تبلیغات
7 اسد 1405 15:27:17

ادامه نوشتار دکتر علی اکبر فیاض :

وقایع آن روزهای کمی سخت
قسمت پانزدهم: قتل «میر اکبر خیبر»، آغازگر کودتای 7 ثور؛

گفته شده است که «وقتی داوودخان بعد از کودتا، به قدرت رسید، ابتدا گرایش به طرف مسکو داشت، اما بعد از مدتی کم کم گرایش به غرب پیدا کرد. این گرایش از طرف نیروهای تندرو جوان پشتون، مخصوصا آنهایی که دارای گرایش چپی بودند، به عنوان خیانت به آرمان پشتونها تلقی شد. بنابراین کودتای هفت ثور یک واکنشی بود در برابر این سمت گیری داوودخان». (کاوه آهنگر، تلویزیون افغانستان انترنشنال)
در این تحلیل کوتاه باور بر این است که اصلا کودتای هفت ثور واکنشی بوده در برابر چرخش سردار محمدداوودخان از هدف اصلی اش است که در ابتدا به زعم آنان با ایده های چپی آغاز شده بوده است.
بر خی هم بر این باورند که «کودتای هفت ثور در حقیقت کودتایی بود مانند کودتای بیست و شش سرطان 1352ش. سردار محمد داوود خان، معطوف به «دیکتاتوری». (همان)
این افراد تفاوتی بین کودتای سردار محمدداوود خان و کودتای هفت ثور نمی بیند. هر دو در بین توده های مردم جایی نداشتند و صرفا حاکمیت خود را می خواستند گسترش بدهند، اولی به صورت فردی و دومی به صورت یک گروه خاص به نام حزب دموکراتیک خلق افغانستان، ولی تفاوت ذاتی بین شان وجود نداشته است.
به عبارت دیگری باز از سویی همین باور بیان شده است: «چیزی که در این کودتا وجود نداشت، حضور مردم بود. افراد حزب دموکراتیک خلق قدر ت را تنها در چنگ گرفته بودند و کس دیگر را در قدرت سهیم نمی کردند. تندروانه حرکت کردند و شعارهای تندی سر دادند.» (گزارش از منیر احمدی؛ احمد سعیدی، نماینده پارلمان در دوره جمهوریت»
یکی از کسانی که در حزب دموکراتیک خلق نقش محوری داشت، «میر اکبر خیبر» بود. وی از تیوری پردازان این جریان بود. اما بعد از انشعاب عده ای از حزب دموکراتیک خلق و تشکیل شاخه ی «پرچم»، وی در جناح بندی جزو جناح پرچم گردید.
این فرد در 28 حمل سال 1357ش. بعد از ظهر در حال پیاده روی به قتل رسید. گفته شده است که وی یکی از اعضای برجسته ی جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. در روز تشییع جنازه ی وی که افراد کثیری از طرفداران حزب شرکت کرده بودند و گفته شده است که در حدود 15 هزار نفر برآورد شده بود، «ببرک کارمل» رهبر جناح پرچم، در سخنرانی اش دولت سردار محمد داوود خان را عامل قتل وی معرفی کرد و «نور محمد تره کی» هم ترور خیبر را توسط دولت وقت خواند. اما دولت با صدور بیانیه ای از ترور وی ابراز تاسف نمود.
بعد از این تشییع جنازه و سخنان رهبران دو جناح خلق و پرچم، فردای آن روز عده ای از سران دو جناح توسط دولت دستگیر گردیدند که منجر به کودتای هفت ثور گردید و این مطالب را در گذشته بیان کردیم.
و اما «میر اکبر خیبر » در سال 1304ش. (11 ژانویه 1925م.) در ولایت لوگر در خانواده ای کشاورز متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند، بعد از تحصیلات ابتدای وارد لیسه ی نظامی گردید و در همین رشته در دانشکده ی نظامی به نام «حربی پوهنتون» تحصیل کرد. عضو کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق بود. گفته شده است که وی نقش مهمی در تیوری پردازی مارکسیستی داشته است. وی طرفدار مبارزه ی زیربنایی طولانی مدت و مسالمت آمیز بوده. با شیوه ی کودتا برای تصاحب قدرت موافق نبوده.
خیبر در کنار تحصیلات نظامی به مطالعات سیاسی و ایدیولوژیک پرداخت و به اندیشه ی مارکسیستی گرایش یافت. وی در دهه های سی و چهل خروشیدی فعالیت هایی در جهت جریان فکری طرفداران مارکسیستی انجام داد. این فعالیت ها باعث گردید که زندانی شود و در زندان با چهره های دیگر چپگرا آشنا گردد. بعد از آزادی از زندان روابط و تماس او با همفکرانش بیشتر شد. او با عده ای از همفکرانش اقدام به تشکیلات مخفی برای عضو گیری از افراد دارای تحصیل، خصوصا افسران جوان نمود تا اینکه بتوانند یک حزب را به وجود آورند.
ادامه دارد…
علی اکبروقایع آن روزهای کمی سخت
ادامه قسمت پانزدهم: قتل میر اکبر خیبر؛ بهانه‌ای برای کودتای هفتم ثور
در بخش پیشین درباره «میر اکبر خیبر» مطالبی ارائه شد. در ادامه، برخی نکات دیگر پیرامون زندگی و نقش سیاسی وی بررسی می‌شود.
نکته‌ای قابل تأمل آن است که بسیاری از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان، با وجود برخورداری از قدرت گسترده در دوران حاکمیت خود، کمتر به ثبت و تدوین خاطرات و روایت‌های شخصی از وقایع سیاسی پرداختند. آنان در دوران قدرت خویش به بازداشت، زندانی‌کردن، تعقیب، سرکوب و حذف مخالفان سیاسی مبادرت ورزیدند و سیاست‌های آنان زمینه مهاجرت میلیون‌ها شهروند افغانستان را فراهم ساخت؛ با این حال، آثار مکتوب قابل توجهی از آنان درباره رویدادهای آن دوره برجای نمانده است. این امر می‌تواند ناشی از عوامل گوناگونی همچون فقدان توانایی نگارش، محدودیت‌های سیاسی، یا ضعف سنت خاطره‌نویسی در میان آنان باشد.
از جمله این افراد می‌توان به «جگرن محمداسلم وطنجار» اشاره کرد که در جریان کودتای هفتم ثور نقش مهمی در به حرکت درآوردن واحدهای زرهی داشت و در تصرف ارگ ریاست جمهوری، وزارت دفاع، وزارت داخله، ساختمان نظارتخانه ی ولایت کابل و سایر مراکز حساس پایتخت مشارکت کرد. با وجود نقش برجسته او در تحولات آن دوره، نوشته یا خاطره‌ای مستقل از وی در دست نیست.
همچنین «دگروال عبدالقادر خان» که در عملیات هوایی کودتا مشارکت داشت و این اقدامات به کشته‌شدن شمار زیادی از هم‌وطنان انجامید، بارها در مصاحبه‌های خود با رسانه‌های بین‌المللی، از جمله خبرگزاری فرانسه، درباره نقش خویش سخن گفته است. وی با صراحت اظهار می‌کرد که محمد داوود خان را به دلیل تسلیم‌نشدن کشتیم.
با این حال، خاطرات منتشرشده از او نیز به قلم خود وی نیست، بلکه توسط غفور آرزو بر اساس روایت‌های شفاهی او تنظیم، بازنویسی و ویرایش شده است. حتی در متن کوتاهی که به قلم خود عبدالقادر نگاشته شده، خطاهای متعدد املایی و نگارشی مشاهده می‌شود.
این مسئله پرسش‌هایی را درباره میزان آگاهی نظری و ایدئولوژیک برخی رهبران نظامی حزب دموکراتیک خلق مطرح می‌کند. درک و تبیین مباحث فلسفی، سیاسی و ایدئولوژیک مستلزم آشنایی با مبانی نظری و چارچوب‌های علمی آن‌هاست. از این‌رو، این پرسش مطرح می‌شود که افرادی که توانایی تبیین مفاهیم بنیادین ایدئولوژی مورد ادعای خود را نداشتند، چگونه می‌توانستند در مقام الگو یا رهبر فکری برای جامعه ایفای نقش کنند؟
در صورت فراهم‌شدن فرصت، در آینده به این موضوع با تفصیل بیشتری پرداخته خواهد شد. ابهام‌های موجود درباره زندگی و قتل میر اکبر خیبر را نیز می‌توان تا حدی ناشی از حضور چنین افرادی در ساختار حزب و نیز رواج فرهنگ پنهان‌کاری، تحریف واقعیت و بی‌اخلاقی سیاسی در میان بخشی از کودتاگران دانست.
میر اکبر خیبر، همراه با نورمحمد تره‌کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی، در ماه جدی سال ۱۳۴۳ خورشیدی در تأسیس «جمعیت دموکراتیک خلق افغانستان» مشارکت داشت. این تشکیلات در منزل نورمحمد تره‌کی در منطقه کارته چهار کابل بنیان نهاده شد. البته خیبر به دلیل اشتغال در ارتش، در جلسه تأسیس حضور نداشت.
این تشکیلات بعدها به «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» تغییر نام یافت و واژه «حزب» جایگزین «جمعیت» شد. در آن زمان، فعالیت رسمی احزاب سیاسی در افغانستان از پشتوانه قانونی برخوردار نبود و تشکل‌های سیاسی عمدتاً به‌صورت مخفیانه فعالیت می‌کردند؛ ازاین‌رو، چنین تشکیلاتی از منظر حقوقی غیرقانونی محسوب می‌شد.
اختلافات درونی حزب دیری نپایید و در سال ۱۳۴۶ خورشیدی گروهی به رهبری ببرک کارمل با عنوان «پرچم» از حزب جدا شدند. میر اکبر خیبر نیز به این جناح پیوست. وی به عضویت کمیته مرکزی درآمد و مسئولیت شاخه نظامی جناح پرچم را برعهده گرفت. از آن پس، حزب دموکراتیک خلق افغانستان با دو جناح «خلق» و «پرچم» در صحنه سیاسی کشور حضور داشت.
با وجود این انشعاب، اختلافات درون جناح پرچم نیز میان ببرک کارمل و میر اکبر خیبر شکل گرفت. مهم‌ترین محور این اختلاف به مسئله «منافع ملی» و «روابط بین‌الملل»، یا به تعبیر دیگر، «ناسیونالیسم» و «انترناسیونالیسم» مربوط می‌شد.
خیبر بر اندیشه‌های ملی‌گرایانه تأکید داشت و معتقد بود حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید پیش از هر چیز در خدمت منافع ملی و مصالح کشور باشد. از این منظر، وی تلاش می‌کرد پایگاه اجتماعی حزب را در داخل افغانستان تقویت کند و سپس با اتکا به این پشتوانه در عرصه بین‌المللی نقش‌آفرینی نماید. همین رویکرد سبب شد که دیدگاه‌های او تا حدودی با سیاست‌های ملی‌گرایانه محمد داوود خان همسویی پیدا کند.
پس از کودتای بدون خون‌ریزی ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ خورشیدی و استقرار نظام جمهوری، جناح پرچم ـ تحت تأثیر دیدگاه‌های خیبر ـ از حکومت جدید حمایت کرد و میان داوود خان و میر اکبر خیبر ارتباط نزدیکی شکل گرفت. در مقابل، ببرک کارمل بر این باور بود که تمرکز صرف بر مسائل داخلی، حزب را در انزوا قرار خواهد داد و باید از فرصت‌های بین‌المللی و حمایت قدرت‌های بزرگ بهره گرفت. بر همین اساس، وی به گسترش روابط با اتحاد جماهیر شوروی گرایش بیشتری داشت.
در سال ۱۳۵۶ خورشیدی، با سردشدن روابط داوود خان و اتحاد شوروی و نیز افزایش اختلافات میان دولت و حزب دموکراتیک خلق، شکاف‌های داخلی جناح پرچم نیز تشدید شد. خیبر همچنان از حمایت از داوود خان دفاع می‌کرد و حتی خواستار انحلال جناح پرچم شده بود. در نهایت، این اختلاف به سود ببرک کارمل پایان یافت و هر دو جناح حزب راه تقابل با حکومت داوود خان را در پیش گرفتند.
در همین مقطع، خیبر از مسئولیت نظامی حزب کنار گذاشته شد و بنا به برخی روایت‌ها، از سوی ببرک کارمل تهدید به مرگ گردید. از سوی دیگر، حفیظ الله امین در جناح خلق نیز با دیدگاههای خیبر موافق نبود و میان آن دو رقابت سیاسی وجود داشت. به گفته سلیک هریسون، پژوهشگر آمریکایی مسایل افغانستان، حفیظ الله امین با سازمان اطلاعات شوروی (کا. گ. ب.) ارتباط داشت؛ در حالی که گفته می شود خیبر از حمایت سازمان اطلاعات ارتش شوروی (جی. آر. یو.) برخوردار بود. با این حال، نزدیکی خیبر به داوودخان که در آن مقطع در مسیر فاصله گرفتن از شوروی قرارداشت، می توانست موقعیت او را نزد حامیان شوروی تضعیف کند.
بر این اساس، پرسشهای متعددی مطرح شده است: آیا سازمان اطلاعات ارتش شوروی برای تسریع روند کودتا علیه سردار داوود خان، در حذف خیبر نقش داشت؟ آیا دولت داوود خان با هدف یافتن بهانه ای برای سرکوب رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان در این حادثه دخالت داشت؟ یا اینکه گروههای اسلامگرای مخالف حکومت، از جمله جریان وابسته به گلبدین حکمتیار، با همکاری نهادهای پاکستانی در ترور خیبر نقش ایفا کردند تا هم به حزب دموکراتیک خلق ضربه بزنند و هم دولت داوودخان را با بحران مواجه سازند؟ تا کنون پاسخ قطعی و مستندی برای این پرسشها ارایه نشده است.
در سالهای اخیر، سلیمان لایق از اعضای ارشد حزب دموکراتیک خلق افغانستان، جناح «پرچم» و برادر خانم «میر اکبر خیبر»، در برخی مصاحبه های خود اظهار داشته است که عاملان ترور خیبر همان افرادی بودند که پیشتر او را تهدید کرده بودند. وی از نور احمد نور به عنوان یکی از این افراد نام برده و خاطراتی را در تایید این ادعا نقل کرده است.
در مقابل، نور احمد نور در سالهای پایانی عمر خود که در هلند زندگی می کرد، طی مصاحبه ای این ادعا را رد کرده و سخنان سلیمان لایق را «دروغ محض» خواند؛ هرچند توضیحات روشنی در باره ی این موضوع ارایه نکرد.
با وجود این همه ابهام، ترور میر اکبر خیبر پیامدهای سیاسی گسترده ای به همراه داشت.
مراسم تشییع و تظاهرات همزمان با آن، به یکی از بزرگترین تجمعات هواداران حزب دموکراتیک خلق تبدیل شد و نشان داد که این حزب از نفوذ قابل توجهی در ساختار اداری و اجتماعی افغانستان برخوردار است. برخی منابع شمار شرکت کنندگان در این مراسم را تا پانزده هزار نفر برآورد کرده اند.
ادامه دارد…
علی اکبر فیاض

وقایع آن روزهای کمی سخت
ادامه ی دوم قسمت پانزدهم: میر اکبر خیبر؛ زمینه‌ساز تحول در افغانستان؛

در دو بخش گذشته، درباره میر اکبر خیبر نوشتیم و به زندگی، فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی او نیز اشاره کردیم. گفتیم که میر اکبر خیبر ترور شد و این ترور، زمینه‌ساز کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ خورشیدی گردید. این در حالی بود که خود میر اکبر خیبر با کودتا و حتی حرکت نظامی علیه حاکمیت آن روز موافق نبود، بلکه به حرکت مردمی و در نتیجه، انقلاب اجتماعی باور داشت؛ حرکتی که در آن، حاکمیت به خواست و اراده مردم تغییر کند. اما با ترور خیبر، حرکتی برخلاف باور او اتفاق افتاد و آن کودتا بود؛ کودتایی که توسط حفیظ‌الله امین فرماندهی شد.
روز بعد از ترور خیبر، برای تشخیص جراحت‌ها و بررسی طبی نواحی آسیب‌دیده بدن، جسد وی به طب عدلی دانشگاه کابل منتقل گردید. در این زمینه، مهرالدین مشید از مشاهده مستقیم خود چنین نوشته است:
«هنوز به طب عدلی نرسیده بودیم که از دور در اطراف آن جنب‌وجوش مردم دیده می‌شد و وضعیت غیرعادی به نظر می‌رسید. با دیدن آن وضعیت، ما فکر کردیم که حادثه‌ای رخ داده و شخص مهمی را به طب عدلی آورده‌اند. در حالی که گمانه‌زنی‌های گوناگونی در ذهن ما خطور می‌کرد و کنجکاوانه قدم‌به‌قدم به طب عدلی نزدیک می‌شدیم، هنوز از سرک فاکولته انجنیری رد نشده بودیم که چشم ما به مهرعلی بلوچ، معلم فیزیک ما در زمان مکتب در لیسه شاه دوشمشیره، افتاد. من از پیشینه رابطه او با حزب دموکراتیک خلق آگاهی داشتم. با دیدن او، حس کنجکاوی و گمانه‌زنی ما بیشتر شد و با شتاب به سوی او رفتیم و فوری پرسیدیم: استاد، چه گپ است؟ در حالی که حیرت‌زدگی سراپایش را فرا گرفته بود و پریشان به نظر می‌رسید، گفت: خیبر صاحب را به طب عدلی آورده‌ایم. از او پرسیدیم: چرا و چگونه؟ گفت: بالای خیبر صاحب حمله تروریستی صورت گرفته است و حالا در طب عدلی تحت مشاهدات طبی قرار دارد. وی افزود که بسیاری از رفقای ما اینجا آمده‌اند و همه منتظر پاسخ طب عدلی هستیم. خیبر در همان روز از طب عدلی بیرون گردید و مراسم خاک‌سپاری و فاتحه‌خوانی او در مسجد شاه دوشمشیره، گواه یک مانور سیاسی و حزبی بود.»
این فاتحه‌خوانی در حقیقت یک مانور سیاسی بود که در پشت آن، زمینه‌های یک حرکت نظامی نیز دیده می‌شد. البته شکی نبود که خیبر «از چهره‌های تأثیرگذار حزب دموکراتیک خلق افغانستان و مدیرمسئول جریده «پرچم» بود.»
(از ترور میر اکبر خیبر تا کودتای ثور؛ بهای سنگین یک اشتباه تاریخی، مهرالدین مشید)
خیبر بیش از بسیاری از هم‌فکران و هم‌حزبی‌هایش می‌نوشت و می‌خواند. وی فردی نسبتاً ایدئولوژیک بود. «خیبر به خاطر نوشته‌ها و دیدگاه‌هایش در جریده «پرچم»، نقش مهمی در ترویج اندیشه‌های مارکسیستی در افغانستان ایفا کرد.»
(همان)
او اهل قلم و مطالعه بود و می‌دانست که رهبران ایدئولوژیک او، تغییر حاکمیت‌ها را از راه حرکت جمعی مردم می‌خواستند، نه از طریق کودتا، اسلحه و اقدام یک گروه یا حزب. اما «جناح خلق رادیکال و انقلابی بود؛ پایگاه بیشتری در میان اقشار روستایی و نظامیان داشت و همچنان به تغییر سریع و قهرآمیز تمایل نشان می‌داد.»
(همان)
با این حال، خیبر و جناح او این روش را درست نمی‌دانستند.
درباره قتل میر اکبر خیبر گفته شده است که: «خیبر از سوی کا.جی.بی به بازی پینگ‌پانگ دعوت شد و در همان‌جا به وسیله عوامل آن ترور گردید.»
(همان)
به هر حال، خیبر ترور شد؛ اما پس از ترور او، چه اتفاقی برای خانواده‌اش افتاد؟

نظر خانواده خیبر:

فرزندان خیبر، برشنا و زیارمل خیبر، تأیید می‌کنند که در روز ۲۸ حمل ۱۳۵۷ خورشیدی، عبدالقدوس غوربندی حدود ساعت دو تا سه بعد از ظهر به منزل آنان آمد و همراه پدرشان از خانه بیرون رفت.
(مصاحبه با تلویزیون بهار، مصاحبه‌کننده: احمدشاه راستا)
درباره آن روز گفته شده است که عبدالقدوس غوربندی به منزل خیبر آمد و همراه او از خانه بیرون شد. آنان پیاده تا منطقه وزیر اکبرخان رفتند. در مسیر برگشت، خیبر مدتی با غوربندی همراه بود و پس از جدا شدن از او، تنها به سوی منزل خود در مکروریان حرکت کرد. حدود سیصد متر مانده به مکروریان، در مقابل مطبعه دولتی، حوالی ساعت نه شب ترور شد. قاتلان او تا امروز به‌طور قطعی شناسایی نشده‌اند.
عبدالقدوس غوربندی، با اینکه پرچمی بود، با حفیظ‌الله امین رابطه خوبی داشت و تا پایان حکومت امین در کابینه او باقی ماند. غوربندی تا ششم جدی ۱۳۵۸ خورشیدی وزیر تجارت حکومت حفیظ‌الله امین بود. پس از ششم جدی ۱۳۵۸، او به اتهام قتل میر اکبر خیبر زندانی شد و به گفته زیارمل خیبر، «به مدت پنج سال در این مورد زندانی بود.»
(مصاحبه زیارمل خیبر، تلویزیون بهار)
در این مورد، فرزندان خیبر می‌گویند که هیچ‌گاه درباره قتل پدرشان پرونده رسمی و روشنی ساخته نشد. گرچه به نام قتل پدرشان، غوربندی زندانی و برادران عالم‌یار زندانی و اعدام شدند، اما به گفته آنان، پرونده‌ای رسمی به نام قتل میر اکبر خیبر وجود نداشت و این موضوع همچنان یک معما باقی مانده است.
برشنا، دختر میر اکبر خیبر، درباره کسانی که با پدرش رفت‌وآمد داشتند و به منزل آنان می‌آمدند، گفته است:
«بیشتر کسانی که به ملاقات پدرم می‌آمدند، نور احمد نور، عبدالقدوس غوربندی و بارق شفیعی بودند. البته بارق شفیعی همسایه ما بود و بلاک او با بلاک ما فاصله کمی داشت. ما اکثراً با بچه‌های ایشان بازی می‌کردیم. سلطان‌علی کشتمند هم می‌آمد. سلیمان لایق کمتر به منزل ما می‌آمد و رفت‌وآمد او به خانه ما بیشتر تحت عنوان ماما بود، نه به عنوان دوست یا هم‌حزبی پدرم.»
(همان)
در همین زمینه، زیارمل، پسر خیبر، گفته است:
«نور و بارق شفیعی بیشتر از دیگران به منزل ما می‌آمدند و کشتمند هم زیاد می‌آمد. کشتمند را خوب به یاد دارم.»
(همان)
دختر خیبر همچنین می‌گوید:
«در اواخر زندگی پدرم، خیرمحمد شیرزی به پدرم گفته بود که زندگی‌اش در خطر است. در هفته‌های آخر زندگی‌اش، پدرم بسیار در فکر فرو می‌رفت. پدرم معلم قرآن من بود و ایشان حافظ کل قرآن بود. او بسیار حواس‌جمع بود؛ اگر من عبارت قرآن را اشتباه می‌خواندم، متوجه می‌شد و تذکر می‌داد. اما در هفته‌های آخر، گاهی متوجه نمی‌شد که من قرآن را اشتباه می‌خوانم؛ چون گاهی یک ورق را نخوانده به ورق دیگر می‌رفتم و او چیزی نمی‌گفت. این نشان می‌داد که در فکر فرو رفته و متوجه اطراف خود نیست.»
(همان)
فرزندان خیبر می‌گویند که در شب قتل پدرشان، حدود ساعت دوازده، با آمدن چند نفر ناشناس متوجه شدند که حادثه‌ای برای پدرشان اتفاق افتاده است؛ زیرا پدرشان هنوز به خانه برنگشته بود. پس از آن سه نفر، افراد دیگری از جمله بارق شفیعی و اناهیتا راتب‌زاد نیز به خانه آنان آمدند. وقتی اناهیتا شب وارد منزل شد، روسری بر سر داشت. خانواده از اینکه او روسری داشت، شک کردند که حادثه‌ای اتفاق افتاده است. هنگامی که او گریه کرد، مادر خانواده گفت: هر اتفاقی افتاده، بگویید. اناهیتا با گریه گفت که خیبر صاحب از بین رفته است و با شنیدن این خبر، خانواده همه امید خود را از بازگشت پدر از دست دادند. وقتی صبح شد، افراد زیادی از شهرهای دیگر نیز در برابر خانه آنان جمع شدند.
فرزندان خیبر در گفت‌وگوی خود با تلویزیون بهار، از هم‌حزبی‌های پدرشان گلایه می‌کنند. آنان می‌گویند هنگامی که مراسم پدرشان تمام شد، اعضای حزب دموکراتیک خلق دست به کودتا زدند و پس از به قدرت رسیدن، دیگر کسی از آنان خبر نگرفت. معاش اندکی که پدرشان داشت نیز قطع شد. بعدها مبلغ شش هزار افغانی برای آنان مقرر گردید، اما در اواخر، همان نیز قطع شد.
به گفته آنان، مادرشان مدت کوتاهی پس از قتل پدرشان به بیماری قلبی مبتلا شد. تقریباً تمام بدنش کبود شده بود، رگ‌هایش خشک شده بود و حال خوبی نداشت. در افغانستان قابل درمان نبود و باید برای تداوی به خارج از کشور منتقل می‌شد. پیش از آن نیز نیاز به جراحی داشت، زیرا شریان‌های قلبش مسدود شده بود.
فرزندان خیبر می‌گویند که دیگر کسی از آنان خبر نمی‌گرفت. کسانی که پیش از پیروزی، مرتب به خانه‌شان می‌آمدند و ساعت‌ها با پدرشان می‌نشستند، دیگر دیده نمی‌شدند. آنان اکنون کار داشتند، وزیر شده بودند و در بالاترین سطوح قدرت کشور حضور داشتند. نور احمد نور، بارق شفیعی، غوربندی و حتی سلیمان لایق، که برادر مادرشان بود و در وزارت اقوام و قبایل مقام داشت، توجهی به خانواده خیبر نکردند.
مادرشان با وجود بیماری، به فرزندان خود توصیه می‌کرد که به خاطر او نزد کسی نروند و از کسی کمک نخواهند. سرانجام او در سن ۴۱ سالگی درگذشت و فرزندان خیبر کاملاً تنها ماندند. پس از سقوط حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، آنان نیز افغانستان را ترک کردند و پس از رفتن به پاکستان، به کشور دیگری مهاجرت نمودند.
در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که چگونه اعضای حزب دموکراتیک خلق، که ترور خیبر زمینه رسیدن آنان به قدرت را فراهم کرده بود، پس از به قدرت رسیدن حتی از خانواده او خبر نگرفتند؟ چگونه ممکن است آنان حتی برای عیادت همسر بیمار او نیز نرفتند؟ آیا حمایت از خلق و قیام برای مردم، تنها یک شعار برای رسیدن به قدرت بود؟ آیا آنان نمی‌توانستند از خانواده کسی که مرگش زمینه حاکمیت آنان را فراهم کرده بود، اندکی حمایت اقتصادی کنند یا دست‌کم از آنان احوال‌پرسی نمایند؟ چرا چنین نکردند؟
علی اکبر فیاض

وقایع آن روزهای کمی سخت؛
قسمت شانزدهم: فرمان‌های حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان

پس از پیروزی کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ش. (۲۷ آوریل ۱۹۷۸م.)

این فرمان‌ها در راستای ایجاد تغییرات بنیادین در ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور صادر شدند.

ده فرمان نخست پس از استقرار حاکمیت ناشی از کودتای هفت ثور، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بودند. این فرمان‌ها در دوران حیات نورمحمد تره‌کی صادر شدند و هدف آن‌ها ایجاد تغییرات اساسی در نظام تعاملات اجتماعی میان مردم و حاکمیت بود. از همین‌رو، واکنش‌های گسترده‌ای را در جامعه برانگیختند.
در ادامه تلاش می‌کنم این فرمان‌ها را یک‌به‌یک ذکر کرده و مورد بررسی قرار دهم.

فرمان شماره یک: تشکیل جمهوری دموکراتیک افغانستان؛ «لغو نظام جمهوری سردار محمد داوود خان، تشکیل شورای انقلابی، تعیین نورمحمد تره‌کی به‌عنوان رئیس شورای انقلابی و رئیس دولت.»

در این‌باره، کریم میثاق در خاطرات خود از مباحثات طولانی و خسته‌کننده میان ببرک کارمل و نورمحمد تره‌کی بر سر تقسیم مساوی قدرت میان دو جناح پرچم و خلق سخن می‌گوید. وی همچنین به مذاکرات میان کادرهای حزب دموکراتیک خلق و سران نظامی کودتا، از جمله دگروال عبدالقادر، جگرن اسلم وطنجار و دیگر نظامیانی که در پیروزی کودتا نقش داشتند، اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که درباره انتخاب رئیس شورای انقلابی، رئیس دولت و اعضای کابینه، بحث‌ها و مناظره‌های فراوانی صورت گرفت. به باور او، نخستین فرمان، تعیین رئیس شورای انقلابی و رئیس دولت بود که بر اساس آن، نورمحمد تره‌کی به این سمت انتخاب شد. (خاطره‌ها و گپ‌هایی از گذشته، کریم میثاق، ص. ۲۴۰)

فرمان شماره دوم: «معرفی کابینه حزب دموکراتیک خلق افغانستان و تعیین اعضای دولت حزب دموکراتیک خلق افغانستان.»

«شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان در دومین جلسه خود که به ریاست نورمحمد تره‌کی، رئیس شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان، دایر شد، نخستین حکومت جمهوری دموکراتیک افغانستان را به اتفاق آرا تصویب و مقرر کرد.» (همان، ص. ۲۴۲)

وی در ادامه می‌نویسد که این فرمان در روز یازدهم ثور ۱۳۵۷ش، ساعت ۹ شب، به تصویب رسید.

او همچنین در ادامه خاطرات خود می‌گوید: «حکومت جدید با سخنان احساساتی، شعارهای انقلابی و وعده‌های بلندبالا درباره انکشاف، ترقی، شکوفایی وطن و تأمین عدالت و مساوات اجتماعی، توده‌های وسیع مردم عقب‌مانده و ستمدیده افغانستان را امیدوار ساخته بود.» (همان، ص. ۲۴۵)

اما این پرسش مطرح است که آیا این شعارها واقعاً عملی شدند؟ آیا مردم از عدالت اجتماعی و مساوات برخوردار شدند؟ آیا مردم و اتباع افغانستان از امنیت و مصونیت برخوردار بودند؟ پاسخ این پرسش‌ها را می‌توان با مراجعه به تاریخ و عملکرد حکومت حزب دموکراتیک خلق دریافت.

عملکرد سران کودتا، نظامیانی که در رأس کودتا قرار داشتند و نیز اقدامات اعضای نظامی کودتا در کشتار وزیران، رؤسای دوایر دولتی، رئیس‌جمهور داوود خان، معاون او عبدالاله و اعضای خانواده سردار داوود خان، و حتی رفتار آنان در همان روزهای نخست، بیانگر عملکرد ایدئولوژیک آنان است. این واقعیت را حتی می‌توان در خاطرات خود سران کودتا نیز مشاهده کرد.

دگروال عبدالقادر در خاطراتش می‌نویسد که اگر می‌دانست سران و اعضای حزب دموکراتیک خلق، از جمله حفیظ‌الله امین، تا این اندازه بدون قاعده و ضابطه دست به کشتار می‌زنند، هرگز با آنان همکاری نمی‌کرد. او، به‌عنوان نمونه، از کشته شدن سردار داوود خان و اعضای خانواده‌اش بدون محاکمه و رعایت هیچ‌گونه ضابطه‌ای یاد می‌کند. همچنین به کشتارهایی که در میدان هوایی کابل صورت گرفت و انتقال تعدادی از افراد از قندهار و اعدام آنان بدون محاکمه اشاره می‌کند.

عبدالقادر می‌گوید بسیاری از افرادی که از قندهار به کابل آورده شده بودند، از جناح پرچم بودند که به دست خلقی‌ها کشته شدند. البته در قسمت دیگری از خاطرات خودش می گوید: «هفت نفر را از قندهار آوردند که چهار نفر آن پرچمی و سه نفر خلقی بود. آن چهار نفر را کشتند.» او همچنین از مهربانی‌های سردار داوود خان نسبت به خود یاد می‌کند و می‌گوید اگر حمایت‌ها و لطف داوود خان نبود، نه او به این رتبه‌ها می‌رسید و نه اسلم وطنجار.

به گفته او، داوودخان، وی را که جوانی روستایی از فقیرترین منطقه افغانستان و ولسوالی غوریان هرات بود، مورد حمایت قرار داد و زمینه رسیدن او به عالی‌ترین مناصب نظامی، از جمله فرماندهی قوای هوایی، را فراهم ساخت. عبدالقادر می‌افزاید که در واپسین لحظات مقاومت در ارگ، هنگامی که داوود خان بر اثر حملات تانک‌ها به فرمان اسلم وطنجار و حملات هوایی به دستور او در وضعیت دشواری قرار گرفته بود، فردی را برای گفت‌وگو با او و اسلم وطنجار فرستاد تا شاید راه‌حلی پیدا شود؛ اما آنان، به دستور حفیظ‌الله امین حتی حرکت فیزیکی امین که از پشت یخن عبد القادر گرفته بود و گفته بود که نرو، حاضر به گفت‌وگو با داوود خان نشدند و در عوض، او و اعضای خانواده‌اش را در معرض کشتار قرار دادند.

عبدالقادر در ادامه می‌گوید که از این اقدام خرسند نیست. او همچنین یادآور می‌شود که سردار داوود خان روزی یک ساعت طلایی به او هدیه داده بود. هنگامی که بعدها در دوران همین حکومت یعنی حزب دموکراتیک خلق به اتهام کودتا توسط حفیظ الله امین زندانی شد، آن ساعت را برای پسرش فرستاد تا آن را به‌عنوان یادگار نزد خود نگه دارد و هرگاه به آن می‌نگرد، به یاد پدرش بیفتد.
علی اکبر فیاض

فیاض

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه شما پس از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.