روز 26 سرطان در شرايطی نظام سياسی تغيير کرد که احساس نمی شد حکومت از دست ظاهر شاه بيرون رود. در حدود 40 سال بود که ظاهر شاه بدون رقيب بر تمام ابعاد سياسی، اقتصادی، قضايی و اجتماعی کشور بلامنازع حکم می راند. امّا در يک شب تمام قدرت ظاهر شاه فروريخت، بدون اينکه اندک مقامتی شده باشد.
در اين جا اين پرسش مطرح است که بدون در نظر گرفتن عوامل برون مرزی می توان کدام فاکتور را در سقوط حکومت ظاهر شاه دخيل دانست؟ و ديگر اينکه آيا ظاهر شاه ديگر از قدرت و اداره حکومت خسته شده بود طوری که می خواست قدرت را به کسی انتقال دهد که نوبتش رسيده بود؟
به نظر می رسد که سردار داوود خان الترناتيویی بود که می توانست ظاهر شاه را از قدرت خلع کند. زيرا که خود از خانواده شاهی و شاهزاده بود.
به هر حال، داوود خان نظام شاهی و خانوادگی را با کودتای نظامی از بين برد و مديريتی نو ايجاد کرد و مناصب و امتيازات شاهزادگی را نفی کرد. بد نيست تا اشاره ای به زمينه های سقوط سلطنت ظاهرشاه داشته باشيم.
از سوی ديگر خشکسالی های پی در پی در کشور نه تنها مردم را مستأصل کرده بود که چرخ قدرت و سازمان اداری را نيز رو به ضعف کشانده بود. به گونه ای که در طی 10 سال اخر سلطنت ظاهر شاه بيش از پنج صدر اعظم از کار بر کنار گرديد. گرچه که ده سال اخر سلطنت ظاهر شاه دهه قانون اساسی و دهه ی دموکراسی نام گرفت، اما مردم هر روز نسبت به حکومت و سياست آن ناراضی تر می گرديد. بدين جهت زمينه برای کودتای سردار آرام آرام آماده می گرديد. از جانب ديگر صدر اعظمان دهه ی قانون اساسی هر کدام سياستی را تعقيب کردند که در راستای ديگری نبود. داکتر محمد يوسف سياست مستقل و دور از وابستگی را تعقيب می کرد اما ميوندوال متهم به طرفداری از بلوک غرب بود. موسی شفيق شخصی نسبتا متدين می جلوه می نمود و به همین جهت اذان را در راديو افغانستان رايج ساخت در حالی که داکتر اعتمادی، ملاهايی را که معترض کارها و آزادی های اعلام شده از طرف او بودند و در مسجد جامع پلخشتی کابل اجتماع کرده بودند، به شهرهای دور دست تبعيد نمود. در پارلمان هم اختلاف بين وکلا شديد بود. از سوی ديگر نيروهای اردو در اتحاد جماهير شوروی تحصيل کرده بودند که پذيرش انديشه مارکسيستی و لنينيستی را در اذهان آنان فراهم کرده بود، اين باعث نارضايتی آنان از سلطنت می شد.
به هرحال، محمد داوود بانی نظام جمهوری در افغانستان است. برخی او را يک ملّی گرای مسلمان با انديشه ی افغانستان دوستی و در عين حال انسانی قاطع و استوار در تصميماتش معرفی کرده اند. عده ای هم او را قومگرا دانسته که تمام هم و غم خود را در طول دورانهای قدرتش برای انديشه قوم گريانه اش گذاشته است. شعار پشتونستان مستقل و حمايت از پشتونهای آن طرف خط ديورند را ناشی از اين تفکر می دانند. ايشان در دوران صدر اعظمی اش روابط دو کشور پاکستان و افغانستان را متشنج نگه داشت تا پشتونستان مستقل از خاک پاکستان گردد و به افغانستان ملحق گردد. این در حالی بود که هیچگاه پشتون های آن طرف خط دیورند خود را افغانستانی نمی دانستند و احساس شرم میکردند که خود را افغان افغانستان بدانند و اکنون نیز چنین است. در این روزها که بین پاکستان و گروه تروریستی طالبان که افغانستان را با معامله با آمریکا با دلالی خلیلزاد پشتونگرا تصاحب کرده اند تشنج و تقابل مسلحانه هست، مردم پشتون آن طرف خط دیورند با دشنام و تمسخر به گروه طالبان میگویند “شما مردم نادان و نفهم شرم ندارید که هفتاد سال ما شما را پناه دادیم و اکنون علیه اردوی ما اسلحه کشیده اید؟” این بیان کننده ی این است که پشتونهای پاکستان شبیه نظامهای حاکم پشتون افغانستان فکر نمیکنند و آنان از خط دیورند به آن طرف را ملک پاکستان میدانند. در آن زمان هم با شعارهای داوودخانی حتا برخوردهای نظامی پراکنده ای هم در مرزهای دو کشور صورت گرفت. اين تشنج همواره موجب بی اعتمادی دو کشور به هم ديگر شد. و نه تنها مردم سرحد و وزيری به افغانستان نپيوستند، بلکه همواره در جهت تحکيم دولت پاکستان تلاش کردند. افغانستان از اين ناحيه متضرر گرديد. در نتيجه ی اين تعامل افغانستان آرام آرام به دام اتحاد جماهیر شوروی سقود کرد. داوود خان تلاش می نمود که خودش و دولتش را مستقل نشان دهد و پاکستان را دچار تنگنا نمايد. در طول آن دوره ها اين افغانستان بود که در تنگنا قرار گرفت. افغانستان بود که شاهد تغيير حکومتهايی شد که پاکستان در آن بی نقش نبود. پايه ی اين تغييرات در عصر آن سردار ريخته شد. او از حکومت پاکستان انتقاد می کرد که عدالت اجتماعی را رعايت نمی کند و حقوق پشتون و بلوچ را به رسميت نمی شناسد. اما عملا در افغانستان تبعیض قومی پنهان و آشکار و امتیاز بیشتر برای یک قوم و یک زبان و دور نگهداشتن دیگر اقوام از ورود به مناصب دولتی و حتا دانشگاهها و از سوی دیگر فقر و عقب افتادگی مردم کشور افغانستان را نيازمند و مصرف کننده کشورهای ديگر ساخته بود. شهرها شبيه به روستاها و مردم از تکنيک و صنعت بی اطلاع بودند، چند کارگاه و یا فابریکه اگر هم بود مانند جنگلک بیشتر مونتاژ تولید کشورهای دیگر مخصوصا از شوروی بود. از دیگر سو بيشتر مردم کشور زراعتکار و مالدار بودند و به صورت انسانهای اوليه زندگی می کردند. فقر و بيسوادی در بين مردم افغانستان همگانی شده بود. در حالی که پول های هنگفتی صرف حمايت مردم سرحد و وزيری میگرديد. آيا با اين کارها مردم و دولت افغانستان سود برد يا همسايه؟ آيا اين مردم افغانستان است که تاوان سياست های ناپخته، قومی و شعاری(دا افغانستان زمونگ دا پشتونستان زمونگ) آن زمان را می پردازند و يا پاکستان؟ اين پسمانی به دوش چه کسی و یا کسانی است؟ حاکمانی که نتوانستند توسعه، ترقی و مردم سالاری را پيشه نمايند. مردم افغانستان را به يک ديد بنگرند. سردار داوود خان در طول دوره های حکومت خاندانی اش شاهی میکرد، سمت های دولتی متفاوتی را به عهده داشت. از وزارت دفاع تا صدر اعظمی پيش رفت. او در حقيقت با سياست های عموزاده اش همسو بود که روی ديگر سکه را نشان می داد.
علی اکبر فیاض



