده بود و به طرف کابل قوت را حرکت داده بود. ما تصمیم گرفتیم که پل بین جلال آباد و کابل را خراب کنیم که نتوانند خودشان را به کمک برسانند، اما قبل از اعمال این تصمیم، وی را افراد ما از بین برد.”
وی در ادامه میگوید: ” آن روز من فکر میکردم که به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان به نفع مملکت و مردم است، نظام استبدادی سابقه دار شاهی از بین میرود و حاکمیت از آن مردم خواهد شد، اما اینطور نشد، بلکه خلاف آن صورت گرفت و کشور به سوی ویرانی پيش رفت و هزاران انسان توسط اعضای این حزب نابود گردید.” (BBC, بخش پشتو)
در مورد ایشان گفته شده است: “تورن جنرال محمد يونس خان، ارکان حرب در ولایت غزنی در سال ۱۳۱۷ش. تولد یافت، بعد ختم تحصیلات متوسطه در آن ولایت، برای ادامه تحصیل وارد “حربی حونزی” در کابل گردید. سپس در حربی پوهنتون تحصیل کرد و برای ادامه تحصیل هند رفت.
در قلعه ی جنگی کابل، نهرین بغلان و به عنوان قومندان غند ۳۱ ریشخور و بعد بازگشت از ترکیه در سال ۱۳۴۴ش. رئیس ارکان ۱۵ قول اردوی قندهار وظیفه اجرا کرد.
برای ارتقای تحصیلی و دانش آکادمیک نظامی دو بار به ترکیه رفت و تحصیلات پیشرفته ارکان حرب را در آنجا گذراند.
در ۱۳۴۹ش. با رتبه ی بریدجنرال من حیث قومندان فرقه ۷ ریشخور تعیین گردید.
در سال ۱۳۵۱ش. به حیث قومندان پیاده فرقه ۱۱ ننگرهار تعیین شد. بعد از کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ش. وی بر وظیفه خود ابقا شد و از آنجایی که روابط دولت افغانستان و پاکستان در آن وقت به تیرگی گرائید، بنابراین انجام وظیفه برای ایشان دشواری و سنگینی بيشتر پیدا کرد و بدین جهت برای صيانت و حفاظت از مرزهای شرقی تلاش و جدیت بيشتر را طلب میکرد.
روایت شده است که ایشان در ولایت های ننگرهار، کنر و لغمان با جدیت مترصد اوضاع سرحدی بود. و در چنین شرایطی دوبار در مناطق “شنوار” و “کنر” مورد سوء قصد ناموفق قرار گرفت که گفته شده است از طرف پاکستان طرح ریزی شده بوده”. (فیسبوک Afghanistan, Naser Aria)
در هنگام کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ش همچنان ایشان قومندان پیاده نظام فرقه ۱۱ ننگرهار بوده.
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت هفتم: جولان تانکها فراتر از محدوده ی وزارت دفاع و ارگ ریاست جمهوری؛
در چند ساعتی که “حفیظ الله امین” در حصر خانگی ماند و مانند سایر اعضای ارشد “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” دستگیر و به زندان منتقل نشد، او توانست فرمان کودتا را صادر کرد. امین با اینکه عضو “بیروی سياسی” حزب دموکراتیک خلق نبود و تنها رابط حزب با قوای نظامی بود اما چون اکثر رهبران ارشد حزب دستگیر شده بود، دستور او مورد قبول اعضای نظامی حزب قرار گرفت.
و البته قرار بود که بعد از اتحاد دو جناح خلق و پرچم، هم “میر اکبر خیبر” عضو بیروی سياسی شود و هم حفیظ الله امین. تره کی در پایان یک جلسه، که جلسه را ترک گفته بود، دوباره پس میآید و میگويد: خوبست امین را در جلسه بعدی عضو بیروی سياسی بسازیم تا تحت نظر باشد و از خودسریهای او جلوگیری شود و همچنان استاد میر اکبر خیبر را عضو بیروی سیاسی بسازیم تا از نظريات او استفاده کنیم. لذا کارمل را موظف میسازد که پیام را به میر اکبر خیبر برساند.
به هر صورت، قبل از این جلسه ظاهرا “میر اکبر خیبر” کشته میشود و کودتا هم به تعقیب دستگیری ها صورت میگیرد.
به هر حال گویند: فرمان کودتا توسط “عبدالرحمان” پسر امین به گلابزوی ابلاغ شد و گلابزوی با چند نفر دیگر از اعضای حزب در نزدیکی باغ وحش چوک دهمزنگ ملاقات کرد که احتمال میرود اسلم وطنجار و داوود تلون باشد، آنان به سرعت شبانه این دستور را به اعضای حزب در اردو، پلیس و سایر نیروهای نظامی و انتظامی رسانید و کودتا تقریبا در هشت صبح روز ۷ ثور نظم میگرفت تا این که در ساعت ۹ به سرعت و عملا آغاز گردد.
همانطور که گفتیم ساعت ۹ صبح تانکهای زرهی از قوای زرهی ۴ به پل محمودخان و سپس وزارت دفاع و ارگ رسید و این خبر را یکی از محافظان سردارداوودخان به او رساند که میگویند تانکها برای محافظت از ارگ در برابر احتمال شورش حزب خلق اکنون در پیش روی وزارت دفاع و دروازه ارگ رسیده اند، چکار کنیم؟ داوودخان میگوید بر گردند، من دستور نداده بودم. این دستور ابلاغ میشود. در این هنگام چون قوای هوایی هنوز وارد عمل نشده بود اسلم وطنجار با عبد القادرخان در میدان هوایی خواجه رواش تماس میگیرد، اما او جواب نمیدهد و لذا تانکها را دستور میدهد که ببريد آن طرف رودخانه کابل یعنی لب دریا در جهت مقابل که رو به روی مرادخانی باشد، مدتی تانکها آنجا منتظر میمانند و در این مدت یک یا دو تانک به سرعت به طرف میدان هوایی میرود و این در حالی است که داوود خان به قومندان میدان هوایی زنگ میزند، چون مشکوک شده بوده که ممکن است توطئه ای در کار باشد، از حسن اتفاق برای کودتاگران، در آن هنگام قومندان اصلی در تشناب بوده و تلفن را قادر جواب میدهد. داوودخان سوال میکند، چه خبر است؟ عبد القادرخان جواب میدهد که خیر و خیرت است.
وقتی تانکها به میدان هوایی میرسند فیر میکنند و وارد اتاق فرماندهی میشوند و فرمانده را میکشند و با هماهنگی اسلم وطنجار، قادرخان با هلیکوپتر به میدان هوایی بگرام میرود و فرمان پرواز جتها را صادر می کند، در این هنگام تانکها از آن طرف دریا و میدان هوایی دوباره خود را به اطراف ارگ میرسانند و به فرمان جگرن اسلم وطنجار فیرها شروع میگردد.
و دو تانک هم به طرف ساختمان ولایت کابل حرکت میکنند تا سران حزب که در آنجا تحت نظر بودند را آزاد کنند. تانکها وقتی نزدیک ساختمان ولایت میرسند، نيروهای وزارت داخله و پلیس مقاومت میکنند، اما اینها با فیر گلوله توپ به ساختمان باعث عقب نشینی آنان میگردند. تانکها وارد ساختمان ولایت میشوند و سران حزب را که هنوز از کودتای اعضایشان خبر ندارند، آزاد میکنند. و با تانک به طرف ساختمان رادیو میبرند.
البته “حفیظ الله امین” که آخرین نفر دستگیره شده و تنها چند ساعت پیش دستگیر شده بود از شروع کودتا خبر داشت. در این هنگام که حدود ساعت یازده و نیم هست، رادیو “توسط اسلم وطنجار” با سوار بر تانک تحت کنترل گرفته میشود به گونه ای که امین سوار بر تانک وارد ساختمان رادیو میشود.
بعد از ظهر حدود ساعت ۷ رادیو کاملا تحت تصرف کودتاگران هست و در این هنگام امین یک بیانیه ی کوتاه و تند ایراد میکند و به تعقیب آن اولین بیانیه به دو زبان فارسی و پشتو خوانده میشود.
ادامه دارد…
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت هشتم: شنیدن اولین صداهای کودتاگران پر از احساسات و کوبندگی از رادیو کابل؛
کودتاگران سوار بر تانک توانستند وزارت دفاع، داخله، میدان هوایی و اینک “رادیو کابل” را تحت تصرف خود بگیرند.
امین ساعاتی پیش سوار بر تانک که نیمه ی تنهی آن از تانک بیرون بود با امید به پیروزی و مغرور از عمليات تانکها و بمبارد ارگ توسط میک ۲۱ روسی، وارد ساختمان رادیو کابل شده بود، با اینکه اعضای دیگر حزب دموکراتیک خلق هم همان جا حضور داشتند، او خواست که بیانیه ی غرایی از پشت تریبون رادیو ارائه کند، در این بین “نور محمد تره کی” و “سلیمان لایق” مانع شدند ولی بر امین تاثیر نکرد و او در یک چشم به هم زدن پشت تریبون قرار گرفت و بیانیه ی خودش را ارائه کرد. این در حالی بود که سردار داوودخان هنوز در ارگ بود و ارگ تصرف نشده بود.
اما انتشار اولین بیانیه ی امین و به تعقیب آن اعلامیه شماره یک کودتاگران به زبان های پشتو و دری مبنی بر سقوط نظام خاندانی داوودخان و شاهی، ضربه ی سنگینی بود بر پیکر آن نظام و این باعث شد که طرفدارانش از نظر روحی سست و فشل گردند و واقعا احساس کنند که مقاومت بی فایده است.
در این هنگام که اکثر سران حزب خلق در ساختمان رادیو و تلویزیون منتقل شده بودند و در استودیو حضور داشتند، ساختار اولین اعلامیه در دو زبان پشتو و دری درست گردید و آماده نشر شد که پشتو را جگرن اسلم وطنجار و دری را دگروال عبد القادرخان خواندند.
متن اعلامیه به صورت زیر بود: “برای اولین بار در تاریخ افغانستان، آخرین بقایای سلطنت ظلم، استبداد و قدرت خانواده نادرخان به پایان رسید و تمامی قدرت دولت به دست مردم افغانستان افتاد.
قدرت دولتی به طور مکمل در اختیار شورای انقلابی است”.
این در حالی بود که حملات متداوم زمینی و هوایی بر ارگ ادامه داشت. که بعد از این اعلامیه شدت گرفت. اما در طرف مقابل مقاومت شدید گارد ارگ ریاست جمهوری به حملات کودتاگران پاسخ میدادند.
گویند: این در گیری تا ساعت ۵ صبح روز ۸ ثور ادامه یافت ولی کودتاگران تلاش کردند نیروهای زمینی پیاده نظام و از بالاحصار کابل کماندوهای طرفدار خودشان را وارد صحنه کنند، کماندوها ظاهرا به قومندانی شهنواز تنی وارد ارگ شدند و تا ساعت ۶ صبح توانستند داوودخان با اعضای خانواده و تعدادی از محافظان و حامیانش را توسط نیروی پیاده نظام و کوماندوها از بین ببرند.
در این مورد شهنوار تنی گفته است: ما به عنوان نیروهای کماندو به در خواست “حزب دموکراتیک خلق” بر ارگ حمله کردیم و روز ۸ ثور سال ۱۳۵۷ش. بود وارد ارگ و سپس قصر گلخانه شدیم و بعد از محاصره وارد خانه ای که سردارداوودخان، خانواده و اطرافیان و محافظان بودند وارد گشتیم، به وی گفته شد که تسلیم شود اما او به طرف شخصی که چنین حرفی را گفته بود با تفنگچه فیر کرد و او زخمی شد، در این صورت کماندوهای ما نیز به خاطر دفاع از خود با کلاشینکف به طرف داوودخان و کسانی که اطراف او بودند، فیر نمودند و در این صورت همه از بین رفتند.
متن اصلی بیان شهنواز تنی: “ما در تاریخ هشت ماه ثور یکهزار سیصد و پنجاه و هفت، ساعت پنج بجه ی صبح تعرض خود را بالای ارگ ریاست جمهوری شروع کردیم و به ساعت شش بجه ی صبح توسط یک گروپ کماندو، وارد قصر گلخانه شدیم، وقتی که محاصره کردیم از داوودخان خواهش شد که تسلیم شود ولی داوودخان قبول نکرد و گفت ما تسلیم نمیشویم و رو به رو سر کماندویی که موجود بودند فیر کرد. بعد از آن با همین گروپ دوم کماندویی ما هم به خاطر دفاع از خود و حفظ جان فیر کردیم و داوودخان به همراه کسانی که همراهشان موجود بودند از بین رفتند”. (صدای جنرال شهنواز تنی)
گویند شخصی به نام “پاچا میر” که در آن زمان “رئیس حفظ و مراقبت قوای زرهی” پلچرخی بود، اجساد داوودخان و اعضای خانواده اش را در “پلیگون پلچرخی” دفن کردند.
در آن روز تمام فیرهای اطراف ارگ، وزارت دفاع و رادیو و تلویزیون را میشنیدیم، چون خانه ما در ناحيه ی اول کابل و پیش سينما پامیر بود. تمام شب هم صدای فیر سلاحهای ثقیله و خفیفه شنیده میشد، پدر مرحومم در آن زمان در سفر بود و خانه نبود، من و دو خواهر کوچکتر از من به شدت ترسیده بودیم، چون صدای بمبارد طیارات و فیر تانکها بسیار صدای ناهنجار و شدید داشت که خانه ی ما تکان میخورد و از ترس خود را در کمپل پیچ میدادیم و به مادر خود را نزدیک میکردیم. مادرم که خداوند حفظش نماید میگفت: “بچم مثلی که پاچا گردشی است. خدا بخیر کند”. و درست گفته بود، بله یک تحول و دگرگونی اساسی در حاکمیت بود، منتها گردش پادشاه نبود، بلکه گردش جمهوريت داوودخانی به جمهوريت “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” بود.
روز ۷ ثور و تمام شب تا صبح صدای فیر سلاحهای ثقیله و خفیفه مرتب میآمد.
ادامه دارد…
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه قسمت هشتم: بعد از کودتا اولین پیامها و اطلاعیهها از رادیو کابل؛
گفتیم که “اعلامیه شماره اول” کودتاگران بعد از تصرف رادیو، از رادیو کابل پخش شد. این اعلامیه که در حقیقت خود یک بیانیه بود، که در آن تاکید بر پایان “استبداد و سيطره ی خانواده ی شاهی محمد نادرخان” داشت و همچنان قدرت را به یک “شورای انقلابی نیروهای مسلح” انتقال داد مسیر را برای حاکمیت ” حزب دموکراتیک خلق افغانستان” هموار ساخت.
متن پشتو با صدای هیجانی جگرن اسلم وطنجار پخش شد و بعد از آن بدون فاصله موسیقی مارش نظامی از راديو پخش گردید که نشان دهنده ی حاکمیت کودتاگران و سقوط سيطره ی رژیم سردارداوودخان بود.
تردیدی نبود که این متن را همه نیروهای نظامی و خود داوودخان شنیده بود و علاوه بر آن اکثر مردم افغانستان و جهان از واقعه آگاه شده بودند.
داوودخان به خاطر داشت که رادیو و در کل رسانه چقدر در بروز و سقوط مؤثر است، چون خودش در کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ش. با خواندن بیانیه از پشت تریبون رادیو کابل، در ساعت ۷ صبح، تمام اردو و نیروهای نظامی بهت زده تغییر را پذيرفتند و مقاومت نکردند و مردم هم با شنیدن بیانیه داوودخان، پذيرفتند که در حاکمیت تغییر صورت گرفته است.
اما دوستان صدای بیانیه و اعلامیه در آغاز شام همان روز هفت ثور در راديو خوانده شد، ولی شب تا به صبح فیرهای شدید سلاحهای ثقیله و خفیفه در محله ی ما شنیده میشد چنان که گویی خانه ما هدف اصلی است که بعدا فهمیدم که بالای ارگ ریاست جمهوری فیر میشده است. دوستان این فیرها آنقدر صدای خشن تولید میکردند که من به عنوان یک کودک در آن زمان احساس میکردم کابل تبدیل به یک جهنم شده است و هیولاهایی دارند تمام این شهر را با جمعيت آن نابود میکنند، لذا اثر روانی آن تا اکنون که این متن را مینویسم و حدود ۴۸ سال از آن زمان گذشته است، بر شخص من باقی است و شبها گاهی خواب آن شب هولناک شبهای وحشتناک آن زمانها را میبینم. که البته در موقع مناسب وحشت های دیگر را خواهم نوشت.
جنک پدیده ی وحشتناکی است، جنگ اگر برای دفاع در برابر هجوم متجاوزان نباشد، عملی است غیر انسانی، کار انسانهای بیخرد که خود احساس میکنند دارند شاهکار میکنند. جنک ویرانی به بار میآورد، ویرانی فیزیکی، ویرانی روانی و ویرانی روابط متقابل انسانها، فرهنگ، ارزشها و کنشهای انسانی.
چرا در تاریخ با نام نیک از فاتحان یاد نمیشود. نه از نرون نه از چنگیز نه از نادرخان افشار نه از هیتلر و نه سایر بوجود آورندگان جنگ و خونریزی. حتی هم اکنون که من این مطلب را مینویسم، جهان شاهد یک جنگ خانمان سوز است که اسرائیل و آمریکا از یک سو و ایران از سوی دیگر در حال جنگ هستند، اولین اثرش کشته شدند هزاران انسان بوده و تنها حدود ۱۸۰ کودک در یک مکتب ابتدایی در شهر میناب ایران با فیر راکت از طیاره آمریکایی از بین رفتند. قتل انسان شوخی نیست، اگر کشتن انسان مجاز دانسته شود سنگ روی سنگ بند نمیشود آنگاه باید همه چیز مجاز به نابودی شوند. طالبان در طول عمر ۳۰ ساله شان هزاران کودک و زن، پیر و جوان این کشور را با ترور، انتحار، انفجار و سد شاهراه ها از بین برد و اکنون که بر قدرت تکیه زده با اعدام و شکنجه و تیرباران از بین میبرند و این را گویند فاجعه انسانیت!
در مورد کودتای هفت ثور خیلی از اعضای خود حزب دموکراتیک خلق افغانستان میگویند این کودتا کاری اشتباه بود. سلیمان لایق، کریم میثاق و فرید مزدک به صراحت این را در گفتوگوها و نوشته هایشان بیان کرده اند. و حتی در یادداشتی کریم میثاق وزیر مالیه آن زمان مینویسد که ما دو جناح خلق و پرچم اصلا به صورت بنیادی با هم اختلاف داشتیم و این اتحاد جماهير شوری بود که بر ما فشار میآورد که متحد شویم و این یک الزام و اجبار بود. و از سوی دیگر بسیاری از اعضای همین حزب نوشته اند که یک اشتباه بزرگ بود که حفیظ الله امین به عنوان مسئول نظامی حزب دموکراتیک خلق افغانستان منصوب شد، او یک فرد جسور بی فکر بود و بعدها که حزب و حتی خود نور محمد تره کی میخواست او را عزل کند، دیگر دیر شده بود و این مطلب را نور احمد نور وزیر داخله آن زمان با صراحت و تاسف بیان میکند. این در حالی است که امین قومندان اصلی کودتاست.
سلیمان لایق میگوید: من در نظارت خانه ولایت کابل زندان بودم و دستهایم را ولچک زده بودند و صبح ۷ ثور تقريبا ساعتهای ۹ بجه بود که من را از سلول انفرادی برای تشناب بیرون کردند که دیدم امین را هم دستگیر کرده و میآورند اتفاقی رو به رو شدیم و او دست بلند کرد و بالای من صدا کرد با خوشحالی که او رفیق لایق میشنوی؟ لایق میگوید من چیزی از این حرکت امین نفهمیدم و البته صدای یگان فیر شنیده میشد، حدود ساعت ۱۱ به بعد که تانکها آمدند و اعضای حزب را از آنجا بیرون کردند و دستم را باز کردند و امین را هم بیرون کردند و بردند ما را به ساختمان رادیو کابل، آن وقت متوجه شدم که چرا امین خوشحال بوده.
عکسهایی که زیر پست مشاهده میکنید، به ترتیب:
عبد الکریم میثاق وزیر مالیه آن عصر،
نور احمد نور، وزیر داخله آن زمان،
سلیمان لایق رئيس رادیو و تلویزیون افغانستان آن عصر،
عکس دسته جمعی بعضی از سران حزب خلق در خانه کریم میثاق،
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه ی قسمت نهم: نقش «جناح خلق» یا «پرچم» در پیروزی کودتا بیشتر بود؟
همانطور که در ابتدای این قسمت گفتیم و از گفتههای اعضای قلم به دست جناح پرچم به دست میآيد، این طور برداشت میگردد که اصلا جناح پرچم “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” در جریان کودتا دخالتی نداشته است. و این مطلب را به صراحت افسران نظامی این گروه و سران آن بیان کرده اند.
“جنرال نبی عظیمی” در کتاب “اردو و سیاست” مینویسد که اصلا من از جریان کودتا خبر نداشتم و در دارالامان وظیفه داشتم و همانجا بودم که صدای فیر از مرکز شهر شنیده میشد و من و کسانی که همراه من بودند نمیدانستیم که فیرها برای چیست. این روال تا عصر دوام کرد به گونهای که در حدود شش ساعت در بعد از ظهر روز هفت ثور تپه تاج بیک، دارالامان و ریشخور توسط طیارات به شدت بمباران میشد و منطقه ما را هم پیدا کرده بودند که مرتب یک طیاره میک چرخک میزد که ما را بمباران کند اما انبوه درختان فقط سبب نجات ما از این بمباران گردید. فردای هفت ثور فرقه ی ریشخور هم مجددا توسط میکها بمبارد شد و تا ظهر فرقه سقوط کرد و کودتا گران موفق به تسلط بر این فرقه شدند. وی می گوید: فردا که کودتا گران مسلط شدند و قصر تاج بیک و دارالامان را میخواستند تصرف کنند من را دیدند و شناختند و با من احوال پرسی نمودند و من را سوار موتر کردند.
این مطلب را “سلیمان لایق” هم گفته بود که من در نظارت خانه ی ولایت کابل بودم و از قضیه فیرها خبر نداشتم. وقتی که افسران اردو با تخریب دیوار ولایت کابل وارد نظارت خانه شدند آنان من را شناختند و ظاهرا که در ولایت کابل “جگرن محمد رفیع” دخالت داشته است و ایشان از جناح پرچم در قوای زرهی چهار بوده که از کودتا خبر نداشته است. وقتی که جناح خلق کوتا را شروع میکند، ایشان هم ناگزیر وارد عمل میگردد.
این که جناح پرچم در کودتا دخالت نداشت میتوان گفت که اصولا کودتا توسط “حفیظ الله امین” در یک شرایط اضطراری که همه ی رهبران جناحها توسط حاکمیت دستگیر شده بودند و انتظار میرفت که تک تک آنان اعدام گردند، امین جسورانه فرمان کودتا را اعلام کرد و به صورت آنی کودتا صورت عمل و انجام به خودش گرفت. البته شکل کودتا تقریبا ماهرانه و شبیه کودتای داوودخان علیه ظاهرشاه بوده است. چون رییس کارد و یاور داوود خان در یک مصاحبه گفته بود که ما ماهها با داوودخان در مورد یک کودتا علیه شاه صحبت میکردیم و زمان کودتا در یک ساعت معین تمام عملیات در همه جایی که لازم بود شروع کردیم. فرمان به قوای زرهی چهار، کوماندوها، قوتهای هوایی و اردو داده شد و “موسی شفیق” که صدر اعظم بود و وزیر دفاع و داخله و بسیاری از سران اردو و نظامیان سریع دستگیر شدند. در کودتای ۷ ثور هم شبیه کودتای داوودخان تمام فرمان و اعمال صورت میگیرد.
از سوی دیگر اصلا نظریه و تیوری “میر اکبر خیبر” بر این بوده است که هنوز جامعه افغانستان به آن مرحله نرسیده است که بخواهیم از طریق کودتا قدرت را تصاحب کنیم بلکه باید صبر کرد تا از نظر اجتماعی افغانستان به آن مرحله برسد و آنگاه باید از طریق انقلاب توده ای حاکمیت را سقوط بدهیم و لذا ایشان به این نظر بوده است که بهتر است با دولت داوود خان همکار شویم و ایشان را حمایت کنیم.
علی اکبر فیاض
وقایع آن روزهای کمی سخت؛
ادامه ی قسمت نهم: نقش «جناح خلق» یا «پرچم» در پیروزی کودتا بیشتر بود؟
همانطور که در ابتدای این قسمت گفتیم و از گفتههای اعضای قلم به دست جناح پرچم به دست میآيد، این طور برداشت میگردد که اصلا جناح پرچم “حزب دموکراتیک خلق افغانستان” در جریان کودتا دخالتی نداشته است. و این مطلب را به صراحت افسران نظامی این گروه و سران آن بیان کرده اند.
“جنرال نبی عظیمی” در کتاب “اردو و سیاست” مینویسد که اصلا من از جریان کودتا خبر نداشتم و در دارالامان وظیفه داشتم و همانجا بودم که صدای فیر از مرکز شهر شنیده میشد و من و کسانی که همراه من بودند نمیدانستیم که فیرها برای چیست. این روال تا عصر دوام کرد به گونهای که در حدود شش ساعت در بعد از ظهر روز هفت ثور تپه تاج بیک، دارالامان و ریشخور توسط طیارات به شدت بمباران میشد و منطقه ما را هم پیدا کرده بودند که مرتب یک طیاره میک چرخک میزد که ما را بمباران کند اما انبوه درختان فقط سبب نجات ما از این بمباران گردید. فردای هفت ثور فرقه ی ریشخور هم مجددا توسط میکها بمبارد شد و تا ظهر فرقه سقوط کرد و کودتا گران موفق به تسلط بر این فرقه شدند. وی می گوید: فردا که کودتا گران مسلط شدند و قصر تاج بیک و دارالامان را میخواستند تصرف کنند من را دیدند و شناختند و با من احوال پرسی نمودند و من را سوار موتر کردند.
این مطلب را “سلیمان لایق” هم گفته بود که من در نظارت خانه ی ولایت کابل بودم و از قضیه فیرها خبر نداشتم. وقتی که افسران اردو با تخریب دیوار ولایت کابل وارد نظارت خانه شدند آنان من را شناختند و ظاهرا که در ولایت کابل “جگرن محمد رفیع” دخالت داشته است و ایشان از جناح پرچم در قوای زرهی چهار بوده که از کودتا خبر نداشته است. وقتی که جناح خلق کوتا را شروع میکند، ایشان هم ناگزیر وارد عمل میگردد.
این که جناح پرچم در کودتا دخالت نداشت میتوان گفت که اصولا کودتا توسط “حفیظ الله امین” در یک شرایط اضطراری که همه ی رهبران جناحها توسط حاکمیت دستگیر شده بودند و انتظار میرفت که تک تک آنان اعدام گردند، امین جسورانه فرمان کودتا را اعلام کرد و به صورت آنی کودتا صورت عمل و انجام به خودش گرفت. البته شکل کودتا تقریبا ماهرانه و شبیه کودتای داوودخان علیه ظاهرشاه بوده است. چون رییس کارد و یاور داوود خان در یک مصاحبه گفته بود که ما ماهها با داوودخان در مورد یک کودتا علیه شاه صحبت میکردیم و زمان کودتا در یک ساعت معین تمام عملیات در همه جایی که لازم بود شروع کردیم. فرمان به قوای زرهی چهار، کوماندوها، قوتهای هوایی و اردو داده شد و “موسی شفیق” که صدر اعظم بود و وزیر دفاع و داخله و بسیاری از سران اردو و نظامیان سریع دستگیر شدند. در کودتای ۷ ثور هم شبیه کودتای داوودخان تمام فرمان و اعمال صورت میگیرد.
از سوی دیگر اصلا نظریه و تیوری “میر اکبر خیبر” بر این بوده است که هنوز جامعه افغانستان به آن مرحله نرسیده است که بخواهیم از طریق کودتا قدرت را تصاحب کنیم بلکه باید صبر کرد تا از نظر اجتماعی افغانستان به آن مرحله برسد و آنگاه باید از طریق انقلاب توده ای حاکمیت را سقوط بدهیم و لذا ایشان به این نظر بوده است که بهتر است با دولت داوود خان همکار شویم و ایشان را حمایت کنیم.
علیوقایع آن روزهای کمی سخت، قسمت دهم: حوادث و رویدادهای تلخ بعد از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق
در قسمتهای قبل گفتیم که کودتاگران با سرعت و خشونت شروع به محاصره و کوبیدن نقاط مهم و حساس مکانهای دولتی کردند.
در فاصله نه چندان زیاد، در حدود بیست و چهار ساعت بعد از شروع کودتا بر بخشهای مهم پایتخت مسلط شدند. این در حالی بود که رییس جمهور، خانواده و اطرافیانش را نیز به قتل رسانده بودند.
بعد از به قدرت رسیدن کودتاچیان، کابینه تشکیل، پستهای مهم و وزارتخانه ها بین شان توزیع شد.
در این مورد در قسمتهای بعدی توضیح داده خواهد شد.
نور احمد نور با تصویب اعضای شورای مرکزی به عنوان زیر داخله معرفی شد.
وی با دیگر اعضای این گروه به دستگیری مخالفان اقدام کردند.
خوب خواهد بود که کمی در مورد وزیر داخله و اقدامات اولیهی وی توضیح کوتاهی بدهم:
نور احمد نور در سال 1315ش. در ولسوالی پنجوایی ولایت قندهار زاده شد. درسهای ابتدایی و دوره متوسطه را در شهر قندهار به اتمام رساند. سپس به کابل آمده و در سال 1344ش. در رشته علوم سیاسی از دانشگاه کابل فارغ التحصیل شد.
وی در همین سالها وارد حزب دموکراتیک خلق گردید و در سال 1965م. به عنوان نماینده مردم ولایت قندهار وارد مجلس شواری ملی شد. چنانچه در قسمتهای قبل ذکر شد، ایشان در کودتای هفت ثور شرکت نداشت و این در حالی بود که مسوولیت بخش نظامی جناح پرچم بر عهده ی ایشان بود.
وی در ایام کودتا مخفی شده بود. بعد از پیروزی کودتا از مخفیگاه اش که احتمالا در جوی شیر، در جوار ده افغانان بوده است بیرون میآید و به فاصله کمتر از یک هفته به عنوان وزیر داخله معرفی میگردد.
از اقدامات مهمی که وی در اولین روزهای وزارتش انجام داد، دستگیری بسیاری از افراد مهم رجال حکومتی عصر شاهنشاهی و جمهوریت داوودخانی بود.
گفته میشود که «محمد موسی شفیق»، آخرین صدر اعظم دورهی دموکراسی، توسط ایشان، دستگیر و تیر باران گردید.
از قول افسری که در محل تیرباران شدن موسی شفیق و عدهی دیگر حضور داشته نقل شده است: «صبح به ما دستور داده شد که امنیت این منطقه[شاید پلیگون پلچرخی] را بگیریم. و شام همان روز دو عراده موتر ولگاه و یک عراده موتر سرویس[شاید از آن موترهای شبیه مینی بوس که افراد بیشتری در آن جای میگیرد] که توسط عدهای از محفظان مشایعت میشدند به محل رسیدند. این حادثه تقریبا یک هفته بعد از تدفین دسته جمعی سردارد محمد داوودخان، رییس جمهور و خانواده و نزدیکانش اتفاق افتاد. اولین نفری که از موتر ولگاه پایین شد نور احمد نور بود و سپس محمد اسلم وطنجار و سه نفر دیگر که نمیشناختم از موترهای ولگاه پایین شدند. از موتر بعدی محمد موسی شفیق، آخرین صدر اعظم دوره ی دموکراسی عصر ظاهر شاه با دستهای بسته پایین شد.
از موتر سرویس سید وحید عبد الله، وزیر خارجه، جنرال عبد الله روکی، جنرال عبد القدیر خلیق، محمد رحیم شاه آغاسی(ندیم ظاهرشاه) و رییس آریانا(داماد جنرال غلام حیدر رسولی وزیر دفاع فعلا نام ایشان را فراموش کردهام و در یادداشتم نبود) نیز با دستان بسته پایین آورده شدند.
ادامه دارد…
علی اکبر فیاض اکبر فیاض
وقایع آن رزوهای کمی سخت،
ادامه ی قسمت دهم: حوادث و رویدادهای تلخ بعد از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق
… در آن شب تاریک زیر نور تولید شده از پژوکتور، نور احمد نور نزدیک روشنایی ایستاد و دستور داد که موسی شفیق را در روشنایی بیاورند، وقتی آوردند، نور احمد نور به موسی شفیق گفت: «تو خاین استی». در جواب موسی شفیق گفت: «من چکار کرده ام که خاین هستم»؟ نور گفت: «چرا آب دریای هلمند را برای ایران فروختی و خیانت کردی»؟ موسی شفیق در جواب گفت: «من هیچگاه به وطن خیانت نکرده ام. معاهده ی تقسیم آب هلمند مراحل رسمی خود را پیمود. شما هم همان زمان در شورای ملی تشریف داشتید و مصوبه ی آن را تصویب کردید و سپس شخص علیحضرت آن را توشیح نمودند و من همان را اجرا کردم».
نور احمد نور بعد از این گفت و گوی مختصر که در حقیقت یک محکمه ی صحرایی بود. بلافاصله دستور داد و گفت: «این خاین را بزنید». در این موقع به طرف موسی شفیق با کلشینکوف فیرکردند که در نتیجه موسی شفیق به زمین افتاد و جان داد.
به همین ترتیب یک یک این افراد را از بین بردند و سپس دستور داده شد که داخل گودالهای از قبل حفر شده انداخته شوند و با بلدوزر روی آنها خاک ریختند و این حادثه در 16 ثور 1357ش. صورت گرفته است». (سایت کابل ناته، عبقریان او نوری قصه)
آن روزها آغاز دستگیری، کشتار و زنده به گور کردن مردم افغانستان توسط اعضای حزب دموکراتیک خلق بود، بعد از آن، روزهای سیاه مردم شروع شد و هزاران انسان مظلوم و بیگناه توسط این جریان ازبین برده شدند. پلیگون پلچرخی شاهد سلاخی های مظلومینی بود که حتی نام و صدایشان را کسی تا اکنون نشنیده اند. تنها یک لیست 5000 نفری به صورت اتفاقی در کشور هلند درز کرد. من در آن روزهای دوران کودکی ام خانواده های زیادی را شاهد بودم که در کابل و دیگر نقاط افغانستان مردان و بزرگان خانواده ها را از دست دادند و این ها بردند و برای همیشه برنگشتند. مادران و همسران آن مظلومین همه روزه پشت درهای آهنین زندان پلچرخی، صدارت، ولایت کابل و یا هرجایی که امید پیداکردن عزیزانشان بود می رفتند و اکثرا لقمه نان سردی را در خلیطه ای به همراه می بردند تا خود خورند یا به عزیز یافته اش بدهند.
به امید زنده بودن عزیزشان هر دری را می زدند و پشت آن درب به التماس می ایستادند.
از عوامل کشتاری که در این میان زیاد مردم نام می بردند یکی «اسد الله سروری» بود. نام این شخص مساوی با دستگیری، شکنجه و کشتار بود. من خود در آن زمان صدای التماس زنانی از همسایه ها را به یاد دارم که شبانه افراد حزب دموکراتیک خلق آمده بودند تا مرد خانه را ببرند. چه زجه ها و ناله هایی که از در و دیوار شنیده می شدند.
مردم می گفتند که «اسدالله سروری» و افرادش مردم را مبرند و بعد از شکنجه می کشند. در این مورد شاید بشود در قسمتهای بعدی در موقعش بیشتر نوشت.
در مورد دستگیری «محمد موسی شفیق» گفته شده است، وقتی در غرب کابل، در کارته سه که برای دستگیری وی به منزلش رفته بودند، دیدند که هنوز در خانه کرایی زندگی می کند و خودش و تنها همسر پیرش همرایش است. سوال کردند که فرزندانت کجاست؟ جواب شنید که فرزند ندارم و پرسیدند که خانه اصلی ات کجاست؟ جواب داد که خانه ای ندارم. چون خانه ی محقری داشت و روی خانه اش سترنجی فرش شده بوده و رواست شده است که تمام وسایل خانه اش فقیرانه بوده. دستگیر کنندگان تعجب کردند، زیرا آنان فکر می کردند که صدر اعظم معمولا امکانات بالایی دارد. اما آنان چنین چیزی در منزل این صدر اعظم ندیدند و گفتند که ما موظف هستیم شما را برای سوال و جواب ببریم. ایشان را بردند و نتیجه اش این شد که نقل کردیم.
در مورد معاهده ی آب هیرمند بین دو کشور ایران و افغانستان گفته شده است که بعد از بازگشت موسی شفیق از ایران، برای گزارش نزد ظاهرشاه رفت، و قرار داد را پیش شاه برد، شاه بعد از استماع گزارش توسط موسی شفیق و خواندن متن معاهده، رو به موسی شفیق کرده و گفت: «شما مقداری بر مردم ایران ظلم کردید و سهم کمی از آب به ایران دادید. لذا شاه گفت: به خاطرهمسایگی و چادر ملکه آب بیشتری به ایران داده شود این در حالی است که ما آب زیاد داریم و نمی توانیم همه را مصرف کنیم. بعد از گزارش به شاه، موسی شفیق به عنوان صدراعظم همین جریان را در مجلس شواری ملی دوره ی سیزدهم تشریح کرد. بعد از اتمام گزارش وقتی که صدراعظم می خواهد از مجلس خارج شود، در دهلیز، ببرک کارمل به موسی شفیق گفته بود که تو آب افغانستان را فروختی و موسی شفیق در جواب گفته بود: از رهبرت( سردارداوود خان) کرده بهتر با ایران فیصله کرده ام. بعد از این گفتگوی کوتاه موسی شفیق از پارلمان خارج شده سوار موتر خود میشود. (دیدار با تاریخ، تلویزون آمو، سید اسحاق گیلانی از مامایش روایت می کند)
«سید اسحاق گیلانی» در مورد قتل موسی شفیق توسط اعضای حزب دموکراتیک خلق می گوید: «آن زمان من در ایران محصل بودم پنج روز پیش از کودتا به کابل برگشته بودم که فامیل خود را ببرم و همان روز مصروف گرفتن پاسپورت برای فامیلم بودم که فیرها و بمباردمان شروع شد و من رفتم خانه ی کاکایم پیر سید احمد گیلانی، وقتی وارد دهلیز شدم دیدم که کاکایم به همراه موسی شفیق در خانه نشسته اند. موسی شفیق از داخل خانه به همراه کاکایم آمدند به روی برنده و من همانجا ایستادم و به کتاره تکیه دادم. موسی شفیق از من پرسید که بیرون چه گپ بود؟ گفتم تانکها در حرکت بودند و احتمالا شورش بود. گفت که مسلمانها بودند یا کسان دیگر؟ گفتم که شعار «هورا» می دادند. همان وقت به موسی شفیق گفتم: «هم اکنون خوب است که شما افغانستان را ترک کنید، چون اوضاع مغشوش و هرج و مرج است و کسی متوجه شما نمی شوند». موسی شفیق گفت: «من چکارکرده ام که کسی به من چیزی بگوید»؟ گفتم: «در زمان سردار داوود خان شما سه سال در دهمزنگ زندانی شدید، ولی اعضای حزب دموکراتیک خلق در مقابل شما احتمالا شدیدتر برخورد خواهند کرد». بعد از این گفت و گو همه ما آمدیم خانه ی ما و تا هفت شب آنجا بودیم که در همان هنگام کاکایم به من گفت: « صدر اعظم صاحب را به خانه اش ببر».
من ایشان را به خانه اش که در «کارته سه» بود رساندم. فردای همان روز عمویم من را خواست و گفت: « صدر اعظم صاحب را بندی کرده اند. زود یک کسی را پیدا کن که من نور محمد تره کی را ببینم».
من بعد از تلاش، سید محمد گلابزوی را که ضابط امر و حاضرباش تره کی بود پیدا کردم و بسیار زود ملاقات جور شده و کاکایم با «نور محمد تره کی» دیدار کرد. کاکایم به تره کی گفته بود: «شاگردت را بندی کرده اند». (چون یک وقتی موسی شفیق شاگرد کورس زبان انگلیسی نور محمد تره کی بوده) و تره کی بلافاصله گوشک را برداشته و زنگ زد و بعد از آن به کاکایم گفته بود: «شما بخیر بروید خانه، تا شما به خانه برسید، صدر اعظم صاحب هم خلاص شده پیش شما می آید». تره کی تا سوار شدن موتر، کاکایم را بدرقه می کند و کاکایم با عجله به طرف خانه می آید.
تره کی بعد از رفتن کاکایم، به افراد خودش زنگ می زند: «موسی شفیق را از بین ببرید که رهایش می کنند». این مطلب را سید محمد گلابزوی بعدا به کاکایم گفته بود. (دیدار با تاریخ، تلویزیون آمو، اسحاق گیلانی)
و اما ادامه ی زندگینامه «نور احمد نور»، وی در سال 1315ش. در ولسوالی پنجوایی ولایت قندهار زاده شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در قندهار به پایان رساند و در سال 1344ش. از دانشگاه کابل در رشته ی علوم سیاسی فارغ التحصیل شد. وی یکسال بعد به عنوان نماینده ولایت قندهار به مجلس شورای ملی راه یافت. همچنان در حزب دموکراتیک خلق افغانستان تا کودتای 7 ثور عضویت داشت. بعد از کودتای 7 ثور 1357ش. به عنوان وزیر داخله منصوب گردید و در ژوییه ی همان سال از سمت وزارت برکنار گردید. وی به مدت «چهل روز» وزیر داخله بود و بعد از آن به مدت «بیست روز» وزیر خارجه بود و سپس به عنوان سفیر افغانستان در واشنگتن دی سی فرستاده شد.
وی بعد از 6 جدی 1358ش. که رژیم تغییر کرد و جناح پرچم با ورود و پشتوانه ی نیروهای شوروی به قدرت رسید، به افغانستان برگشت و تا سقوط رژیم دکتر نجیب الله به عنوان عضو کمیته ی مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان باقی ماند. بعد از آن وی از افغانستان خارج شده و به اروپا رفت و تا هنگام مرگ یعنی تا 14.10.1402 در کشور هلند زندگی کرد و در همین کشور بعد از فوت دفن گردید.
نور احمد نور از افراد مهم و تاثیرگذار حزب دموکراتیک خلق بوده که پست های مهم داشته است و کارهایی هم انجام داده است، مخصوصا در دوره ی کوتاه وزارت داخله اش. و همچنان وی از مظنون های متهم به قتل میر اکبر خیبر است به گونه ای که از گفته های سلیمان لایق پیداست که قاتل خیبر نور احمد نور است، چون ایشان تمام احتمالات دیگر را نفی می کند و می گوید نور احمد نور دوبار به منزل خیبر رفت و از ایشان خواست که به جلسات حزب بیاید و م عضویت بیروی سیاسی را قبول کند. اما «میر اکبر خیبر» قبول نمی کند و همچنان به جلسات حزب شرکت نمی کند، چون خواهان انحلال حزب خود است و اتحاد با دولت داوودخان، بنابراین دوبار از طرف حزب شخص نور احمد نور موظف به آوردن خیبر می گردد. اما خیبر جواب رد می دهد و در این هنگام است که نور احمد نور او را تهدید به قتل می کند و خانواده و خود خیبر آن را شوخی گمان می کنند.
من هم تلاش کردم که بیشتر در این زمینه مطلب بیابم اما منابع بسیار اندک است و خود نور هم خاطراتش را ننوشته و کتابی هم از ایشان بر جای نمانده است. در ارتباط با گفته سلیمان لایق ایشان در آخر عمرش طی مصاحبه ای به صورت مبهم واکنش تند نشان می دهد و غیر مستقیم ایشان را دروغگو قلمداد می کند. در کل اعضای حزب دموکراتیک خلق کمتر خواسته اند در مورد کارهایشان صحبت کنند.
علی اکبر فیاض

